یادداشت های پراکنده نظامی گنجوی .حدیث کودکی و خود پرستی  این شعر رو خیلی دوست دارم .حدیث کودکی و خود

حدیث کودکی و خود پرستی رها کن نظامی گنجوی ...

حدیث کودکی و خود پرستی این شعر رو خیلی دوست دارم ...

حدیث کودکی و خود پرستی رها کن چون خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشتت یا که از بیست ن

می شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا ۴۰ سال

چهل ساله فرو ریزد پرو بال

پس از پنجه نباشد تن درستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چوشصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتادی تو از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سختی که از گیتی کشیدی

وزآنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت زین کاخ دل افروز

چو در موی سیاه آمد سفیدی

پدید آمد نشان نا امیدی

زپنبه شد بناگوشت کفن پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش

پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری

نظامی گنجوی .حدیث کودکی و خود پرستی  این شعر رو خیلی دوست دارم .حدیث کودکی و خود پرستی رها کن

نظامی گنجوی ...

حدیث کودکی و خود پرستی

این شعر رو خیلی دوست دارم ...

حدیث کودکی و خود پرستی

رها کن چون خیالی بود و مستی

چو عمر از سی گذشتت یا که از بیست

نمی شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا ۴۰ سال

چهل ساله فرو ریزد پرو بال

پس از پنجه نباشد تن درستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چوشصت آمد نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد افتادی تو از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سختی که از گیتی کشیدی

وزآنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت زین کاخ دل افروز

چو در موی سیاه آمد سفیدی

پدید آمد نشان نا امیدی

زپنبه شد بناگوشت کفن پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش

پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری

مخزن الاسرار نظامی گنجوی. پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای  ملک آزرم تو کم دیده ام

مخزن الاسرار نظامی گنجوی..

پیر زنی را ستمی در گرفت پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام وز تو همه ساله ستم دیده‌ام شحنه مست آمده در کوی من زد لگدی چند فرا روی من

بیگنه از خانه برویم کشید موی کشان بر سر کویم کشید در ستم آباد زبانم نهاد مهر ستم بر در خانم نهاد

گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت بر سر کوی تو فلانرا که کشت خانه من جست که خونی کجاست ای شه ازین بیش زبونی کجاست

شحنه بود مست که آن خون کند عربده با پیرزنی چون کند رطل زنان دخل ولایت برند پیره‌زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشتست ستر من و عدل تو برداشتست کوفته شد سینه مجروح من هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار با تو رود روز شمار این شمار داوری و داد نمی‌بینمت وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد از تو به ما بین که چه خواری رسد مال یتیمان ستدن ساز نیست بگذر ازین غارت ابخاز نیست

بر پله پیره‌زنان ره مزن شرم بدار از پله پیره‌زن بنده‌ای و دعوی شاهی کنی شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند حکم رعیت برعایت کند تا همه سر بر خط فرمان نهند دوستیش در دل و در جان نهند

عالم را زیر و زبر کرده‌ای تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای دولت ترکان که بلندی گرفت مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری ترک نه‌ای هندوی غارتگری مسکن شهری ز تو ویرانه شد خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

زامدن مرگ شماری بکن میرسدت دست حصاری بکن عدل تو قندیل شب افروز تست مونس فردای تو امروز تست

پیرزنانرا بسخن شاد دار و این سخن از پیرزنی یاد دار دست بدار از سر بیچارگان تا نخوری پاسخ غمخوارگان

چند زنی تیر بهر گوشه‌ای غافلی از توشه بی توشه‌ای فتح جهان را تو کلید آمدی نز پی بیداد پدید آمدی

شاه بدانی که جفا کم کنی گرد گران ریش تو مرهم کنی رسم ضعیفان به تو نازش بود رسم تو باید که نوازش بود

گوش به دریوزه انفاس دار گوشه نشینی دو سه را پاس دار سنجر کاقلیم خراسان گرفت کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

داد در این دور برانداختست در پر سیمرغ وطن ساختست شرم درین طارم ازرق نماند آب درین خاک معلق نماند

