غزلی زیبا از سلمان ساوجی تقدیمتان به چشمانت که تارفتی به‌چشم بی‌خوروخوابم به ابرویت‌که من پیوسته چون

غزلی زیبا از سلمان ساوجی تقدیمتان

به چشمانت که تارفتی به‌چشم بی‌خوروخوابم

به ابرویت‌که من پیوسته چون زلف تودرتابم

به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم

به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم

به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت

که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم

به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم

که خود شربت نمی‌ریزد، به غیر از قند و عنابم

به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت

نه روز آرام می‌گیرم، نه می‌آید به شب خوابم

به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت

محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم

به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم

که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی‌یابم

سلمان ساوجی..به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی‌خور و خوابم..تقدیم بدوستان گل همیشه همراهم

سلمان ساوجی
به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی‌خور و خوابم
به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم
به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم
به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت
که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم
به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم
که خود شربت نمی‌ریزد، به غیر از قند و عنابم
به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت
نه روز آرام می‌گیرم، نه می‌آید به شب خوابم
به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت
محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم
به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم
که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی‌یابم
به چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی‌خور و خوابم
به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم
به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم
به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم
به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت
که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم
به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم
که خود شربت نمی‌ریزد، به غیر از قند و عنابم
به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت
نه روز آرام می‌گیرم، نه می‌آید به شب خوابم
به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت
محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم
به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم
که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی‌یابم

سلمان ساوجی..تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت .هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد

شبهای فراقت را، آخر سحری باشد 
وین ناله شبها را، روزی اثری باشد

از دیده اگر آبی خواهیم به صد گریه 
آبی ندهد ما را، کان بیجگری باشد

ما بی‌خبریم از دل، ای باد گذاری کن 
بر خاک درش باشد کانجا خبری باشد

دانی که کرا زیبد، چون زلف تو سودایت 
آن را که به هر مویی، چون دوش سری باشد

تنها نه منم عاشق، کز خاک سر کویت 
هر گرد که بر خیزد، صاحب نظری باشد

من خاکت از آن گشتم امروز که بعد از من 
هر ذره‌ای از خاکم، کحل بصری باشد

مشتاق حرم را گو: شو محرم میخانه 
باشد که ازین خانه، در کعبه دری باشد

چون زلف به بالایت، سلمان سر و جان ریزد 
گر یک سر مو جان را، پیشت خطری باشد


سلمان ساوجی

شعر : سلمان ساوجی.استاد ایرج .تصنیف سه گاه.. یارم به وفا وعده بسی داد و جفاکرد .

شعر : سلمان ساوجی.
یارم به وفا وعده بسی داد و جفا کرد
هر وعده که آنم به جفا داد، وفا کرد
مهر تو بر آیینه دل پرتوی انداخت
ماننده ماه نوم انگشت نما کرد
هر جور که دیدم ز جهان، جمله جفا بود
این بود جفایش که مرا از تو جدا کرد
مسکین سر زلفت که صبا رفت و کشیدش
بر بویش اگر مست نگشت از چه رها کرد؟
بر زلف تو تا این دل یکتا بنهادم
بار دل من زلف تو را پشت دوتا کرد
هرچند که چشم تو خدنگ مژه آراست
زد بر هدف سینه، بر آنم که خطا کرد
شد باد صبا بر دل من سرد از آن روز
کو رفت و حدیث سر زلفت همه جا کرد
سلمان اگر از عشق بنالد، مکنش عیب!
با او غم عشق تو چه گویم که چه ها کرد؟
بلبل مکن از گل گله بسیار، که آورد
صد برگ برای تو و کارت به نوا کرد ..

https://www.youtube.com/watch?v=ge6p4q59gDo

سلمان ساوجی »جمشید و خورشید.برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟ مرا فتاده دل از ره ترا چه افتاد

سلمان ساوجی »
جمشید و خورشید

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟ 
مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست؟ 
به کام تا نرساند مرا لبش چو نای 
نصیحت همه عالم به گوش من بادست 
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
ترا نصیب نصیب همین کرده است و این دادست 
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی 
اساس هستی ما ز آن خراب آبادست 
میان او که خدا آفریده است از هیچ 
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار 
کزین فسانه و افسون بسی مرا یادست 
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است 
اسیر بند تو از جمله عالم آزادست

شعر از سلمان ساوجی..به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم


شعر از سلمان ساوجی......
تقدیم دوستان بزرگوار

چشمانت که تا رفتی، به چشمم بی‌خور و خوابم
به ابرویت که من پیوسته چون زلف تو در تابم

به جان عاشقان، یعنی لبت کامد به لب جانم
به خاک پای تو یعنی، سرم کز سرگذشت آبم

به خاک کعبه کویت، به حق حلقه مویت
که ممکن نیست کز روی تو هرگز روی بر تابم

به عناب شکر بارت، کزان لب شربتی سازم
که خود شربت نمی‌ریزد، به غیر از قند و عنابم

به صبح عاشقان یعنی، رخت کز مهر رخسارت
نه روز آرام می‌گیرم، نه می‌آید به شب خوابم

به دیدارت که تا بینم جمال کعبه رویت
محال است اینکه هرگز سر فرود آید به محرابم

به جانت کز قفس سلمان بجان آمد درین بندم
که یابم فرصت بیرون شد، اما در نمی‌یابم

به هشیاران مده می را به مستان ده که در مجلس ..قدح خون در جگر دارد، مدام از دست هشیاران ..سلمان ساوجی

دل من زنده می‌گردد به بوی وصل دلداران
 
** دماغم تازه می‌دارد نسیم وعده یاران
الا ای صبح مشتاقان بگو خورشید خوبان را
 
 ** که تا کی ذره سان گردند در کویت هواداران

شبی احوال بیماران بپرس از شمع مومن دل
 
** که بیمارست و م...ی‌سوزد همه شب بحر بیماران
مرا ای لعبت ساقی ز جام لعل شیرینت **
 
بده کامی که در تلخی سر آمد عمر میخواران
به هشیاران مده می را به مستان ده که در مجلس
 
** قدح خون در جگر دارد، مدام از دست هشیاران

صبا از کوی او بویی، بجان گرمی دهد اینک **
 
نشسته بر سر کویند و جان بر کف خریداران

بهر یک موی چون سلمان گرفتاریست در بندت
 
** گرفتارت کند ترسم، شبی آه گرفتاران