سنایی..ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را

ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

...

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند توشه باید ساختن مر راه جان آویز را

هر چه اسبابست آتش در زن و خرم نشین بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود بر رخ زردم نه آن یاقوت شکر ریز را

سنایی

ای کم شــده وفای تو این نــیز بگذرد..و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد..سنائی غزنوی

ای کم شــده وفای تو این نــیز بگذرد
و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد

زین بیش نیک بود به من بنده، رای تو
گر بد شـــدست رای تو، این نیز بگذرد...


گر هست بی گناه دلِ زارِ مستمند
در محــــنت و بلای تو این نیز بگذرد

وصــل تو کی بود نظــر دلگـــشای تو
گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد

گر دوری از هوای من و هست روز و شب
جای دگـــر هـــــوای تو این نـــــیز بگـــذرد

بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو
اکنون نیم ســـزای تو این نیز بگـذرد

گر سر‌گشتی تو از من و خواهی که نگذرم
گرد در ســــرای تو این نــــیز بگــــذرد

سنائی غزنوی

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا..کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا..سنائی

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
از دولت محزونان وز همت مجنونان آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
بر روح برافزودی تا بود چنین بودی فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا
ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
خاموش که سرمستم بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

لب و دندان سنايی همه توحيد تو گويد... مگر از آتش دوزخ بودش روی رهايی

ملکا ذکر تو گويم که تو پاکی و خدايی

 

 نروم جز به همان ره که توام راهنمايی

 

 همه در گاه تو جويم همه از فضل تو پويم

 

 همه توحيد تو گويم که به توحيد سزايی

 

تو حکيمی,تو عظيمی,تو کريمی,تو رحيمی

 

 تو نماينده فضلی تو سزاوار ثنايی

 

بری از رنج و گدازی بری از درد و نيازی

 

 بری از بيم و اميدی بری از عيب وخطايی

 

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی

 

نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نيايی

 

 نبد اين خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی

 

 نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزايی

 

 همه عزی و جلالی همه علمی و يقينی

 

 همه نوری و سروری همه جودی و سخايی

 

 همه غيبی تو بدانی همه عيبی تو بپوشی

 

همه بيشی تو بکاهی همه کمی تو فزايی

 

 لب و دندان سنايی همه توحيد تو گويد

 

 مگر از آتش دوزخ بودش روی رهايی

عاشق مشوید اگر توانید..سنائی

عاشق مشوید اگر توانید


تا در غم عاشقی نمانید


این عشق به اختیار نبود


دانم که همین قدر بدانید


هرگز مبرید نام عاشق


تا دفتر عشق بر نخوانید


آب رخ عاشقان مریزید


تا آب ز چشم خود نرانید


معشوقه وفا به کس نجوید


هر چند ز دیده خون چکانید


اینست رضای او که اکنون


بر روی زمین یکی نمانید


اینست سخن که گفته آمد


گر نیست درست بر مخوانید


بسیار جفا کشید آخر


او را به مراد او رسانید


اینست نصیحت سنایی


عاشق مشوید اگر توانید

سنایی...جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

سنایی

 

  جام می پر کن که بی جام میم انجام نیست

 

تا به کام او شوم این کار جز ناکام نیست


ساقیا ساغر دمادم کن مگر مستی کنم

 

زان که در هجر دلارامم مرا آرام نیست


ای پسر دی رفت و فردا خود ندانم چون بود

 

عاشقی ورزیم و زین به در جهان خودکام نیست


دام دارد چشم ما دامی نهاده بر نهیم

 

کیست کو هم بسته و پا بسته‌ی این دام نیست

تا بدیدم زلف عنبرسای تو ...سنائی

تا بدیدم زلف عنبرسای تو

 

وان خجسته طلعت زیبای تو


جان‌و دل نزدت فرستادم نخست

 

 آمدم بی‌جان و دل در وای تو


بی دل و بی‌جان ندارد قیمتی

 

بنگر این بی‌قیمت اندر جای تو


آستین پر خون و دیده پر سرشگ

 

چشم خیره در رخ زیبای تو


مشک و عنبر بارد اندر کل کون

 

چون فشانی زلفک رعنای تو


من نیارم دید در باغ طرب

 

سرو از رشک قد و بالای تو


من نیارم دیدن اندر تیره شب

 

 مه ز رشک روی روح افزای تو


چون برون آیم ز زندان فراق

 

تا نیارندم خط و طغرای تو


پس بجویم من ترا و عاقبت

 

کشته گردم آخر اندر پای تو



سنائی 

خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیم..سنائی

خیز تا بر یاد عشق خوبرویان می‌زنیم


پس ز راه دیده باغ دوستی را پی زنیم

از نوای ناله‌ی نی گوشها را پر کنیم


وز فروغ آتش می چهره‌ها را خوی زنیم

چون درین مجلس به یاد نی برآید کارها


ما زمانی بیت خوانیم و زمانی نی زنیم

زحمت ما چون ز ما می پاره‌ای کم می‌کند


خرقه بفروشیم و خود را بر صراحی می‌زنیم

چنگ در دلبر زنیم آن دم که از خود غایبیم


پس نیم اکنون چو غایب چنگ در وی کی زنیم

از برای بی نشانی یک فروغ از آه دل


در بهار و در خزان و در تموز و دی زنیم

دفتر ملک دو عالم را فرو شوییم پاک


هر چه آن ما را نشانست آتش اندر وی زنیم



سنایی

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي...سنائی

ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي


نروم جز بهمان ره كه توام راهنمايي

همه درگاه تو جويم همه از فضل تو پويم


همه توحيد تو گويم كه بنوحيد سزايي

تو حكيمي تو عظيمي تو كريمي تو رحيمي


تو برازنده فضلي و سزاوار ثنايي

بري از رنج و گدازي بري از درد و نيازي


بري از بيم و اميدي بري از چون و چرائي

نتوان وصف تو گفتن كه تو در فهم نگنجي


نتوان شبه تو جستن كه تو در وهم نيائي

همه عزّي و جلاللي همه علمي و يقيني


همه نوري و سروري همه جودي و سخائي

لب و دندان سنائي همه توحيد تو گويد


مگر از آتش دوزخ بودش روي رهايي



سنائي