ﺑﺎﺭﻧﮓﻭﺑﻮﯾﺖاﯼﮔﻞ،ﮔﻞ ﺭﻧﮓﻭﺑﻮﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ،ﺩﺭﺷﻬرﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ

ﺑﺎﺭﻧﮓﻭﺑﻮﯾﺖاﯼﮔﻞ،ﮔﻞ ﺭﻧﮓﻭﺑﻮﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ﻟﻌﻠﺖ ﺁﺏ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻪ ﺟﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﺯﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺳﻮ،ﺩﺭﺷﻬرﮔﻔﺘﮕﻮﯾﯽ ﺍﺳﺖ

ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺍﯾﻦ ﮔﻔﺘﮕﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺘﺎﻉ ﻋﻔﺖ، ﺍﺯ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ

ﺑﺎﺯﺍﺭ ﺧﻮﺩﻓﺮﻭﺷﯽ، ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺭ ﺳﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺟﺰ ﻭﺻﻒ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺖ، ﺩﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ﻧﮕﻮﯾﻢ

ﺭﻭ ﮐﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﻫﯽ، ﮔﻞ ﭘﺸﺖ ﻭ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﮔﺮ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻭﺻﻠﺶ، ﭘﯿﺮﻡ ﮐﻨﺪ ﻣﮑﻦ ﻋﯿﺐ

ﻋﯿﺐ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﯽ، ﮐﺎﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﻣﻦ ﭼﻮﻥ، ﺭﺧﺴﺎﺭﻩ ﺑﺮﻓﺮﻭﺯﺩ

ﺭﺥ ﺑﺮﻓﺮﻭﺧﺘﻦ ﺭﺍ، ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺳﻮﺯﻥ ﺯ ﺗﯿﺮ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻭﺯ ﺗﺎﺭ ﺯﻟﻒ ﻧﺦ ﮐﻦ

ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﯼ ﺩﻝ، ﺗﺎﺏ ﺭﻓﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺍﻭ ﺻﺒﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ، ﺑﺨﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ

ﻣﻦ ﻭﺻﻞ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﻭﯼ، ﻗﺼﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻧﺪﺍﺭﺩ

ﺑﺎ ‏«ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ‏» ﺑﯽ ﺩﻝ، ﺳﺎﻗﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮔﺮﺍﻧﯽ ﺍﺳﺖ

َﭼﺸﻤﺶ ﻣﮕﺮ ﺣﺮﯾﻔﺎﻥ، ﻣﯽ ﺩﺭ ﺳﺒﻮ ﻧﺪﺍﺭﺩ..

پیوند عاشقانه ای ازهمسر فقیدم شب، بگونهء سرب مذاب بازمستانهای قطبی درمن رسوب کرده بود واندک نسیمی نی

پیوند

عاشقانه ای ازهمسر فقیدم

شب، بگونهء سرب مذاب بازمستانهای قطبی درمن رسوب کرده بود

واندک نسیمی نیز از دیار بامدادان برظلمت ابادم نمی وزید تا غبار تیرگی از دامنم بزداید

ونه شراره ای از کورهء خورشید بر زمهریر ابادم. واینهمه را حاصل من بودم

انجمادی از بی فردائی ودمسردی، وبسیار گاهی چنین بودم من

که تو نا گهان- درعمق انجماد- چنان چون اختری تابناک ، درظلمت رگهای من جاری شدی

وترا من در خویش درخویشتن خود دریافتم. وتو در ظلمت من جاری شدی وروشنائی را د ریافتم

وامید فردا بسان احساس بلوغ، در من بیدار شد پس انگاه راه فر دا را در پیش گرفتم،

به روشنائی چراغی که تو فرا راه من داشتی نام من در سپیده دم نفسهایت جاری شد

وچرک وار ه تیرگی وسردی،بازبان خورشید از تنم زدوده شد. وبدینگونه بود که من به خورشید پیوستم

به تو پیوسنم ودستهایت را که نهال سیز اعتماد است، در باغچه خشک دستهایم کاشتی

واینک زدودن لکه های شب را از دستها ودامنت همین توانم کرد

که دستها ودامنت را چون گربه اتی لابه گر بلیسم زمستان.......

بی خبران خبرخبر،ميکده باز باز شد نيمه شبی به درگهی دست کسی درازشد شيخ فرود آمدازمنبروعظ و مر

بی خبران خبر خبر ، ميکده باز باز شد

نيمه شبی به درگهی دست کسی دراز شد

شيخ فرود آمد از منبر وعظ و مرثيت

مطرب عشق از ميان هی زد و برفراز شد

می‌رسدم ز هر طرف بانگ رباب و چنگ و دف

يار ز راه می‌رسد دمدمه‌ی نياز شد

چنگ به دامنش زدم عشوه نمود و بست در

سنگ چو بر درش زدم صد در بسته باز شد

عشق چو سر بر آورد خواجه به بندگی بَرد

تاج سر سبکتکين ، خاک در اياز شد

سر وجود خال تو ، مستی‌ام از خيال تو

آينه‌ی جمال تو ، ساغر اهل راز شد

طرّه‌ی کيميا بَرد تاب و توان شمس را

عشق حقيقی عاقبت ختم به اين مجاز شد

آينه وقت ديدنت بر دلش آه، خيمه زد

سرو چو ديد قامتت خم شد و در نماز شد

(ارفع) اگر زدی به سر نعره کشيدی از جگر

شکر خدا که عاقبت آه تو کار ساز شد