سروده ای زیبا ازعماد خراسانی تقدیم میشود.کاش دائم دل ما ازتو بلرزد ای عشق  آندلی کزتو نلرزد به چه ار

سروده ای زیبا ازعماد خراسانی تقدیم علاقمندان

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق

آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق از تو ای عشق

در این دل چه شررها دارم یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی... تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئ

راز شیرینی این عالم افسانه توئی لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

عماد خراسانی..آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد.کاش از روز ازل فــــکــــــر دل مـــــا می

آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد
کاش از روز ازل فــــکــــــر دل مـــــا می کرد
آنکــــه می داد تـرا حسن و نـمی داد وفــــا
کاشکی فـکــر من عاشقِ شـيــدا می کرد
يـــا نمی داد تـرا ايــن هــمــه بـيـــدادگـــری
يا مـرا در غـــم عشق تـو شکـيـبـا می کرد
کاشکی گـم شــده بـود اين دلِ ديوانه مــن
پيش از آن روز کـه گيسوی تو پيدا می کرد
ای کـــه در سوختنم با دلِ مــن ساخته ای
کاش يک شب دلـت انديشه فــردا می کرد
کــاش می بـــود بـــه فـــکــــر دلِ ديـوانه ما
آنــکــه خلق پــــری از آدم و حــــوا می کرد
کاش درخواب شبی روی تو می ديد عمـاد
بوســـه ای از لــب لـــعـــل تو تمنا می کرد
عماد خراسانی

(عماد خراساني)مسجد و ميخانه .عشــق آتش بـود و خانــه خــرابي دارد .پيش آتـش ، دل شمــع و پر پروانــه

مسجد و ميخانه
(عماد خراساني)
پيش ما سوختگان، مسجد و ميخانه يكيست 
حـرم و دير يكي ، سبحــه و پيمانه يكيست
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوته ‌نظريست
گر نظـر پاك كني ، كعبــه و بتخانـه يكيست
هـر كسي قصـه شوقـش به زباني گويـد 
چون نكــو مي‌نگرم ، حاصل افسانـه يكيست
اينهمــه قصــه ز سـوداي گرفتـارانست 
ورنـه از روز ازل، دام يكـي، دانــه يكيست
ره هـركس به فسونـي زده آن شـوخ ار نـه 
گريـــه نيمـه شب و خنـــده مستانــه يكيست
گـر زمن پرسي از آن لطف كه من مي‌دانم 
آشنــــا بر در اين خانــــه و بيگانــه يكيست
هيـچ غـم نيست كه نسبت بـه جنونـم دادنـد 
بهر اين يك دو نفس، عاقل و فرزانه يكيست
عشــق آتش بـود و خانــه خــرابي دارد 
پيش آتـش ، دل شمــع و پر پروانــه يكيست
گر به سـرحــد جنونت ببـرد عشـق عمـاد 
بي ‌وفايــي و وفــاداري جانانــــه يكيست

(عماد خراساني)

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»بی‌وفـایی و وفاداری جانانه یکیست


پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست
اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست
هر کسی قصه‌ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست
اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست
ره‌ی هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست
گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست
هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست
عشق آتش بود و خانه ‌خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
بی‌وفـایی و وفاداری جانانه یکیست

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی.عماد خراسانی

عماد خراسانی

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی

درد منی بگو که درمان کیستی

دامان من ز اشک ندامت پر آتش است

ای نوگل شکفته به دامان کیستی

شد پنجه ی که شانه ی آن زلف پرشکن

ای جمع حسن و لطف پریشان کیستی

با آن تن شگفت که خوش تر از جان بود

جانِ کـه هستی و جانان کیستی

ای صبح آرزو به کی لبخند می زنی

سحر آفرین کاخ و شبستان کیستی

من بی تو همچو ماهی بر خاک مانده ام

آب حیات سینه ی بریان کیستی

من میزبان درد و غم و رنج و حسرتم

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی

/برو اي ناصح مجنون ز پي كار دگر/نقش بر آب مزن كار من از كار گذشت..عماد خراسانی

 

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت

 

حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت

 

آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد

 

لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت

 

خیره شد چشم دل از جلوه ی مستانه ی او

 

تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت 

 

برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر

 

نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت

 

هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست

 

که بلای دل ما از کم و بسیار گذشت

 

یاد آن صبح درخشنده که میگفت "عماد"

 

عافبت مهر درخشید و شب تار گذشت

 

 

 

 

 

عماد خراسانی

 

عماد خراسانی واین شعر باشکوه..کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق.ان دلی کز تو نلرزد به چه ارزد ای عشق

این سروده زیبا ازعماد خراسانی است
تقدیم علاقمندان


 کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق


 از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم
با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی...

تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی
آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی
بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی
ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت
حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود
گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی
چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق
گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم
گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم
باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام
باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست
باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست
شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی
خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم
گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم
بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من
من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو
نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو
کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق 


 عماد خراسانی

آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او.درغمت شمه اي ازحال پريشان من است..زنده یاد عماد خراسانی واین سروده ز

چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟

چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟

از دل اي آفت جان صبر توقع داري

مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است

آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او

درغمت شمه اي ازحال پريشان من است

ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز

كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است

عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست

اين بهشتي است كه درعالم امكان من است

آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل

اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است

كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر

ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است

اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد

داستاني است كه او عاشق دستان من است

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق..آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق.عماد خراسانی

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم
...
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد ای عشق
آندلی کز تو نلرزد بچه ارزد ای عشق

عماد خراسانی

سرزبالین به چه امید برآرم سحری..که درآن روز نبینم رخت ای رشک پری..عماد خراسانی

سرزبالین به چه امید برآرم سحری

که درآن روز نبینم رخت ای رشک پری

آه از آن شب که نگیری خبرازمن درخواب

وای از آن روزکه من ازتو نگیرم خبری

عهدکرده است که از صحبت دونان گذرد

دیرتر می گذر ای عمرکه خوش می گذری

شهر عشق است و جنون ازهمه جا مقصد ما

خیز اگر با من و دل ، راهزنا همسفری

می شد ای کاش که یک لحظه  نباشم بی تو

یا شدی کاش دلم شاد به روی دگری

وای بر من که به سودای تو ای ماه مرا

نیست جز آه و دگر نیست درآن هم اثری

من اگر دل به تو دادم تو ز من دل بردی

رگناهی است محبت تو گنه کارتری

به خدایی که تورا بردن  دل داده به یاد

قسمت می دهم ای مه که ز یادم نبری

خوب شد باز شدی عاشق و شوریده عماد

ننهی باز به بالین سر بی دردسری

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم..عماد خراسانی

دوستت دارم و دانم که تويی دشمن جانم
از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايی
ورنه غم نيست که در عشق تو رسوای جهانم

دمبدم حلقه اين دام شود تنگ تر و من
دست وپايی نزنم خود ز کمندت نرهانم

سر پرشور مرا نه شبی ای دوست به دامان
تا شوی فتنه ساز دلم و سوز نهانم

ساز بشکسته ام و طائر پر بسته نگارا
عجبی نيست که اين گونه غم افزاست فغانم

نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که دانی
پير اين دير کهن مست کنم گر چه جوانم

سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را
ياد باد آن همه آزادگی و تاب و توانم

آن لئيم است که چيزی دهد و بازستاند
جان اگر نيز ستانی ز تو من دل نستانم

گر ببينی تو هم آن چهره به روزم بنشينی
نيم شب مست چو بز تخت خيالت بنشانم

که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست
«آری آنجا که عيانست چه حاجت به بيانم»

بار ده بار دگر ای شه خوبان که مبادا
تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم

مرغکان چمنی راست بهاری و خزانی
من که در دام اسيرم  چه بهارم چه خزانم

گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند
شده ام مست که تا قطره اشکی بفشانم

تزسم آخر بر اغيار برم نام عزيزت
چکنم بی تو چه سازم شده ای ورد زبانم

آيد آن روز عمادا که ببينم تو گويی
شادمان از دل و دلدارم و راضی ز جهانم

«عماد خراسانی، وفات:28 بهمن 1382»


 
 

کاش دائم دل ما از تو بلرزدای عشق..آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزدای عشق..عماد خراسانی

از تو ای عشق در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شبها
، چه سحرها دارم

