همسفر شعرازصادق سرمدهرجا که سفرکردم تو همسفرم بودی! وزهرطرفی رفتم تو راهبرم بودی! باهرکه سخن گفتم

همسفر شعرازصادق سرمد

هرجا که سفر کردم تو همسفرم بودی!

وز هر طرفی رفتم تو راهبرم بودی!

با هرکه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنفتم!

بر هر که نظر کردم تو در نظرم بودی!

هرشب که قمرتابيدهرصبح که سرزدشمس!

در گردش روز و شب شمس و قمرم بودی!

در صبحدم عشرت همدوش تو ميرفتم!

در شامگه غربت بالين سرم بودی!

در خنده من چون ناز٬در کنج لبم خفتی!

در گريه من چون اشک٬در چشم ترم بودی!

چون طرح غزل کردم بيت الغزلم گشتی!

چون عرض هنر کردم زيب هنرم بودی!

آواز چو ميخواندم سوز تو به سازم بود!

پرواز چو ميکردم تو بال و پرم بودی!

هرگز دل من جز تو يار دگری نگزيد!

ور خواست که بگزيند يار دگرم بودی!

((سرمد))به ديار خود از ره نرسيده گفت:

هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی!

((صادق سرمد))

نظامی  به هنگام سختی مشوناامید کزابرسیه باردآب سپید درچاره‌سازی بخوددرمبند که بسیارتلخی بودسودم

نظامی

به هنگام سختی مشوناامید

کزابرسیه باردآب سپید

درچاره‌سازی بخوددرمبند

که بسیارتلخی بودسودمند

نفس به کزامید یاری دهد

که ایزدخودامیدواری دهد

برای ِ زیستن دو قلب لازم است  قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارندقلبی که هدیه کند، قلبی ک

شاملو

برای ِ زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوست‌اش بدارند

قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید

، قلبی که جواب بگوید قلبی برای ِ من، قلبی برای ِ انسانی

که من می‌خواهم تا انسان را در کنار ِ خود حس کنم.

دریاهای ِ چشم ِ تو خشکیدنی‌ست

من چشمه‌ئی زاینده می‌خواهم. انسانی که مرا بگزیند

انسانی که من او را بگزینم، انسانی که به دست‌های ِ من نگاه کند

انسانی که به دست‌های‌اش نگاه کنم،

انسانی در کنار ِ من تا به دست‌های ِ انسان‌ها نگاه کنیم،

انسانی در کنارم، آینه‌ئی در کنارم

تا در او بخندم، تا در او بگریم..

سلام ای یار دور از ما نشسته. سلام ای بدتر از ما دل شکسته. سلام ای آشنا همچون غریبان. سلام ای عشق من

سلام ای یار دور از ما نشسته.

سلام ای بدتر از ما دل شکسته.

سلام ای آشنا همچون غریبان.

سلام ای عشق من ای بهتر از جان.

سلام سالار گلهای بهاری. سلام ای برتر از صوت قناری.

سلام خورشید من در روز سردم. سلام ای مرهم و داروی دردم.

سلام ای با وفا ای با مروت. سلام ای ساز و گیتار محبت.

سلام کردم نگی در یاد ما نیست. سلام کردم نگی اهل وفا نیست.

سلام کردم نگی تو بی وفایی. سلام کردم بگم خوب استاد_شهریار

بیست و هفتم شهریور ماه، سالروز خاموشی شهریار ملک سخن،

استاد "محمد حسین بهجت تبریزی" و روز ملی "شعر و ادب"

بر دوستان ادیبم گرامی باد..

(برگرفته از بوستان همیشه سبز سعدی) سلام دوستان روزتون شاد وپرنشاط دریغ آمدم زان همه بوستان  تهی دست

(برگرفته از بوستان همیشه سبز سعدی)

سلام دوستان روزتون شاد وپرنشاط

دریغ آمدم زان همه بوستان تهی دست رفتن سوی دوستان

به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند

مرا گر تهی بود از آن قند دست سخنهای شیرین تر از قند هست

نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به حاجت برند

گفتمش: کشتی مرا بر گردنت خون من است گفت: از جان بگذرد آنکس که مفتون من است گفتمش: با بوسه ای کردی مر

گفتمش: کشتی مرا بر گردنت خون من است

گفت: از جان بگذرد آنکس که مفتون من است

گفتمش: با بوسه ای کردی مرا بیخود ز خود

گف: این خصایت لبهای میگون من است

گفتمش: عشق تو عالمگیر کرد افسانه ام

گفت: این افسانه سازیها از افسون من است

گفتمش: من واله و شیدا و مجنون توام

گفت: شهری واله و شیدا و مجنون من است

گفتم: ای گل رسم و قانون نکویان چیست؟

گفت: بیوفائی رسم من، بیداد، قانون من است.

گفتمش: چون طبع من قد تو موزون است،

گفت: طبع موزون تو هم از قد موزون من است

گریه شبانه شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت  دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت  شکیب درد خموشانه ام د

گریه شبانه

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت

شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست

دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت

نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست

صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت

زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر نگاه کرد

و دو چشم مرا نشانه گرفت

امید عافیتم بود روزگار نخواست

قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت

زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من

به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت

چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا

به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت

چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت

ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت

دل گرفته ی من همچو ابر بارانی

گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت -

ه.الف.سایه-

برای هامونم ومعصومیت خاموشش😰  سفربخیر گل من که می روی با باد زدیـده می روی اما نمی روی از یاد کدام

برای هامونم ومعصومیت خاموشش😰

سفربخیر گل من که می روی با باد

زدیـده می روی اما نمی روی از یاد

کدام دشت و دمن؟ یا کدام باغ و چمن؟

کجاست مقصدت ای گل؟کجاست مقصدباد؟

مباد بیم خزانت که هر کجا گذری

هزار باغ به شکرانه ی تو خواهد زاد

خزان عمر مرا داشت در نظر، دستی

که بر بهار تو نقش گل و شکوفه نهاد

تمـام خلوت خود را اگر نباشی تو

به یاد سرخ ترین لحظه‌ی تو خواهم داد

تو هم به یاد من او را به ببوس اگر

گذرت به مرغ خسته‌ پر دل شکسته ای افتاد

حسین_منزوی

به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست  عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست  به غنیمت شمر ای دوس

به‌جهان خرم از آنم، که جهان خرم از اوست

عاشقم بر همه عالم، که همه عالم از اوست

به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح

تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل

آنچه در سرّ سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست

به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد

خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟

ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است

چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا، گر بکَند سیل فنا خانهٔ عمر

دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشي بود در اين خانه كه كاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بين كه ز بس آتش اشكم

دل شمع دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنايي نه غريب است كه دل سوز منست

چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت

چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست

همچو لاله جگرم بي مي و ميخانه بسوخت

ماجرا كم كن و بازآ كه مرا مردم چشم

خرقه از سر بدرآورد و به شكرانه بسوخت

ترم افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي

كه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت