گریه شبانه شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام د

گریه شبانه

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر

نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

-ه.الف.سایه-

... سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟ تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن بسراي تا كه هستي كه سرودن

نفسم گرفت ازين شب در اين حصار بشكن

در اين حصار جادويي روزگار بشكن

چو شقايق از دل سنگ برآر رايت خون

به جنون صلابت صخره ي كوهسار بشكن

تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه

لب زخم ديده بگشا صف انتظار بشكن ...

سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن

بسراي تا كه هستي كه سرودن است

بودن به ترنمي دژ وحشت اين ديار بشكن

شب غارت تتاران همه سو فكنده سايه

تو به آذرخشي اين سايه ي ديوسار بشكن

ز برون كسي نيايد چو به ياري تو اينجا

تو ز خويشتن برون آ سپه تتار بشكن

باغبان مژده ی گل می شنوم ازچمنت قاصدی کو که سلامی برساند زمنت؟وقت آن است که با نغمۀ مرغان سحرابتها

باغبان مژده ی گل می شنوم از چمنت

قاصدی کو که سلامی برساند ز منت؟

وقت آن است که با نغمۀ مرغان سحر

پر و بالی بگشـــایی به هوای وطنت

خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟

دگــــر ای غنچـــــه برون آر سر از پیرهنت

آبت از چشمه ی دل داده ام،ای باغ امید

که به صد عشوه بخندند گل و یاسمنت

بوی پیــــراهن یوسف ز صبا می شنوم

مژده ای دل که گلستان شده بیت الحزنت

بر لبـــت مژده ی آزادی ما می گـــذرد

جــــــان صد مرغ گرفتـــار، فدای دهنت

دوستان بر سر پیمــــان، درست اندبیا ؛

که نگون بادسر دشمن پیمــــان شکنت

خود به زخم تیــــر خــــلق درآمد از پای

آنکه می خواست کزین خاک کند ریشه کنت

بشنو از سبزه که در گوش گل تازه چه گفت؟

با بهـــــار آمدی ، ای به ز بهــــار آمدنت

بنشین در غزل سایه که در آیت عشق

از سر صدق بخــــوانند به هــــر انجمنت

بهار غم انگیز .ازکتاب زمین دزاشیب، فروردین ۱۳۳۳ بهار آمد ،گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد

بهار غم انگیز ...از کتاب زمین دزاشیب، فروردین ۱۳۳۳

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟ که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟

چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟

که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟ چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟

چرا سر برده نرگس در گریبان ؟ چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟ چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟ چرا ساقی نمی گوید درودی ؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟ چه دشت است این

که خاکش خون گرفته ست ؟

چرا خورشید فروردین فروخفت ؟ بهار آمد گل نوروز نشکفت!

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟ که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟

مگر دارد بهار نورسیده دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟

مگر خورشید را پاس زمین است ؟ که از خون شهیدان شرمگین است ...

بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای

بهارا ، خیز و زان ابر سبک رو بزن آبی به روی سبزه ی نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبحدم گو نرم برخیز گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا ، بنگر این دشت مشوش که می بارد بر آن باران آتش

بهارا ، بنگر این خاک بلاخیز که شد هر خاربن چون دشنه خونریز

بهارا ، بنگر این صحرای غمناک که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا ، بنگر این کوه و در و دشت که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا ، دامن افشان کن ز گلبن مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا ، از گل و می آتشی ساز پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا ، شور شیرینم برانگیز شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا ، شور عشقم بیشتر کن مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است چو فردا در رسد ، رشک بهار است

بهارا ، باش کاین خون گل آلود بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم ازین موج و ازین توفان براییم

دگربارت چو بینم ، شاد بینم سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار به ایین دگر ایی پدیدار ...

هوشنگ ابتهاج دلم گرفته خدا را تو دلگشـــایی کن من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

هوشنگ ابتهاج

😰😰😰😰😰😰😰

دلم گرفته خدا را تو دلگشـــایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی ما بین و دلگشایی کن

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن

ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن

بلای کینه ی دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن

شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما با نی کسایی کن

بگو به حضرت استاد ما به یاد تو ایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن

نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل «سایه» هم نوایی کن

شعرهوشنگ ابتهاج تقدیم دوستان. من همان نایم که گر خوش بشنوی شرح دردم با تو گوید مثنوی

شعر از هوشنگ ابتهاج

تقدیم دوستان بزرگوارم....