با تو ای راهزن دل چه سفرها دارم
گرچه از خود خبرم نیست خبرها دارم

تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشه فردا کردی

آری ای عشق تو بودی که فریبم دادی
دل سودا زده ام را به حبیبم دادی

بوسه ها از لب یارم به رقیبم دادی
داروی کشتن من یاد طبیبم دادی

ورنه اینقدر مَهم جور و جفا یاد نداشت
هیچ شیرین سر خونریزی فرهاد نداشت

حسن در بردن دل همره و همکار تو بود
غمزه دمساز تو و عشوه مددکار تو بود

وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتار تو بود

گر تو ای عشق نه مشّاطه خوبان بودی
ترک آن ماه جفاپیشه چه آسان بودی

چون نکو می نگرم شمع تو، پروانه توئی
حرم و دیر توئی کعبه و بتخانه توئی

راز شیرینی این عالم افسانه توئی
لب دلدار توئی، طرّه جانان توئی

گرچه از چشم بتی بیدل و دینم ای عشق
هرچه بینم همه از چشم تو بینم ای عشق

گرچه ای عشق شکایت ز تو چندان دارم
که به عمری نتوانم همه را بشمارم

گرچه از نرگس او ساخته ای بیمارم
گرچه زان زلف گره ها زده ای در کارم

باز هم گرم از این آتش جانسوز توام
سرخوش از آه و غم و درد شب و روز توام

باز اگر بوی مئی هست ز میخانه تست
باز اگر آب حیاتی است به پیمانه تست

باز اگر راحت جانی بود افسانه تست
باز هم عقل کسی راست که دیوانه تست

شکوه بیجاست مرا کشتی و جانم دادی
آنچه از بخت طمع داشتم آنم دادی

خواهم ای عشق که میخانه دلها باشم
بی خبر از حرم و دیر و کلیسا باشم

گرچه زین بیشتر از دست تو رسوا باشم
بی تو یک لحظه نباشد که بدنیا باشم

بعد از این رحم مکن بر دل دیوانه من
بفرست آنچه غمت هست به غمخانه من

من ندیدم سخنی خوشتر از افسانه تو
عاقلان بیهده خندند بدیوانه تو

نقد جان گرچه بود قیمت پیمانه تو
آه از آندل که نشد مست ز میخانه تو

کاش دائم دل ما از تو بلرزد
 
ای عشق

آن دلی کز تو نلرزد به چه ارزد
 
 
 ای عشق

عماد خراسانی

از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم...عماد خراساني

از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم
يادگار از تو چه شبها،چه سحر ها دارم
با تو اي راهزن دل،چه سفر ها دارم ......
گرچه از خود خبرم نيست،خبرها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا كردي
...
تو مراغافل از انديشه فردا كردي
باز هم گرم از اين آتش جانسوز تو ام
سرخوش از آه وغم ودرد شب و روز توام
شكوه بيجاست،مرا كشتي و جانم دادي
آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادي
كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق
آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق



عماد خراساني

 

كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق
آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق

 

دلم آشفته آن مايه ناز است هنوز..مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز عماد خراسانی بسیار زیبا ودلنشین

  • هنوز

    دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز

    مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

    جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید

    دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز

    گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

    یار عاشق كش و بیگان نواز است هنوز

    خاك گردیدم و بر آتش من آب نزد

    غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز

    گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب

    دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

    گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت

    قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

    گر چه رفتی، زدلم حسرت روی تو نرفت

    در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز

    این چه سوداست عماداكه تو در سر داری؟

    وین چه سوزی است كه در پرده ساز است هنوز

  • آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد..کاش از روز ازل فــــکــــــر دل مـــــا می کرد.عماد خرا

    آنکــــه رخسـار ترا اين هـمـه زيـبـا می کرد

     


    کاش از روز ازل فــــکــــــر دل مـــــا می کرد



    آنکــــه می داد تـرا حسن و نـمی داد وفــــا

     

    کاشکی فـکــر من عاشقِ شـيــدا می کرد



    يـــا نمی داد تـرا ايــن هــمــه بـيـــدادگـــری

     


    يا مـرا در غـــم عشق تـو شکـيـبـا می کرد



    کاشکی گـم شــده بـود اين دلِ ديوانه مــن

     


    پيش از آن روز کـه گيسوی تو پيدا می کرد



    ای کـــه در سوختنم با دلِ مــن ساخته ای

     

    کاش يک شب دلـت انديشه فــردا می کرد



    کــاش می بـــود بـــه فـــکــــر دلِ ديـوانه ما

     


    آنــکــه خلق پــــری از آدم و حــــوا می کرد



    کاش درخواب شبی روی تو می ديد عمـاد

     


    بوســـه ای از لــب لـــعـــل تو تمنا می کرد



    عماد خراسانی




    دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز ...عماد خراسانی

    دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز ...

     

     مرغ پر سوخته در پنجه ي باز است هنوز ...

     

     جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد ...

     

     دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز ...

     

    گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه ز عشق ...

     

     یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز ...

     

    خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد ...

     

     غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز ...

     

    گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب ...

     

    دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز ...

     

     همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع ...

     

    قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز ...

     

     گر چه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت ...

     

     در این خانه به امید تو باز است هنوز ...

     

     این چه سوداست عمادا که تو در سر داری ...

     

    وین چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز

    از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم...عمادخراسانی

    از تو اي عشق در اين دل چه شررها دارم


    يادگار از تو چه شبها،چه سحر ها دارم


    با تو اي راهزن دل،چه سفر ها دارم


    گرچه از خود خبرم نيست،خبرها دارم


    تو مرا واله و آشفته و رسوا كردي


    تو مراغافل از انديشه فردا كردي


    باز هم گرم از اين آتش جانسوز تو ام


    سرخوش از آه وغم ودرد شب و روز توام


    شكوه بيجاست،مرا كشتي و جانم دادي


    آنچه از بخت طمع داشتم، آنم دادي


    كاش دائم دل ما از تو بلرزد اي عشق


    آن دلي كز تو نلرزد،به چه ارزد اي عشق


    عماد خراساني

    غزلی از عماد خراسانی

    غزلی از عماد خراسانی
    باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب
    گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب
    آنچه زان تار سر زلف کشیدم شب و روز
    مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب
    هر کجا می نگرم جلوه کند نقش نگار
    کاش یک بوسه دهد زینهمه رخسار امشب
    سوزی و ناله بیجا نکنی ای دل زار
    خوب با شمع شدی همدل و همکار امشب
    ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع
    کاش سوزیم چو پروانه بیکبار امشب
    آتشست این نه سخن بس کن ازین قصه عماد
    ورنه سوزد قملت ، دفتر اشعار امشب

    باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب...عماد خراسانی

    باز آهنگ جنون میزنی ای تار امشب


    گویمت رازی و در پرده نگهدار امشب


    آنچه زان تار سر زلف کشیدم شب و روز


    مو به مو جمله کنم پیش تو اظهار امشب


    هر کجا می نگرم جلوه کند نقش نگار


    کاش یک بوسه دهد زینهمه رخسار امشب


    سوزی و ناله بیجا نکنی ای دل زار


    خوب با شمع شدی همدل و همکار امشب


    ای بسا شب که به روز تو نشستیم ای شمع


    کاش سوزیم چو پروانه بیکبار امشب


    آتشست این نه سخن بس کن ازین قصه عماد


    ورنه سوزد قلمت ، دفتر اشعار امشب

    گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر...عماد

    گر چه مستيم و خرابيم چو شب هاي دگر


    باز كن ساقي مجلس سر ميناي دگر


    امشبي را كه در انيم غنيمت شمريم


    شايد اي جان نرسيديمبه فرداي دگر


    مست مستم مشكن قدر خود اي پنجه غم


    من به ميخانه ام امشب تو برو جاي دگر


    چه به ميخانه چه محراب حرامم باشد


    گر به جز عشق توام هست تمناي دگر


    تاروم از پي يار دگري مي بايد


    جز دل من دلي و جز تو دلاراي دگر


    گر بهشتي است رخ تست نگارا كه در ان


    ميتوان كرد به هر لحظه تماشاي دگر


    از تو زيبا صنم اين قدر جفا زيبا نيست


    گيرم اين دل نتوان داد به زيباي دگر


    مي فروشان همه دانند عمادا كه بود


    عاشقان را حرم و دير و كليساي دگر


    عماد خراساني