بیژن نجدی.نایستاده ای که سایه برفکنی . ننشسته ای که راه بربندی .

نایستاده ای که سایه برفکنی .
ننشسته ای که راه بربندی .
تو ریخته ای ان چنان که اسمان بر دریا .
در کوچه ،در حاشیه ی مسجد .
چادر نماز خالی تو از نا کجایی دور می اید .
و بوی کافور قدم زنان و خسته
باز می گرددبه خانه اش در خاک .

بیژن نجدی

بیژن نجدی..درخت می کارم.زمینش می دهد ریشه.بهارش برگ

بیژن نجدی
درخت می کارم
زمینش می دهد ریشه
بهارش برگ
و برهنه اش می کند پایــیـز
به خاطر دستهای من،این آغوش
تا درختی دوباره زاده شود
که آسمان بباردش باران
که زمین بگیردش ریشه
بهار، بخواندش با برگ
ولختش کند پاییز
به خاطر من؟
یامرگ