من همان نایم که گر خوش بشنوی

شرح دردم با تو گوید مثنوی

با لب دمساز خود جفت آمدم

گفتنی، بشنو که در گفت آمدم

من همان جامم که گفت آن غمگسار

با دل خونین لب خندان بیار

من خمش کردم خروش چنگ را

گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود

او نمی‌دانست و خود را می‌ستود

من همی کندم نه تیشه، کوه را

عشق شیرین می‌کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

می‌گریست او در دلش با درد دوست

او گمان می‌کرد اشک چشم اوست

گر جهان از عشق، سرگشته است ومست

جان مست عشق بر من عاشق است

ناز اینجا می‌نهد روی نیاز

گردلی داری بیا اینجا بباز

بهار غم انگیز - مثنوی از هوشنگ ابتهاج تقدیم بروان پاک برادرم مهدی عزیز که نزدیک عید پرواز کرد

بهار غم انگیز - مثنوی از هوشنگ ابتهاج

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد

نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟

چه افتاد این گلستان را ، چه افتاد ؟

که آیین بهاران رفتش از یاد

چرامی نالد ابر برق در چشم

چه می گرید چنین زار از سر خشم ؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل

چه پیش آمد ؟ کجا شد بانگ بلبل ؟

چه درد است این ؟ چه درد است این ؟ چه درد است ؟

که در گلزار ما این فتنه کردست ؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است ؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است ؟

چرا سر برده نرگس در گریبان ؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان ؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست ؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست ؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی ؟

چرا ساقی نمی گوید درودی ؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست ؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست ؟

چرا خورشید فروردین فروخفت ؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت

