بخش کوتاهی از زندگی هنری زنده یاد مرضیه عزیز❤🌷
وقتی خیلی کوچک بودم سنتور می زدم.
یک روز با سنتور یک تکه دشتی می زدم و یواش یواش با خودم زمزمه می کردم.
نمی دونم چه شعری بود که می خواندم که یکمرتبه دیدم بابا جون از پشت سرم داد می زند:
« قره جون، خوب می خونی، خیلی خوب ... » ...
بعد گفت آقای اسماعیل مهرتاش آواز تعلیم می دهد تو هم بیا برو،
صدات که خوبه، تعلیم بگیر ... رفتم و شروع کردم.
سه دستگاه آواز پیش او یاد گرفتم. خیلی از من تعریف می کردند.
همان وقت ها نمایشنامه خسرو و شیرین در جامعه باربد اجراء میشد.
من برای اولین مرتبه در آن پیس شرکت کردم. نقش شیرین با من بود.
۳۷ شب روی سن بازی کردم. همه می گفتند َحظ کردیم و خیلی شیرین بازی می کنی.
آنجا بود که لذت موفقیت را درک کردم. از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم.
هیچکس باور نمی کرد آن اولین باری باشد که به روی سن آمده ام،
ولی بعد از آن هرچه کردم بابا جون اجازه نداد که دیگر روی سن بروم.
می گفت همان یکدفعه بس بود، انهم برای این بود که کمی رویت باز شود.
تا اینکه مسافرت کوتاهی پیش آمد. از مسافرت که بر گشتیم رفتم نزد استاد صبا،
تمام ردیف ها و آوازهای دوره اول را یاد گرفتم. یک سال و نیم طول کشید ــ
بعد رفتم سراغ آقای عبدالله دوامی. او به هیچکس تعلیم آواز نمی دهد.
ازهنرمندان قدیمیست که امروز کمتر خودش را نشان می دهد.
یک روز جایی دعوت داشتیم که او هم بود. وقتی من شوری که از صبا آموختم خواندم
سرش پایین بود تا اینکه به یک تکه حسینی رسیدم، بی اختیار سرش را بالا آورد و نگاهی کرد.
همانجا همراهم اشاره کرد که موفق شدی و استاد دوامی مرا به شاگردی قبول کرد.
از آن پس هفته ای دو روز به من درس می داد و یک سال پیش او کار کردم.
عبدالله خان مرد خوش مشربی بود و داستان ها از هنرمندان قدیمی می گفت ...
تصنیف دوش دوش، یعنی «نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی ــ آنهم ندهد دست مگر گاه بگاهی»
از یادگارهای این استاد عزیز است. می خواستم بروم در رادیو بخوانم ایشان گفتند نه،
هنوز موقع آن نرسیده. اما بابا جون گوش نکرد و مرا به رادیو فرستاد ...
برای اولین مرتبه در رادیو دشتی خواندم: توانگران که به جنب سرای درویشند ــ
ضرورت است که گاهی به او بیاندیشند دفعه دوم ابو عطا خواندم،
مرتبه سوم که برنامه آخری آنها و دستگاه افشار را خواندم و آمدم پایین.
راستی محشری شده بود اینقدر اتوموبیل جلوی ایستگاه رادیو ایستاده بود که نگو.
من با یک پیراهن چیت ساده! همه (از این سادگی) مبهوت شده بودند ... ...
هنر باید مانعی نداشته باشد تا اوج گیرد، اصلا هنرمند باید غرق در هنرش باشد ...
حالا روزهای دوشنبه در رادیو می خوانم، دو روز هم درس انگلیس دارم
و دو روزهم «سولفره» می خوانم. میان همه شعرا به سعدی و حافظ بیشتر علاقه دارم.
راستش را بخواهید عاشق سعدیم و حافظ را می پرستم ...
میان سازها سه تار را خیلی دوست دارم ... آقای حشمت (رفیق بابا جان)
اولین دفعه «در فکر تو بودم» را به من آموخت ...
به آن آواز محلی مازندرانی (که موجب خیلی تقلیدها شد) ب
یشتر از همه علاقه دارم. آخر مگر نمیدانید که من دختر دهاتی مازندرانی هستم.
من افتخار می کنم که دهاتی هستم ..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۵ ساعت ۴:۵۳ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|