شعر از رسول مقصودی باز از باران و بهاران! بگمان من سخن از تاریکی سخن از بی خورشیدی و درنگ سنگین خزان

شعر از رسول مقصودی

باز از باران و بهاران!

بگمان من سخن از تاریکی سخن از بی خورشیدی

و درنگ سنگین خزان سخن از پژمردن گلها در گلدان باید گفت.

در اتاقی که همه پنجره هایش بسته ست،

و سیه ژرف سکوتش به تهی زار خلأ پیوسته است،

و به یک کوچۀ بن بست گشاید ... ـ چو نگاه مُرده ـ ... تنها درِ آن ؛

در اتاقی خاموش و فراموش ، از ینسان سخن از تنهائی انسان باید گفت.

سخن از شب بودن در شب بودن، سخن از در پس آیینه نشستن ـ

در قفس سر بی شب ـ طوطی وار ، سخن از «آنچه که گفتند بگویید ، همان را گفتن»

و پذیرفتن ؛ سخن از «بودن» مانند «نبودن» ـ در کنف سایۀ بی دیوار ـ

سخن از هستی بی چون یکی زین هر دو: «انسان» یا یزدان باید گفت.

در چنین بیشۀ تاریک که قمری هایش لانه در شاخۀ آوارگی و دربدری می سازند ،

و درختانش همه از زخم تبر می نالند، و زمینش ... ـ که حریمه ریشۀ گل ها و درختان بود ـ ...

رشته هایی از آهن و فولاد از همه سو پوشانده ست،

و عروس آرامش در مأمن هر کلبه ماده ببریست که تنها روبند عروسی را بر سر دارد،

و «هراس» همچنان خونِ سیال غلیظی با پیوستگی و سنگینی در رگ های فضایش جاریست؛

باز آیا سخن از باور داشتن «معجزۀ باران» ؟ و شکوفائی گلها از «بهاران» ! باید گفت؟

اسفند ماه 1347

نی چوپان رسول مقصودی داني كه نالۀ ني چوپان براي چيست آنگونه زاربرچمن و سبزه زارها؟بيچاره كام دل

نی چوپان

شعراززنده یادرسول مقصودی

همسر فقیدم

داني كه نالۀ ني چوپان براي چيست

آنگونه زار بر چمن و سبزه زارها؟

بيچاره كام دل نگرفت از لبان يار

زان ناله مي کند به لب جويبارها

مي گويد: اي دريغ به دوران كودكي

كاندر دلم نبود ز حسرت نشانه اي

جان و تنم اسير بلاي جنون نبود

مرغ دلم نداشت غم آب و دانه اي

آن چشمه زلال ز يادم نمي رود

و آن ساعتي كه كوزه بدوش آمد ان پري

آه اي پري تو كاش نمي كردي ام نگاه

وانگه نمي زدي به دلم تازه اخگري

چشمت سياه بود همانند بخت من

زلفت پريش بود چو حال مشوّشم

ناگه وزيد بادي و خاكي فشاند و تو

بردي ز چشمه آب و فكندي در آتشم

فردا كه خنده زد گل خورشيد بر سپهر

ديدم ترا دوباره چو خورشيد صبحگاه

بشكفت چون شكوفه لبانت بروي من

و آتش زدي به جانم از آن شعلۀ نگاه

از ياد من نمي رود آن شب كه عكس ماه

مي خورد غوطه در دل امواج جويبار

افتاده بود سايۀ لرزان به روي تو

زان تار موي دلكش و از برگ شاخسار

آنشب دو ماه بود مرا مايۀ نشاط

ماهي بروي سبزه و ماهي در آسمان

اين ماه بود مايۀ آرام جان من

و ان ماه بود رونق زيبائي جهان

آغوش من ز پيكر نرم تو گرم بود

در آرزوي بوسه لبم داغ گشته بود

خواندي تو خواهش دل من در نگاه من لبهاي

تشنه ام ز لبت بوسه اي ربود

اما گل وفاي تو چندان بقا نكرد

دامن كشيدي از من دلخسته آه آه

رفتي و دل به يار دگر بستي از جفا

ديگر كشيدي از كف من دامن پناه

ديروز بازم از لب آن جو گذر فتاد

آن ني درشت گشته و مشتاق ناله بود

ببريدمش ز بُن چو نهال اميد خويش

كز ناله اش حكايت هجران تو شنود

پاييز 1338 رسول مقصودی

پیوند عاشقانه ای ازهمسر فقیدم شب، بگونهء سرب مذاب بازمستانهای قطبی درمن رسوب کرده بود واندک نسیمی نی

پیوند

عاشقانه ای ازهمسر فقیدم

شب، بگونهء سرب مذاب بازمستانهای قطبی درمن رسوب کرده بود

واندک نسیمی نیز از دیار بامدادان برظلمت ابادم نمی وزید تا غبار تیرگی از دامنم بزداید

ونه شراره ای از کورهء خورشید بر زمهریر ابادم. واینهمه را حاصل من بودم

انجمادی از بی فردائی ودمسردی، وبسیار گاهی چنین بودم من

که تو نا گهان- درعمق انجماد- چنان چون اختری تابناک ، درظلمت رگهای من جاری شدی

وترا من در خویش درخویشتن خود دریافتم. وتو در ظلمت من جاری شدی وروشنائی را د ریافتم

وامید فردا بسان احساس بلوغ، در من بیدار شد پس انگاه راه فر دا را در پیش گرفتم،

به روشنائی چراغی که تو فرا راه من داشتی نام من در سپیده دم نفسهایت جاری شد

وچرک وار ه تیرگی وسردی،بازبان خورشید از تنم زدوده شد. وبدینگونه بود که من به خورشید پیوستم

به تو پیوسنم ودستهایت را که نهال سیز اعتماد است، در باغچه خشک دستهایم کاشتی

واینک زدودن لکه های شب را از دستها ودامنت همین توانم کرد

که دستها ودامنت را چون گربه اتی لابه گر بلیسم زمستان.......

