صائب تبریزی  ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم  موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم  شهپرپروازما خواهد

صائب تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم

شهپرپروازما خواهد کف افسوس شد

کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم

تاورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت

چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم

بس که چون منصوربرما زندگانی تلخ شد

دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم

بیقراری بس که ماراگرم رفتن کرده بود

کعبه‌ی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم

نشاه‌ی سودای ما ازبس بلند افتاده بود

هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم

خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی

از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم

نيستي (اردلان سرفراز) چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشا

نيستي (اردلان سرفراز)

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست

مرا در اوج ميخواهي تماشا كن ، تماشا كن

دروغ اين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما

همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم

گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم

به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند

همه خود درد من بودند گمان كردند كه هم دردند

شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودن

به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

(اردلان سرفراز)

قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی و آب شیرین چوتودرخنده وگفتار آیی این همه جلوه طاووس و خرامیدن ا

قیمت گل برودچون تو به گلزارآیی و آب شیرین چوتودرخنده و گفتارآیی

این همه جلوه طاووس و خرامیدن او بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی

چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتم دیده بردوز نباید که گرفتار آیی

مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی دل چنین سخت نباش تو مگر خارایی

گر تو صد بار بیایی به سر کشته عشق چشم باشد مترصد که دگربار آیی

سپر از تیغ تو در روی کشیدن نهیست من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی

کس نماند که به دیدار تو واله نشود چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی

دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی گر بر آن سنبل زلف و گل رخسار آیی

دوست دارم که کست دوست ندارد جز من حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی

سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد به چنین صورت و معنی که تو می‌آرایی

شعری ازهوشنگ ابتهاج برای استاد شهریار.بـا مـن بـی کـس تـنــهـا شـده ، یــارا تـو بـمـان هـمـه رفتند

شعری از هوشنگ ابتهاج برای استاد شهریار :

بـا مـن بـی کـس تـنــــهـا شـده ، یــــارا تـو بـمـان

هـمـه رفــتـنــد از ایــن خـانـه ، خـدا را تـو بـمـان

مـن بــی بــرگ خـــزان دیــــده دگـــر رفــتــنـی ام

تـو هــمــه بـار و بـری ، تــازه بــهـ...ـارا تـو بـمـان ...

داغ و درد اســـت هــمــه نـقـش و نـگـــار دل مـن

بـنـگـر این نـقـش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زیـن بـیـابـان گـذری نـیــسـت سـواران را، لـیـک

دل مـن خـوش بـه فـریــبی است ، غـبـارا تو بمان

هـر دم از حـلـقـه ی عـشــــاق پـریـــشـانـی رفــت ب

ـه سـر زلـــف بـتــــان ، سـلـسـلـه دارا تـو بـمـان

شـهـریـــارا ، تـو بـمـان بـر سـر ایـن خـیـل یـتـیـم

پــــدرا ، یــــارا ، انــــدوه گـــــســـارا ، تـو بـمـان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

کـه سـر سـبـز تـو خـوش بـاشـد ، کــنـارا تو بمان

استاد امیر هوشنک ابتهاج

نادر ابراهیمی_آتش بدون دود زندگى، قبل ازهرچيز زندگى ست .گل مى خواهد، موسيقى مى خواهد،زيبايى مى خواهد

نادر ابراهیمی_آتش بدون دود

زندگى، قبل از هرچيز زندگى ست ..

گل مى خواهد، موسيقى مى خواهد، زيبايى مى خواهد .

زندگى، حتى اگر يكسره جنگيدن هم باشد، خستگى در كردن مى خواهد ..

عطر شمعدانى ها را بوييدن مى خواهد ..

خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، أصل كه نيست،

زايده است، انگل است، مرض است.

ما بايد به اصلمان برگرديم. زخم را-كه مظهر خشونت است-

با زخم نمى بندند، با نوار نرم و پنبه پاك مى بندند،

با محبت، با عشق ...

نادر_ابراهیمی انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می‌کند. هیچکس یکباره معتاد نمی‌شود، یکباره سقوط نمی‌کند،

نادر_ابراهیمی

انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می‌کند.

هیچکس یکباره معتاد نمی‌شود، یکباره سقوط نمی‌کند،

یکباره وا نمی‌دهد، یکباره خسته نمی‌شود، رنگ عوض نمی‌کند،

تبدیل نمی‌شود و از دست نمی‌رود،

زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد،

و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.

قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم،

شک مکن که قدم‌های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.

شعر زیبائی از مفتون امینی  در سوگ زنده یاد صمد بهرنگی دريغ از او،كه رفيقي درست پيمان بود چگـــونه آخ

شعر زیبائی از مفتون امینی در سوگ زنده یاد صمد بهرنگی

دريغ از او،كه رفيقي درست پيمان بود چگـــونه آخرسر،ميل اوبه هجران بود؟

نهــــــان شد از نظـــــر و يافتند، بي رمقـــــش چوياسمن كه به آبي كبـــــودپنهـــــان بــود درآن دقيقه كه از خستگي دو قــطـره گريست هنوزچشـــــم اميدش بشاخ مرجــان بـــود بسان لاله كه خــــود را چـــراغ بادي كــــــــــرد دوهفته دروسط يك بهــــار،مهمــــــان بـــود هنـــوزدشت مغــــــان داشت خـــرمن گـل زرد كه عكس افعي شب دردل غــــــزالان بــود غــزال من سفــري شــد ، ولي نگفت كجــــــا بسا كه برســـرنـــــازازبرم گريـــــــــزان بـود اگـرچـــــه در شب او ، مـــاه تا سحــر ندميــــد فـروغ سبز اميــدش ،چــراغ ايــمـان بـــــود عزيز رفته ي ما ايكـه آتش دل تــــو اجــاق كلبه ي مادردل شب زمستـان بود بمــــــان هميشه درآغــوش پاك قصه خـــويش كه قصه هاي تو،غمنامه هاي انسـان بود چه شــعرهاكه توگفتي و هيچكس نشـنيـــــد سكوت باغچه هـايت ، دعاي نيسان بــود نثــــــــاربادصبـــــا ، مشتهاي اشگ آلــــــــــــود كـه ازنسيم تو، همبوي صبح قـربـان بـــود توآن وطن كه رسيدي بدان،همين دل مــاست ولي دراين وطـن آوخ،هميشه توفــان بـــود كسي كـه گوهرشب تـاب قصه هاي تــوگشت به آفتــاب قســــم ! شمـــع زير باران بـــود من آنچه باتونمـــــودم زروي صدق وصفـــــــــــا صفا و صــدق تو با من ، هزار چندان بـــــود به سالگردتوامشب شراب خــــــواهــم خـــورد از آن شـراب كه در شهر غم ، گروگان بـود!

احمدرضا احمدي شب بدون تو چگونه تمام ميشود ؟ شاخه هاي شکسته ي گل هاي نرگس را در ليوان آب گذاشتم بدون

احمدرضا احمدي

شب بدون تو چگونه تمام ميشود ؟

شاخه هاي شکسته ي گل هاي نرگس را در ليوان آب گذاشتم

بدون تو در مهتاب شمشادهاي سبز از رنگ آبي مهتاب آبي رنگ شده بودند

ما براي عابران از عقايد گذشته مي گفتيم در همان زيرزمين نمور که زندگي مي کردیم

به تو گفتم : دست هايت را براي من بگذار و برو من مي توانم بدون تو با سايه هاي دستهاي تو

روي ديوار زندگي کنم کودکان با لپ هاي قرمز در باران به دنبال توپ سفيد مي دوند

کاش تو بودي که در باران به اين کودکان بوسه و عيدي ميدادي

هر روز باد می‌برد از بوستان گلی مجروح می‌کند دل مسکین بلبلی مألوف را به صحبت ابنای روزگار بر جور روز

هر روز باد می‌برد از بوستان گلی مجروح می‌کند دل مسکین بلبلی

مألوف را به صحبت ابنای روزگار بر جور روزگار بباید تحملی

کاین باز مرگ هر که سر از بیضه برکند همچون کبوترش بدراند به چنگلی

ای دوست دل منه که در این تنگنای خاک ناممکن است

عافیتی بی‌تزلزلی روییست ماه پیکر و موییست مشکبوی

هر لاله‌ای که می‌دمد از خاک و سنبلی

بالای خاک هیچ عمارت نکرده‌اند کز وی به دیر زود نباشد تحولی

مکروه طلعتیست جهان فریبناک هر بامداد کرده به شوخی تجملی

دی بوستان خرم و صحرای لاله‌زار وز بانگ مرغ در چمن افتاده غلغلی

و امروز خارهای مغیلان کشیده تیغ گویی که خود نبود درین بوستان گلی

دنیا پلیست بر گذر راه آخرت اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی

سعدی گر آسمان به شکر پرورد تو را چون می‌کُشد به زهر ندارد تفضلی.

هوشنگ ابتهاج در کتاب پیر یرنیان اندیش (در این کتاب هوشنگ ابتهاج به بیان عقاید و نظرات خود درباره بسی

هوشنگ ابتهاج در کتاب پیر یرنیان اندیش (در این کتاب هوشنگ ابتهاج به بیان عقاید و نظرات خود درباره

بسیاری از چهره‌های به نام موسیقی، شعر و سیاست در زمان خود می‌پردازد)

تعریف میکند که یه مهمونی بود تو خونه ی من که لطفی و بنان باهم آشنا شدن و زدن و خوندن.

ببینید لطفی چه محبوبانه و با ادب و فروتنی ساز میزنه،

فقط می خواد زمینه رو فراهم کنه که بنان بخونه.

وقتی هم فرصت پیدا می کنه خودشو معرفی می کنه و تکنیکشو نشون می ده.

خیلی لطیف و خلاصه و با تانی ساز زده درست مناسب آماز بنان.

لطفی ساز و طوری کوک کرد که جای صدای بنان باشه.

تا شروع کرد بنان به من گفت: آقای ابتهاج،آقای ابتهاج! مثل آقا حسینقلی می زنه.

این حرفه بنانه،خیلی قیمت داره، بعد هم لطفی یه دشتی زد.

بنان گفت سی سال بود آرزو داشتم با چنین سازی بخونم.

بنان شروع می کند به خوندن شعر فروغی بسطامی:

خوش آنکه حلقه‌های سر زلف وا کنی

دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

این آخرین آواز درست و شیوای بنانه…

با لذت خونده، اصلا به شوق اومده.

با اینکه مستِ مست بوده ببینید چقدر درست و بجا شعر رو تلفظ می کنه.

به آکسانها توجه کنین، ایده آله شعرو این طور خوندن. اصلا آوازو کنار بگذارید…

لطفی وقتی بنان می خوند هی می گفت: به به .

من خیلی از این روحیه لطفی خوشم می آد.

اصلا آواز از این لطیف تر نمی شه. مثل شعر سعدیه!

روان، مو به مو درست.. یه تیکه کم و زیاد نداره…

اواز بنان شعرو ده مرتبه می آره بالا … بنان می گفت رهی رو من رهی کردم!

راست میگفت… یه روز به من گفت: آقای ابتهاج همه ی شاعر ها از من بدشون میاد.

و چرا از صدای من خوشت میاد؟ گفتم آقای بنان اونها شاعر نیستن.

عقلشون نمی رسه !… من از جوونی همه ی آوازهاشو بلد بودم.

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع تا تحمل کند آن روز که محمل برود

سر ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود

چشم بی سرمه سیاهش نگرید روی ناشسته چو ماهش نگرید

عذرخواهی کندم بعد از قتل عذر بدتر ز گناهش نگرید حسب

حسب نوشتی و شد ایامی چند محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند