شاعر شیرین کلام ، بلبل باغ ادب پارسی " نظامی "خوش بیان
در مخزن الاسرار به زیبایی تمام وصفی از اوصاف دلبر و دلدار،
معشوق و معبود ازلی خویش در نغمه یی دلنواز بیادگار میگذارد.
.. شنیدنی ست...
ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نی
تو بکس و کس بتو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
خاک به فرمان تو دارد سکون
قبه خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلک را خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانگ بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کششِ نامِ تو
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بارِ گران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام!!!
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به
ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای
عقد جهان را زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبان را به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده
ظلمتیان را بنه بی نور کن
جوهریان را زِ غرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن
منبر نه پایه بِهم درفکن
حقه مه بر گل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شبافروز را
پر بِشکن مرغ شب و روز را
تواز زمین پشته گل بر تراش
قالب یکخشت زمین گومباش
گرد شب از جبهت گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز
تا کی ازین راهِ نوِ روزگار
پردهای از راهِ قدیمی بیار
طرح برانداز و برون کش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز
دیدۀ خورشید پرستان بدوز
صفر کن این برج زطوق هلال
باز کن این پرده زِ مُشتی خیال
تا به تو اقرار خدائی دهند
بر عدم خویش گوائی دهند
غنچه کمر بسته که ما بندهایم
گل همه تن جان که به تو زندهایم
بی دیه ات ست آنکه تو خون ریزیش
بی بدَل ست آنکه تو آویزیش
منزل شب را تو دراز آوری
روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان دادهای
چاشنی دل به زبان دادهای
چرخ روشِ قطبِ ثبات از تو یافت
باغِ وجود آبِ حیات از تو یافت
غمزۀ نسرین نه زِ بادِ صباست
کز اثر خاک تواش توتیاست
پرده سوسن که مصابیح تُست
جمله زبان از پی تسبیح تُست
بنده نظامی که یکی گوی تُست
در دو جهان خاک سر کوی تَُست
خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن