خواجوي كرماني... هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید یا چو مرغم به گلستان ارم یـــاد کنید روز شـــــاد

خواجوي كرماني...

هم چو شمعم به شبستان حرم یاد کنید

یا چو مرغم به گلستان ارم یـــاد کنید

روز شـــــادی همه کس یاد کند از یــــاران

یاری آنست که ما را شب غم یاد کنید

گر چنانست که از دلشدگان می پرسيــد

گاه گاهی ز من دلشده هــــم یاد کنید

چشم دارم که من خسته دل سوخته‌را

به نم چشـم گهــر بار قلم یـاد کنید

هیچ نقصان نرسد در شرف و قدر ـما

درچنین محنت وخواری اگرم یاد کنید

چون من ازپای فتـادم نبود هیـــچ غریب

گر من بی سر و پا را به قدم یـــاد کنید

بلبل خسته ی بی بـــــرگ و نوا را آخـــــر به

نسیم گلی از بــــــاغ کرم یـاد کنید

سوخت در بادیه از حسرت آبی خــــواجو

زان جگر سوخته در بیت حرم یاد کنید

خبربه گل نرسانیدکه روح بستان رفت زباغ ملت ما هزاردستان رفت شکوفه سرزگریبان نکرده می خشکد که روح سبز

خبربه گل نرسانیدکه روح بستان رفت

زباغ ملت ما هزاردستان رفت

شکوفه سرزگریبان نکرده می خشکد

که روح سبز بهار از تن گلستان رفت

زشاخه های گل آوای عندلیب پرید

که شور بیهوشی ازجان می پرستان رفت

بهار را چه تسلی دهم که بر او حریف

یک تنه ی صولت زمستان رفت

برای ما زسحرخواند و ازطلوع نوید

پرستویی که کنون از سر شبستان رفت

دربهشت به رویش زشوق بگشایند

که آن هزارترانه به سوی بستان رفت

سنگی بزن به ظلمت، ای صبح روشن من! ای رو به سوی خورشید، چشم تو روزن من با من بمان که بی تو  هستی به ج

سنگی بزن به ظلمت،

ای صبح روشن من!

ای رو به سوی خورشید،

چشم تو روزن من

با من بمان که بی تو

هستی به جز تهی نیست

ای با تــو ماندن من، توجیه بودن من

#حسین_منزوی

بخش کوتاهی از زندگی هنری زنده یاد مرضیه عزیز❤🌷  وقتی خیلی کوچک بودم سنتور می زدم. یک روز با سنتور ی

بخش کوتاهی از زندگی هنری زنده یاد مرضیه عزیز❤🌷

وقتی خیلی کوچک بودم سنتور می زدم.

یک روز با سنتور یک تکه دشتی می زدم و یواش یواش با خودم زمزمه می کردم.

نمی دونم چه شعری بود که می خواندم که یکمرتبه دیدم بابا جون از پشت سرم داد می زند:

« قره جون، خوب می خونی، خیلی خوب ... » ...

بعد گفت آقای اسماعیل مهرتاش آواز تعلیم می دهد تو هم بیا برو،

صدات که خوبه، تعلیم بگیر ... رفتم و شروع کردم.

سه دستگاه آواز پیش او یاد گرفتم. خیلی از من تعریف می کردند.

همان وقت ها نمایشنامه خسرو و شیرین در جامعه باربد اجراء میشد.

من برای اولین مرتبه در آن پیس شرکت کردم. نقش شیرین با من بود.

۳۷ شب روی سن بازی کردم. همه می گفتند َحظ کردیم و خیلی شیرین بازی می کنی.

آنجا بود که لذت موفقیت را درک کردم. از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم.

هیچکس باور نمی کرد آن اولین باری باشد که به روی سن آمده ام،

ولی بعد از آن هرچه کردم بابا جون اجازه نداد که دیگر روی سن بروم.

می گفت همان یکدفعه بس بود، انهم برای این بود که کمی رویت باز شود.