مگر خورشید و گل را کس چه گفته ست ؟

که این لب بسته و آن رخ نهفته ست ؟

مگر دارد بهار نورسیده

دل و جانی چو ما در خون کشیده ؟

مگر گل نو عروس شوی مرده ست

که روی از سوگ و غم در پرده برده ست ؟

مگر خورشید را پاس زمین است ؟

که از خون شهیدان شرمگین است

بهارا ، تلخ منشین ،خیز و پیش ای

گره وا کن ز ابرو ،چهره بگشای

بهارا خیز و زان ابر سبک رو

بزن آبی به روی سبزه ی نو

سر و رویی به سرو و یاسمن بخش

نوایی نو به مرغان چمن بخش

بر آر از آستین دست گل افشان

گلی بر دامن این سبزه بنشان

گریبان چاک شد از ناشکیبان

برون آور گل از چاک گریبان

نسیم صبحدم گو نرم برخیز

گل از خواب زمستانی برانگیز

بهارا بنگر این دشت مشوش

که می بارد بر آن باران آتش

بهارا بنگر این خاک بلاخیز

که شد هر خاربن چون دشنه خون ریز

بهارا بنگر این صحرای غمناک

که هر سو کشته ای افتاده بر خاک

بهارا بنگر این کوه و در و دشت

که از خون جوانان لاله گون گشت

بهارا دامن افشان کن ز گلبن

مزار کشتگان را غرق گل کن

بهارا از گل و می آتشی ساز

پلاس درد و غم در آتش انداز

بهارا شور شیرینم برانگیز

شرار عشق دیرینم برانگیز

بهارا شور عشقم بیشتر کن

مرا با عشق او شیر و شکر کن

گهی چون جویبارم نغمه آموز

گهی چون آذرخشم رخ برافروز

مرا چون رعد و توفان خشمگین کن

جهان از بانگ خشمم پر طنین کن

بهارا زنده مانی ، زندگی بخش

به فروردین ما فرخندگی بخش

هنوز اینجا جوانی دلنشین است

هنوز اینجا نفس ها آتشین است

مبین کاین شاخه ی بشکسته خشک است

چو فردا بنگری ، پر بید مشک است

مگو کاین سرزمینی شوره زار است

چو فردا در رسد ، رشک بهار است

بهارا باش کاین خون گل آلود

بر آرد سرخ گل چون آتش از دود

بر اید سرخ گل ، خواهی نخواهی

وگر خود صد خزان آرد تباهی

بهارا ، شاد بنشین ، شاد بخرام

بده کام گل و بستان ز گل کام

اگر خود عمر باشد ، سر بر آریم

دل و جان در هوای هم گماریم

میان خون و آتش ره گشاییم

ازین موج و ازین توفان براییم

دگربارت چو بینم ، شاد بینم

سرت سبز و دلت آباد بینم

به نوروز دگر ، هنگام دیدار

به ایین دگر ایی پدیدار

از آلبوم : بیاد عارف .شعر : سایه .نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید .تقدیم بروان  پاک برادرم مه

از آلبوم : بیاد عارف

شعر : سایه

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت

به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد

ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن

ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد

ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست

که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز

که هست در پی شام سیاه صبح سپید

کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟

شد آن زمان که دلی بود در امان امید ..

شقایق خوش رهی در پردة خون می‌زند، سایه چه بی‌راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم.تقدیم دوستان

بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم

به پای سرو آزادی، سر و دستی برافشانیم

به عهد گل، زبان سوسن آزاد بگشاییم

که ما خود درد این خون خوردن خاموش می‌دانیم

نسیم عطرگردان بوی خون عاشقان دارد ...

بیا تا عطر این گل در مشام جان بگردانیم

شرار ارغوان واخیز خون نازنینان است

سمندروار جان‌ها بر سر این شعله بنشانیم

جمال سرخْ‌گل در غنچه پنهان است ای بلبل

سرودی خوش بخوان کز مژدة صبحش بخندانیم

گلی کز خنده‌اش گیتی، بهشت عدن خواهد شد

ز رنگ و بوی او رمزی به گوش دل فرو خوانیم

سحر کز باغ پیروزی نسیم آرزو خیزد

چه پرچم‌های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

به دست رنج هر ناممکنی ممکن شود آری

بیا تا حلقة اقبال ناممکن بجنبانیم

الا ای ساحل امید سعی عاشقان دریاب

که ما کشتی در این توفان به سودای تو می‌رانیم

دلا در یال آن گلگون گردون‌تاز چنگ‌انداز

مبادا کز نشیب این شب سنگین فرومانیم

شقایق خوش رهی در پردة خون می‌زند،

سایه چه بی‌راهیم اگر همخوانی این نغمه نتوانیم

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی. شعر ابتهاج. اثر شجریان.تقدیم کرمانشاه  مصیبت زده داغدار

کنسرت هم نوا با بم
  آواز: محمدرضا شجریان
  کمانچه: کیهان کلهر
  تار: حسین علیزاده

تقدیم به عزیزان داغدیده  وغیورکرمانشاه

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
  شعر آواز: (ه ا سایه) امیرهوشنگ ابتهاج...
تابلو خط ( زمینه روشن) اثر محمدرضا شجریان
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
  این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
  حالیا عکس (نقش) دل ماست در آیینه ی جام
  تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی
  دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
  چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی؟
  تشنه ی خون زمین است فلک، وین مه نو
  کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی
  بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی
  حق به دست دل من بود که در معبد عشق
  سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی
  در فروبند که چون "سایه" در این خلوت غم
  با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 https://www.youtube.com/watch?v=OgTHVEreClU

 

هوشنگ ابتهاج"برسان باده که غم روی نمود ای ساقی اجرا شجریان تقدیم بروان پاک بهرام عزیز دو روز پیش پرو

"هوشنگ ابتهاج"

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

حالیا نقش دل ماست در ایینه ی جام

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی...

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنه ی خون زمین است فلک ، وین مه نو

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساخته اند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

 

https://www.youtube.com/watch?v=FjYCRRWj39E

((هوشنگ ابتهاج))گم گشته ی دیار محبت کجا رود

((هوشنگ ابتهاج))

گم گشته ی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

هوشنگ ابتهاج.مرید پیر دل خویش باش ای درویش   وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو

هوشنگ ابتهاج

  خدای را که چو یاران نیمه راه مرو   تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو

...

تو را که چون جگر غنچه جان گلرنگ است به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو

به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند   تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو

مرید پیر دل خویش باش ای درویش   وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو

مباد کز در میخانه روی برتابی   تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو

چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق   به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو

هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس   به دست بوسی این بندگان جاه مرو

گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست   به خون گوشه نشینان بی گناه مرو

چراغ روشن شب های روزگار تویی   مرو ز آینه ی چشم سایه ، آه مرو

هوشنگ ابتهاج.هواي روي تو دارم نمي‌گذارندم   مگر به کوي تو اين ابرها ببارندم

هوشنگ ابتهاج

هواي روي تو دارم نمي‌گذارندم   مگر به کوي تو اين ابرها ببارندم

...

  مرا که مست توام اين خمار خواهد کشت   نگاه کن که به دست که مي‌سپارندم

مگر در اين شب دير‌انتظار عاشق‌کش   به وعده‌هاي وصال تو زنده دارندم

غمم نمي‌خورد ايام و جاي رنجش نيست   هزار شکر که بي غم نمي‌گذارندم

سري به سينه فرو‌برده‌ام مگر روزي   چو گنج گم‌شده زين کنج غم برآرندم

چه بک اگر به دل بي‌غمان نبردم راه   غم شکسته‌دلانم که مي‌گسارندم

من آن ستاره‌ي شب زنده‌دار اميدم   که عاشقان تو تا روز مي‌شمارندم

چه جاي خواب که هر شب محصلان فراق   خيال روي تو بر ديده مي‌گمارندم

هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم   چه نقش‌ها که ازين دست مي‌‌نگارندم

کدام مست ، مي از خون سايه خواهد کرد   که همچو خوشه‌ي انگور مي‌فشارندم

بیا ساقی آن می که دفع گزند .ازو جست فرزانه ی دردمند.استاد امیر هوشنگ ابتهاج

بیا ساقی آن می که دفع گزند 
ازو جست فرزانه ی دردمند 
به من ده که با داغ و دردم هنوز
سر از جیب غم بر نکردم هنوز
دریغ آن گرانمایه سرو جان 
که ناگه فرو ریخت چون ارغوان 
چه پر خون نوشتند این سرگذشت 
دلی کو کزین غصه پر خون نگشت؟
خردمند دیرینه خوش می گریست 
اگر مرگ داد است بیداد چیست؟
بیا ساقی آن می که چون روشنی 
به روز آرد این شام اهریمنی
به من ده کزین دامگاه هلاک 
بر ایم به تدبیر آن تابناک 
جهان در ره سیل و ما در نشیب 
بر آمد ز آب خروشان نهیب 
که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان 
به فریاد این بی خبر خفتگان؟
مگر نوح کشتی بر آب افکند 
کمندی به غرقاب خواب افکند

هوشنگ ابتهاج.بگذر شبی به خلوت این همنشین درد.تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد


بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می‌رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه ، که فریاد داشت ، درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دلها نگشت سرد

من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی‌ام اگرچه برانگیختند گرد

روزی که جان فدا کنمت ، باورت شود
دردا که جز به مرگ ، نسنجند قدر مرد

ساقی بیار جام صبوحی که شب نماند
وان لعل فام ، خنده زد از جام لاجورد

باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ، ره نیافت
کی می‌رسند خانه پرستان خوابگرد

خونی که ریخت از دل ما ، سایه حیف نیست
گر زین میانه ، آب خورد تیغ هم نبرد


پشتِ بید از گریه همچون خُم شکست.از آلبوم : بیاد عارف.شعر : سایه.اجرا استاد شجریان

پشتِ بید از گریه همچون خُم شکست ...
...
از آلبوم : بیاد عارف
شعر : سایه
نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید 
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت 
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید

بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد 
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن 
ببین در آینه ی جویبار گریه ی بید

به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست 
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟

چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد 
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید

ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز 
که هست در پی شام سیاه صبح سپید

کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید .

 

https://www.youtube.com/watch?v=0FMRUyDKFLE

هوشنگ ابتهاج .تقدیم دوستان بزرگوارسپاس از دوستی که ارسال کرده.من همان نایم که گر خوش بشنوی

شعر از هوشنگ ابتهاج 
تقدیم دوستان بزرگوارم....
من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی
با لب دمساز خود جفت آمدم
گفتنی، بشنو که در گفت آمدم
من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را
گرچه صد زخم است این دلتنگ را
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمی‌دانست و خود را می‌ستود
من همی کندم نه تیشه، کوه را
عشق شیرین می‌کند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خام اندیش را
می‌گریست او در دلش با درد دوست
او گمان می‌کرد اشک چشم اوست
گر جهان از عشق، سرگشته است و مست
جان مست عشق بر من عاشق است
ناز اینجا می‌نهد روی نیاز
گردلی داری بیا اینجا بباز

شعر هوشنگ ابتهاج..برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست!گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست!
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست

آزادی و پرواز از آن‌خاک به این‌خاک
جز رنجِ سفر از قفسی تا قفسی نیست!

این قافله از قافله‌ســــــــــالار خراب است
این‌جا خبر از پیش‌رو و بــاز پَسی نیست!

تا آیـنـه رفتم که بگیرم خبر از خویــــــش
دیدم که در آن آیِنه هم جز تو کسی نیست!

من در پیِ خویشم، به تو بر می‌خورم امـــا
آن‌سان شده‌ام گُـم که به‌من دسترسی نیست!

آن کهنه‌درختم که تَنَم زخمیِ برف است
حیثیتِ این باغ مَنَم! خار و خسی نیست!
...
شعر : هوشنگ ابتهاج

«امیر هوشنگ ابتهاج» (هـ.ا.سایه)کاروان.  دیرست، گالیا!  از مجموعه ی شبگیر - نشر سخن,

کاروان

شعری از «سایه»

***

دیرست، گالیا!

در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانهی شوریدگی مخواه!

دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو؟... آه

این هم حکایتیست.

اما، در این زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.

شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدت

تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،

امشب هزار دخترِ همسالِ تو، ولی

خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک.

زیباست رقص و نازِ سرانگشتهای تو

بر پردههای ساز،

اما، هزار دختر بافنده این زمان

با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان

جان میکنند در قفسِ تنگِ کارگاه

از بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آن

پرتاب میکنی تو به دامانِ یک گدا.

وین فرش هفت رنگ که پامالِ رقص توست

از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.

در تار و پود هر خط و خالش: هزار رنج

در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک

اینجا به باد رفته هزار آتش جوان

دست هزار کودک شیرین بی گناه

چشم هزار دختر بیمار ناتوان...

دیرست، گالیا!

هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست

هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.

هنگامهی رهایی لبها و دستهاست

عصیان زندگیست.

در رویِ من مخند!

شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!

بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!

بر من حرام باد تپشهای قلبِ شاد!

یارانِ من به بند:

در دخمههای تیره و نمناکِ باغشاه

در عُزلتِ تبآورِ تبعیدگاهِ خارک.

در هر کنار و گوشهی این دوزخ سیاه.

زودست، گالیا!

در گوش من فسانهی دلدادگی مخوان!

اکنون ز من ترانهی شوریدگی مخواه!

زودست، گالیا! نرسیدهست کاروان...

روزی که بازوانِ بلورین صبحدم

برداشت تیغ و پردهی تاریکِ شب شکافت،

روزی که آفتاب

از هر دریچه تافت،

روزی که گونه و لب یارانِ همنبرد

رنگِ نشاط و خندهی گم گشته بازیافت،

من نیز باز خواهم گردید آن زمان

سویِ ترانهها و غزلها و بوسهها،

سویِ بهارهایِ دلانگیزِ گلفشان،

سویِ تو،

عشقِ من!

--------------------------------------------------------------------------------

«امیر هوشنگ ابتهاج» (هـ.ا.سایه)

تهران، اسفند 1331

از مجموعه ی شبگیر - نشر سخن