خیز نظامی ز حد افزون گری بر دل خوناب شده خون گری

نظامی گنجوی ......حدیث کودکی و خود پرستی رها کن چون خیالی بود و مستی

نظامی گنجوی ...
این شعر رو خیلی دوست دارم
...حدیث کودکی و خود پرستی
رها کن چون خیالی بود و مستی
چو عمر از سی گذشتت یا که از بیست
نمی شاید دگر چون غافلان زیست
نشاط عمر باشد تا ۴۰ سال
چهل ساله فرو ریزد پرو بال
پس از پنجه نباشد تن درستی
بصر کندی پذیرد پای سستی
چوشصت آمد نشست آمد پدیدار
چو هفتاد آمد افتادی تو از کار
به هشتاد و نود چون در رسیدی
بسا سختی که از گیتی کشیدی
وزآنجا گر به صد منزل رسانی
بود مرگی به صورت زندگانی
اگر صد سال مانی ور یکی روز
بباید رفت زین کاخ دل افروز
چو در موی سیاه آمد سفیدی
پدید آمد نشان نا امیدی
زپنبه شد بناگوشت کفن پوش
هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش
پس آن بهتر که خود را شاد داری
در آن شادی خدا را یاد داری

ای همه هستی زتو پیدا شده..خاک ضعیف از تو توانا شده.نظامی .مخزن الاسرار

شاعر شیرین کلام ، بلبل باغ ادب پارسی " نظامی "خوش بیان 

 در مخزن الاسرار به زیبایی تمام وصفی از اوصاف دلبر و دلدار،

معشوق و معبود ازلی خویش در نغمه یی دلنواز بیادگار میگذارد.

.. شنیدنی ست...

ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده

زیرنشین علمت کاینات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات

هستی تو صورت پیوند نی
تو بکس و کس بتو مانند نی

آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی

ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست

خاک به فرمان تو دارد سکون
قبه خضرا تو کنی بیستون

جز تو فلک را خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد

چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند

رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کششِ نامِ تو

تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بارِ گران برگرفت

گرنه زپشت کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود

عقد پرستش زتو گیرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام!!!

هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به

ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست

پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد

عجز فلک را به فلک وانمای
عقد جهان را زجهان واگشای

نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را

حرف زبان را به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده

ظلمتیان را بنه بی نور کن
جوهریان را زِ غرض دور کن

کرسی شش گوشه بهم در شکن
منبر نه پایه بِهم درفکن

حقه مه بر گل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن

دانه کن این عقد شب‌افروز را
پر بِشکن مرغ شب و روز را

تواز زمین پشته گل بر تراش
قالب یکخشت زمین گومباش

گرد شب از جبهت گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز

تا کی ازین راهِ نوِ روزگار
پرده‌ای از راهِ قدیمی بیار

طرح برانداز و برون کش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون

آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را

دفتر افلاک شناسان بسوز
دیدۀ خورشید پرستان بدوز

صفر کن این برج زطوق هلال
باز کن این پرده زِ مُشتی خیال

تا به تو اقرار خدائی دهند
بر عدم خویش گوائی دهند

غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایم
گل همه تن جان که به تو زنده‌ایم

بی دیه ات ست آنکه تو خون ریزیش
بی بدَل ست آنکه تو آویزیش

منزل شب را تو دراز آوری
روز فرو رفته تو بازآوری

گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما

روشنی عقل به جان داده‌ای
چاشنی دل به زبان داده‌ای

چرخ روشِ قطبِ ثبات از تو یافت
باغِ وجود آبِ حیات از تو یافت

غمزۀ نسرین نه زِ بادِ صباست
کز اثر خاک تواش توتیاست

پرده سوسن که مصابیح تُست
جمله زبان از پی تسبیح تُست

بنده نظامی که یکی گوی تُست
در دو جهان خاک سر کوی تَُست

خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن

 
 