تا اینکه مسافرت کوتاهی پیش آمد. از مسافرت که بر گشتیم رفتم نزد استاد صبا،

تمام ردیف ها و آوازهای دوره اول را یاد گرفتم. یک سال و نیم طول کشید ــ

بعد رفتم سراغ آقای عبدالله دوامی. او به هیچکس تعلیم آواز نمی دهد.

ازهنرمندان قدیمیست که امروز کمتر خودش را نشان می دهد.

یک روز جایی دعوت داشتیم که او هم بود. وقتی من شوری که از صبا آموختم خواندم

سرش پایین بود تا اینکه به یک تکه حسینی رسیدم، بی اختیار سرش را بالا آورد و نگاهی کرد.

همانجا همراهم اشاره کرد که موفق شدی و استاد دوامی مرا به شاگردی قبول کرد.

از آن پس هفته ای دو روز به من درس می داد و یک سال پیش او کار کردم.

عبدالله خان مرد خوش مشربی بود و داستان ها از هنرمندان قدیمی می گفت ...

تصنیف دوش دوش، یعنی «نبود ز رخت قسمت ما غیر نگاهی ــ آنهم ندهد دست مگر گاه بگاهی»

از یادگارهای این استاد عزیز است. می خواستم بروم در رادیو بخوانم ایشان گفتند نه،

هنوز موقع آن نرسیده. اما بابا جون گوش نکرد و مرا به رادیو فرستاد ...

برای اولین مرتبه در رادیو دشتی خواندم: توانگران که به جنب سرای درویشند ــ

ضرورت است که گاهی به او بیاندیشند دفعه دوم ابو عطا خواندم،

مرتبه سوم که برنامه آخری آنها و دستگاه افشار را خواندم و آمدم پایین.

راستی محشری شده بود اینقدر اتوموبیل جلوی ایستگاه رادیو ایستاده بود که نگو.

من با یک پیراهن چیت ساده! همه (از این سادگی) مبهوت شده بودند ... ...

هنر باید مانعی نداشته باشد تا اوج گیرد، اصلا هنرمند باید غرق در هنرش باشد ...

حالا روزهای دوشنبه در رادیو می خوانم، دو روز هم درس انگلیس دارم

و دو روزهم «سولفره» می خوانم. میان همه شعرا به سعدی و حافظ بیشتر علاقه دارم.

راستش را بخواهید عاشق سعدیم و حافظ را می پرستم ...

میان سازها سه تار را خیلی دوست دارم ... آقای حشمت (رفیق بابا جان)

اولین دفعه «در فکر تو بودم» را به من آموخت ...

به آن آواز محلی مازندرانی (که موجب خیلی تقلیدها شد) ب

یشتر از همه علاقه دارم. آخر مگر نمیدانید که من دختر دهاتی مازندرانی هستم.

من افتخار می کنم که دهاتی هستم ..

سرود زندگي عشق و مرگ: شادي مستي و غم، لف و نشريست مرتّب آفرينش را كه سروديست تهي. امدن، جرعه يي از س

سرود

زندگي عشق و مرگ:

شادي مستي و غم،

لف و نشريست مرتّب

آفرينش را كه سروديست تهي.

امدن، جرعه يي از ساغر هستي نويشيدن،

رفتن

سراینده رسول مقصودی

دولت آنست که از در صنمی تازه درآید در بر اغیار به بندد، سر مینا بگشاید هر شبی نالهٔ من خواب جهانی بر

دولت آنست که از در صنمی تازه درآید

در بر اغیار به بندد، سر مینا بگشاید

هر شبی نالهٔ من خواب جهانی برباید

تا که در خواب نگارم به کسی رخ ننماید

من خود این تجربه‌ کردم که می از دست جوانان

ضعف پیری ببرد، زور جوانی بفزاید

باده در شیشه همان به که پری وار بماند

ورنه عقلم کند از ریشه گر از شیشه درآید

چشم بینا چه تمتع برد از آتش سینا

آب مینا مگرت گرد غم از دل بزداید

ای که‌ گفتی سخن عشق نشاط آرد و مستی

لب فرو بند کزین قصه به جز غصه نزاید

برکشد، یا بکشد، یا بزند، یا بنوازد

پیش جانان سخن از چون و چرا‌ گفت نشاید

دوست با طلعت زیبا چکند خلعت دیبا

گل چنان سرخ و لطیفست که‌‌ گلگونه نباید

گوییم ترک بتان گو که قیامت رسد از پی

خود همینست قیامت که بتی رخ بنماید

گفتمش دوش ببین نقش‌ غم از چشم پرآبم

گفت خاموش که این نقش بر آبست نپاید

رشکم آید که کسی عکس تو در آب ببیند

دردم آید که کسی لعل تو در خواب بخاید

جوی خون خیزد از آن دیده بر روی تو افتد

بوی مشک آید از آن شانه که بر موی تو ساید

عاشق آن نیست که هرلحظه زند لاف محبت

مرد آنست که لب بندد و بازو بگشاید

می نشاط آرد و رقص ‌آرد و وجد آرد و شادی

خاصه در باغ که گل خندد و بلبل بسراید

لب قاآنی از آن بوسه زند باز دمادم

تا به وجد آید و سالار جهان را بستاید

میر دیوان شهنشاه که از فرط جلالت

به فلک رخت کشد هرکه به بختش بگراید

قاآنی

برگی از تقویم تاریخ  بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (زاد

برگی از تقویم تاریخ بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی

(زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری))، معروف به لسان‌الغیب،

ترجمان الاسرار ، لسان‌العرفا و ناظم‌الاولیا شاعر بزرگ سدهٔ هشتم

ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است.

بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهم‌ترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او به گونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگ‌داشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگ‌داشت حافظ نامیده شده است. نظر «گوته» آلمانی در مورد «حافظ» ایران محمد بقایی ماکان / به مناسبت بزرگداشت حافظ دکتر محمد بقایی ماکان به مناسبت روز بزرگداشت حافظ درباره جایگاه او در شعر و ادبیات ایران به خبرنگار مهر گفت: حافظ بی تردید یکی از درخشانترین چهره ‏های شعر ایران و جهان است و منزلت او در این زمینه چندان والاست که بزرگترین اندیشمندان و شاعران جهان او را مورد ستایش قرار داده‎اند. به عنوان نمونه می‏ توان از ستایش گوته شاعر بزرگ آلمانی یاد کرد که تحت تأثیر زیبائیهای کلامی و فکری خواجه شیراز گفته است ای کاش من کوچکترین شاگرد مکتب حافظ می‎بودم. وی افزود: ارزش این گفته گوته زمانی می‏تواند به درستی فهم کرد که بدانیم متفکر پرآوازه‎ای مانند محمد اقبال لاهوری در قیاس افکار خود با گوته گفته است که من زمانی به محدودیت اندیشه خود پی بردم که با افکار گوته آشنا شدم. از همین روست که در خصوص دیدگاههای بزرگان ادبی و فلسفی جهان در مورد حافظ کتابهایی به زبان فارسی تألیف و ترجمه شده که نشان دهنده میزان تأثیر او بر چهره‏ های بزرگ ادبیات جهانی است. این کارشناس ادبی و فلسفی ادامه داد: چهره‏ های بزرگی که جملگی گفتار و افکار او را در قالب تشبیهاتی مانند جواهر درخشان و الماس تراش خورده یاد کرده‏اند که حلاوت و دلنشینی چهچه هزاردستان را دارد. این محقق و پژوهشگر حوزه زبان و ادبیات فارسی درباره معنویت و اخلاق در منظر حافظ نیز اظهار داشت: خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که او را به درستی لسان الغیب نامیده‏اند آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانی و اسلامی در قالب افکار عرفانی است که خواننده خود را به صفای بطن، تعالی روح، دانایی و پیروی از آموزگاران، خردمندان و استحکام شخصیت انسانی و مانند اینها سوق می‏دهد. بقایی یادآورشد: اگر در برخی ابیات او دیدگاههای خارج از الگوهای یاد شده ارائه می‎شود در حقیقت بازگو کننده ارزشهای مطرح در جامعه اوست که در شعر وی تجلی می‏یابد، ولی در مجموع اشعار حافظ از منظر اخلاق فردی و جمعی مبتنی بر دو اصل معنویت و واقعیتهای زندگی است. وی افزود: بدین معنا که او نه آنچنان شیفته عالم بالا است که حقایق زندگی موجود را نادیده بگیرد و نه آنقدر پایبند جهان مادی است که از عالم بالا غافل شود. از اینرو هدف نهایی شعر حافظ را می‎توان در آمیزه‏ای از عقلانیت و معنویت خلاصه کرد. نویسنده"نیچه اقبال و مولوی" حافظ را یکی از چهره‏های همیشه ماندنی ادبیات جهان دانست و گفت: حافظ مانند سعدی برای زبان و ادبیات فارسی الگویی جاودان است و تنها شاعری است که سبب شده تعریف پدیده‏ای به نام شعرنو بی سرانجام بماند زیرا شعر او چه از نظر ساختاری و چه از لحاظ محتوایی، مصداق دقیق شعر نو به شمار می‏ آید. این مترجم و نویسنده در پایان اشاره کرد: از این جاست که پدیده‏ای با عنوان شعرنو فقط جنبه‏ای صوری یافته است و حافظ بزرگترین دلیل است برای آنکه گفته شود شعر کالا نیست که کهنه و نو داشته باشد. ای بسا که بسیاری از اشعار دهه‏ های اخیر کهنه ‏تر از اشعار نخستین دهه ‏های شعر فارسی هستند ولی غزلهای ناب حافظ به قول گوته با عظمت و جبروت تمام فاتح روزگاران است.یادشون گرامی

شهریارکارگل زار شودگرتو به گلزار آئی نرخ یوسف شکند چون تو به بازا آیی نرخ یوسف شکندچون تو به بازار

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی شهریار

کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی

نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی

ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام

گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی...

شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار

تا تو پیرانه سر ای دل به سر کار آئی

ای بت لشگری ای شاه من و ماه سپاه

سپر انداخته ام هرچه به پیکار آئی

روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار

به امیدی که توام شمع شب تار آئی

چشم دارم که تو با نرگس خواب آلوده

در دل شب به سراغ من بیدار آئی

مرده ها زنده کنی گر به صلیب سر زلف

عیسی من به دم مسجد سردار آئی

عمری از جان بپرستم شب بیماری را

گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران نیست

باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی

با چنین دلکشی ای خاطره یار قدیم

حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی

لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم

شهریارا به سر تربت شهیار آیی

همسفر شعرازصادق سرمدهرجا که سفرکردم تو همسفرم بودی! وزهرطرفی رفتم تو راهبرم بودی! باهرکه سخن گفتم

همسفر شعرازصادق سرمد

هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودی!

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی!

با هرکه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم!

بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی!

هرشب که قمرتابيدهرصبح که سرزدشمس!

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی!

در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم!

در شامگه غربت بالين سرم بودی!

در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی!

در گريه من چون اشک٬در چشم ترم بودی!

چون طرح غزل کردم بيت الغزلم گشتی!

چون عرض هنر کردم زيب هنرم بودی!

آواز چو ميخواندم سوز تو به سازم بود!

پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودی!

هرگز دل من جز تو يار دگری نگزيد!

ور خواست که بگزيند يار دگرم بودی!

((سرمد))به ديار خود از ره نرسيده گفت:

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی!

((صادق سرمد))

نظامی  به هنگام سختی مشوناامید کزابرسیه باردآب سپید درچاره‌سازی بخوددرمبند که بسیارتلخی بودسودم

نظامی

به هنگام سختی مشوناامید

کزابرسیه باردآب سپید

درچاره‌سازی بخوددرمبند

که بسیارتلخی بودسودمند

نفس به کزامید یاری دهد

که ایزدخودامیدواری دهد