شعر از رسول مقصودی باز از باران و بهاران! بگمان من سخن از تاریکی سخن از بی خورشیدی و درنگ سنگین خزان
شعر از رسول مقصودی
باز از باران و بهاران!
بگمان من سخن از تاریکی سخن از بی خورشیدی
و درنگ سنگین خزان سخن از پژمردن گلها در گلدان باید گفت.
در اتاقی که همه پنجره هایش بسته ست،
و سیه ژرف سکوتش به تهی زار خلأ پیوسته است،
و به یک کوچۀ بن بست گشاید ... ـ چو نگاه مُرده ـ ... تنها درِ آن ؛
در اتاقی خاموش و فراموش ، از ینسان سخن از تنهائی انسان باید گفت.
سخن از شب بودن در شب بودن، سخن از در پس آیینه نشستن ـ
در قفس سر بی شب ـ طوطی وار ، سخن از «آنچه که گفتند بگویید ، همان را گفتن»
و پذیرفتن ؛ سخن از «بودن» مانند «نبودن» ـ در کنف سایۀ بی دیوار ـ
سخن از هستی بی چون یکی زین هر دو: «انسان» یا یزدان باید گفت.
در چنین بیشۀ تاریک که قمری هایش لانه در شاخۀ آوارگی و دربدری می سازند ،
و درختانش همه از زخم تبر می نالند، و زمینش ... ـ که حریمه ریشۀ گل ها و درختان بود ـ ...
رشته هایی از آهن و فولاد از همه سو پوشانده ست،
و عروس آرامش در مأمن هر کلبه ماده ببریست که تنها روبند عروسی را بر سر دارد،
و «هراس» همچنان خونِ سیال غلیظی با پیوستگی و سنگینی در رگ های فضایش جاریست؛
باز آیا سخن از باور داشتن «معجزۀ باران» ؟ و شکوفائی گلها از «بهاران» ! باید گفت؟
اسفند ماه 1347
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد