سیف فرغانی.سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت  و او را استاد سخن می‌نامید

سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت 
و او را استاد سخن می‌نامید 
و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشته‌است .
او در مدح سعدی بدینسان می‌سراید:
نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
چو بلبل در فراق گل از این اندیشه خاموشم 
که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن 
حدیث شعر من گفتن کنار طبع چون آبت
به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن
ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان‌پرو
ر برٍ ِاو جرعه‌ای نتوان از این ساغر فرستادن
تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر
چه خوش باشد چنین لشگر به هر کشور فرستادن
سیف فرغانی

سیف فرغانی..آنچه ز تست حال من گفت نمیتوانمش چون تو بمن نمیرسی من به تو چون رسانمش

آنچه ز تست حال من گفت نمیتوانمش چون تو بمن نمیرسی من به تو چون رسانمش

هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند هر چه به من رسد ز تو دولت خویش دانمش

زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش

زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش

ملکم اگر جھان بود ترک کنم برای تو اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش

تیر که از کمان تو در طرفی روان شود برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش

مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد خون دلی که همچو اشک از مژه میچکانمش

دل به تو داده ام ولی باز درین ترددم تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش

سیف اگر ز بھر تو مال فدا کند، مرا «دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش"

سیف فرغانی

" سیف فرغانی " با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند.بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند

 

اول نظر که سوی تو جانان نظر کند
عشق از دل تو دوستی جان بدر کند

آخر بچشم تو زفنا میل درکشد
تا دل بچشم او برخ او نظر کند

عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک
زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند

تیغ قضاست تیر غم او واین عجب
کندر درون بماند وز آهن گذر کند

با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند
بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند

باری در آبمجلس ما تا بیک قدح
ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند

صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی
عیسی پرست بندگی سم خر کند

همت بلند دار که پرواز در هوا
عاشق ببال همت و عنقا بپر کند

هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری
در راه دوست سیر بپا او بسر کند

هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود
هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند

نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام
هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند

هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو
واثق مشو که کور ترا دیده ور کند

ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف
آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند

" سیف فرغانی "
 

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام.بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.شعری بی نظیر وهمه شمول از سیف فرقان

 
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
...

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای «سیف»
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا».....................سیف فرغانی

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را
بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!
ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
...
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را
از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را
از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را
در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را
ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را
تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را
ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را
من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را
گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را
از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را
سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا».....................
 
سیف فرغانی

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد..هم رونق زمان شما نیز بگذرد..سیف فرغانی

 
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
...

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان! به نیکی خواهم دعای «سیف»
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت.. او در مدح سعدی بدینسان می‌سراید:

سیف فرغانی نسبت به سعدی ارادت تمام داشت
و او را استاد سخن می‌نامید
و با آن استاد بزرگ نوشت و خواند داشته‌است .
او در مدح سعدی بدینسان می‌سراید:
نمی‌دانم که چون باشد به معدن زر فرستادن
به دریا قطره آوردن به کان گوهر فرستادن
چو بلبل در فراق گل از این اندیشه خاموشم
که بانگ زاغ چون شاید به خنیاگر فرستادن
حدیث شعر من گفتن کنار طبع چون آبت
به آتشگاه زرتشت است خاکستر فرستادن
ضمیرت جام جمشید است و در وی نوش جان‌پرو
ر برٍ ِاو جرعه‌ای نتوان از این ساغر فرستادن
تو کشورگیر آفاقی و شعر تو تو را لشکر
چه خوش باشد چنین لشگر به هر کشور فرستادن