چو نامد در جهان پاینده چیزی همه ملک جهان نرزد پشیزی........نظامی

چو نامد در جهان پاینده چیزی

همه ملک جهان نرزد پشیزی

ره آورد عدم ره توشه خاک

سرشت صافی آمد گوهر پاک

چنین گفتند دانایان هشیار

که نیک و بد به مرگ آید پدیدار

بسا زن نام کانجان مرد یابی

بسا مردا که رویش زرد یابی

خداوندا چو آید پای بر سنگ

فتد کشتی در آن گردابه تنگ

نظامی را به آسایش رسانی

ببخشی و ببخشایش رسانی

...حدیث کودکی و خود پرستی ..رها کن  کان خماری بود ومستی یه شعر فوق العاده زیبا از نظامی گنجوی

 

نظامی گنجوی

...
حدیث کودکی و خود پرستی

رها کن  کان خماری بود ومستی 

چو عمر از سی گذشت و یا که از
بیست

نمی شاید دگر چون غافلان زیست

نشاط عمر باشد تا ۴۰ سال

چهل رفته فرو ریزد پرو بال

پس از پنجه نباشد تن درستی

بصر کندی پذیرد پای سستی

چوشصت آمود نشست آمد پدیدار

چو هفتاد آمد چشم افتد از کار

به هشتاد و نود چون در رسیدی

بسا سختی که از گیتی کشیدی

وزآنجا گر به صد منزل رسانی

بود مرگی به صورت زندگانی

اگر صد سال مانی ور یکی روز

بباید رفت زین کاخ دل افروز

چو در موی سیاه آمد سفیدی

پدید آمد نشان نا امیدی

زپنبه شد بناگوشت کفن پوش

هنوز این پنبه بیرون ناری از گوش

پس آن بهتر که خود را شاد داری

در آن شادی خدا را یاد داری

نخستین بار گفتش کز کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی..نظامی گنجوی

نخستین بار گفتش کز کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست
بگفت از عشق بازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟
بگفت از دل تو می گویی، من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت آری، چو خواب آید، کجا خواب؟
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟
بگفت آن گه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش
بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش؟
بگفت این شم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یا بیش خشنود؟
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو، کاین کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت این، دل تواند کرد، دل نیست
بگفت از عشق سخت کارت زار است
بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟
بگفتا جان مده بس دل که با اوست
بگفتا دشمن اند این هردو بی دوست
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفت او آن من شد زو مکن یاد
بگفت این،کی کند بیچاره فرهاد
بگفت از من کنم در وی نگاهی؟
بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش
نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی
ندیدم کس بدین حاضر جوابی

نظامی گنجوی

ای نام تو بهترین سرآغاز...بی‌نام تو نامه کی کنم باز..نظامی گنجوی

 
ای نام تو بهترین سرآغاز
بی‌نام تو نامه کی کنم باز

ای یاد تو مونس روانم
جز نام تو نیست بر زبانم
...

ای کارگشای هر چه هستند
نام تو کلید هر چه بستند

ای هیچ خطی نگشته ز اول
بی‌حجت نام تو مسجل

ای هست کن اساس هستی
کوته ز درت دراز دستی

ای خطبه ی تو تبارک الله
فیض تو همیشه بارک الله

ای هفت عروس نه عماری
بر درگه تو به پرده داری

ای هست نه بر طریق چونی
دانای برونی و درونی

ای هرچه رمیده وارمیده
در کن فیکون تو آفریده

ای واهب عقل و باعث جان
با حکم تو هست و نیست یکسان

ای محرم عالم تحیر
عالم ز تو هم تهی و هم پر

ای تو به صفات خویش موصوف
ای نهی تو منکر امر معروف

ای امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو کائنات مشتق

ای مقصد همت بلندان
مقصود دل نیازمندان

ای سرمه کش بلند بینان
در باز کن درون نشینان

ای بر ورق تو درس ایام
ز آغاز رسیده تا به انجام

صاحب تویی آن دگر غلامند
سلطان تویی آن دگر کدامند

راه تو به نور لایزالی
از شرک و شریک هر دو خالی

در صنع تو کامد از عدد بیش
عاجز شده عقل علت اندیش

ترتیب جهان چنانکه بایست
کردی به مثابتی که شایست