سیف فرغانی

گر کسی را حسد آید که تو را می‌نگرم...سیف فرقانی

گر کسی را حسد آید که تو را می‌نگرم


من نه در روی تو، در صنع خدا می‌نگرم


من از آن توام و هر چه مرا هست توراست


روشن است این که به چشم تو، تو را می‌نگرم


خصم گوید که روا نیست نظر در رویش


من اگر هست و اگر نیست روا، می‌نگرم


تشنه‌ام، نیست شگفت ار طلبم آب حیوة


دردمندم، نه عجب گر به دوا می‌نگرم


نور حسنی‌ست در آن روی، بدان ملتفتم


من در آن آینه از بهر صفا می‌نگرم


روی زیبای تو آرام و قرار از من برد


من دگر باره در آن روی چرا می‌نگرم


هر طرف می‌نگرم تا که ببینم رویت


چون تو در جان منی من به کجا می‌نگرم


به حیات خودم امید نمی‌ماند هیچ


چون به حال خود و انصاف شما می‌نگرم


مدتی شد که به من روی همی ننمایی


عیب بخت است نه آن تو چو وامی‌نگرم


سیف فرغانی در غیر نظر چند کنی


گل چو دستم ندهد ز آن به گیا می‌نگرم


ور میسر نشود دیدن رویت چه کنم


«می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد...سیف فرقانی

دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد

 


جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد

 


از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم

 


دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد

 


مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن

 


او نوش لب و غمزهٔ چون نیش ندارد

 


از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ

 


آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد

 


خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند

 


چون آینهٔ روی تو در پیش ندارد

 


از دایرهٔ عشق دلا پای برون نه

 


کن محتشم اکنون سر درویش ندارد

 


چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار

 


بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد

يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است...سیف فرقانی

يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است


خبرش نيست که فرهاد وي اين مسکين است



نکنم رو ترش ار تيز شود کز لب او


سخن تلخ چو جان در دل من شيرين است



ديد خورشيد رخش وز سر انصاف به ماه


گفت من سايه‌ي او بودم و خورشيد اين است



با رخ او که در او صورت خود نتوان ديد

 


هر که در آينه‌اي مي‌نگرد خودبين است


پاي در بستر راحت نکنم وز غم او

 


شب نخسبم که مرا درد سر از بالين است



خار مهرش چو برآورد سر از پاي کسي

 


رويش از خون جگر چون رخ گل رنگين است



دلستان تر نبود از شکن طره‌ي او

 


آن خم و تاب که در گيسوي حورالعين است

 



در ره عشق که از هر دو جهان است برون

 


دنيي اي دوست ز من رفت و سخن در دين است

 

 

گر کسي ماه نديده‌ست که خنديد آن است

 


ور کسي سرو نديده‌ست که رفته است اين است



سيف فرغاني تا از تو سخن مي‌گويد

 


مرغ روح از سخنش طوطي شکرچين است

اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت...سیف فرقانی

اي چو فرهاد دلم عاشق شيرين لبت


مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت



نيست شيرين که ز فرهاد براي بوسي



ملک خسرو طلبد شکر رنگين لبت



وه چه شيرين صنمي تو که دهان من هست

 


تا به امسال خوش از بوسه‌ي پارين لبت



محتسب سال دگر بر سر کويت آرد

 


همچنين بي خودم از باده‌ي نوشين لبت



طبع شوريده‌ي من اين همه شيرين کاري

 


مي کند در سخن امروز به تلقين لبت

 



سيف فرغاني چون وصف تو مي‌کرد گرفت

 


طبعم اندر شکر افشاندن آيين لبت

 


مستي امشبم از باده‌ي دوشين لبت

 



نيست شيرين که ز فرهاد براي بوسي

 


ملک خسرو طلبد شکر رنگين لبت

 



وه چه شيرين صنمي تو که دهان من هست

 


تا به امسال خوش از بوسه‌ي پارين لبت

 



محتسب سال دگر بر سر کويت آرد

 


همچنين بي خودم از باده‌ي نوشين لبت



طبع شوريده‌ي من اين همه شيرين کاري

 


مي کند در سخن امروز به تلقين لبت

 

سيف فرغاني چون وصف تو مي‌کرد گرفت

 


طبعم اندر شکر افشاندن آيين لبت

دلم بربود دوش آن نرگس مست...سیف فرقانی

دلم بربود دوش آن نرگس مست

 


اگر دستم نگيري رفتم از دست



چه نيکو هر دو با هم اوفتادند

 


دلم با چشمت، اين ديوانه آن مست

 



نمي‌دانم دهانت هست يا نيست

 


نمي‌دانم ميانت نيست يا هست



تويي آن بي‌دهاني کو سخن گفت

 


تويي آن بي‌مياني کو کمر بست

 



بجانم بنده‌ي آزاده‌اي کو

 


گرفتار تو شد وز خويشتن رست



دگر با سيف فرغاني نيايد

 


دلي کز وي بريد و در تو پيوست



گدايي کز سر کوي تو برخاست


به سلطانيش بنشاندند و ننشست

 

 

 

اي خجل از روي خوبت آفتاب....سیف فرقانی

اي خجل از روي خوبت آفتاب


روز من بي تو شبي بي‌ماهتاب

آفتاب از ديدن رخسار تو


آنچنان خيره که چشم از آفتاب

چون مرا در هجر تو شب خواب نيست


روز وصلت چون توان ديدن به خواب

بر سر کوي تو سودا مي‌پزم


با دل پر آتش و چشم پر آب

عقل را با عشق تو در سر جنون


صبر را از دست تو پا در رکاب

خون چکان بر آتش سوداي تو


آن دل بريان من همچون کباب

در سخن ز آن لب همي بارد شکر


در عرق ز آن رو همي ريزد گلاب

چشم مخمورت که ما را مست کرد


توبه‌ي خلقي شکسته چون شراب

از هوايي کيد از خاک درت


آنچنان جوشد دلم کز آتش آب

جز تو از خوبان عالم کس نداشت


سرو در پيراهن و مه در نقاب

بي خطاگر خون من ريزي رواست


اي خطاي تو به نزد ما صواب

تو طبيب عاشقان باشي، چرا


من دهم پيوسته سعدي را جواب

سيف فرغاني چو ديدي روي دوست


گر به شمشيرت زند رو برمتاب

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را ...سیف فرقانی

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان را


مرا دشمن چرا داری چو کودک مر دبستان را


چو کردم یک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو


مسخر گشت بی‌لشکر ولایت چون تو سلطان را


به خوبی خوب رویان را اگر وصفی کند شاعر


تو آن داری به جز خوبی که نتوان وصف کرد آن را


دلم کز رنج راه تو به جانش می‌رسد راحت


چنان خو کرد با دردت که نارد یاد، درمان را


ز همت عاشق رویت بمیرد تشنه در کویت


وگر خود خون او باشد بریزد آب حیوان را


چو بیند روی تو کافر شود اسلام دین او


چو زلف کافرت بیند نماند دین مسلمان را


به عهد حسن تو پیدا نمی‌آیند نیکویان


ز ماه و اختران خورشید خالی کرد میدان را


بسی سلطان و لشکر را هزیمت کرد در یک دم


شکسته دل که همره کرد با خود جان مردان را


اگر چه در خورت نبود غزلهای رهی لیکن


مکن عیبش که کم باشد اصولی قول نادان را


وصالت راست دل لایق که شبها در فراق تو


مددها کرد مسکین دل به خون این چشم گریان را


همی ترسم که روز او سراسر رنگ شب گیرد


از آن باکس نمی‌گویم غم شبهای هجران را


وصال تو به شب کس را میسر چون شود هرگز


که تو چون روز گردانی به روی خود شبستان را


مرا گویی بده صد جان و بوسی از لبم بستان


ندانستم که نزد تو چنین قیمت بود جان را


به جان مهمان لعل تست چون من عاشقی مسکین


از آن لب یک شکر کم کن گرامی‌دار مهمان را


به هجران سیف فرغانی مشو نومید از وصلش


که دایم در عقب باشد بهاری مر زمستان را


اثر: سیف فرقانی