شعررسول مقصودی چشمۀ نوش تودر پيالۀ هستی شراب ناب منی به ساغرطریم ریز چون شراب منی طراوت نفس باغ سبز

شعررسول مقصودی

چشمۀ نوش

تو در پيالۀ هستی شراب ناب منی

به ساغر طریم ریز چون شراب منی

طراوت نفس باغ سبز رویائی

نسیم جلگۀ مخمل نمای خواب منی

هوای تازه» و جانبخش «بامداد»ی تو

مرا از این عجب آید که در کتاب مني

تو با نگاه غم انگیز و چشم بیمارت

ملال شعر منی،مستی شراب منی

عطش فزاید در من ترا چو می نوشم

بسان چشمۀ نوشی ، ولی سراب منی

تابستان 47 رسول مقصودی

نی چوپان رسول مقصودی داني كه نالۀ ني چوپان براي چيست آنگونه زار بر چمن و سبزه زارها؟ بيچاره كام د

نی چوپان رسول مقصودی

داني كه نالۀ ني چوپان براي چيست آنگونه زار بر چمن و سبزه زارها؟

بيچاره كام دل نگرفت از لبان يار زان ناله مي کند به لب جويبارها

مي گويد: اي دريغ به دوران كودكي كاندر دلم نبود ز حسرت نشانه اي

جان و تنم اسير بلاي جنون نبود مرغ دلم نداشت غم آب و دانه اي

آن چشمه زلال ز يادم نمي رود و آن ساعتي كه كوزه بدوش آمد ان پري

آه اي پري تو كاش نمي كردي ام نگاه وانگه نمي زدي به دلم تازه اخگري

چشمت سياه بود همانند بخت من زلفت پريش بود چو حال مشوّشم

ناگه وزيد بادي و خاكي فشاند و تو بردي ز چشمه آب و فكندي در آتشم

فردا كه خنده زد گل خورشيد بر سپهر ديدم ترا دوباره چو خورشيد صبحگاه

بشكفت چون شكوفه لبانت بروي من و آتش زدي به جانم از آن شعلۀ نگاه

از ياد من نمي رود آن شب كه عكس ماه مي خورد غوطه در دل امواج جويبار

افتاده بود سايۀ لرزان به روي تو زان تار موي دلكش و از برگ شاخسار

آنشب دو ماه بود مرا مايۀ نشاط ماهي بروي سبزه و ماهي در آسمان

اين ماه بود مايۀ آرام جان من و ان ماه بود رونق زيبائي جهان

آغوش من ز پيكر نرم تو گرم بود در آرزوي بوسه لبم داغ گشته بود

خواندي تو خواهش دل من در نگاه من لبهاي تشنه ام ز لبت بوسه اي ربود

اما گل وفاي تو چندان بقا نكرد دامن كشيدي از من دلخسته آه آه

رفتي و دل به يار دگر بستي از جفا ديگر كشيدي از كف من دامن پناه

ديروز بازم از لب آن جو گذر فتاد آن ني درشت گشته و مشتاق ناله بود

ببريدمش ز بُن چو نهال اميد خويش كز ناله اش حكايت هجران تو شنود

پاييز 1338 رسول مقصودی

سروده ای اززنده یاد رسول مقصودی  غواصی از کشور امریکا یک کشتی جنگی مربوط به جنگ جهانی اول را که در ا

سروده ای اززنده یاد رسول مقصودی

غواصی از کشور امریکا یک کشتی جنگی مربوط به جنگ جهانی اول را

که در اقیانوس اطلس غرق شد به امید یافتن اشیاء قیمتی از کشور انگستان خریداری کرد.

برنامه روزنامه گویا..21 مرداد 46 رادیو ایران

تنازع!

به هنگامی که... بزنجیر کشیده می شود جگر گوشه صدفها به گردن روسپیان

وخاکمال می شود چرم ستوران به پای ادمیان

ولخته می بندد خون درماندگان به چنگال درندگان

چندان بدور نیست که بشری ازتماشاگران مجسمه ازادی

قبر چوبین کشتگان را به جستجوی زباله (که دریا از کشتار نخستین بیادگار دارد)

در قعر اقیانوس بکاود ******

لیکن در این ماجرا دیگر انصاف را جای انست که.... ...........

انک! انک! بنگرید! عرق شرم بر جبین آ یشمن. 46/5/27.

طبب بي هنر باز مي خواند خروس صبجگاهي  با نواي گرم و جانبخشي كه دارد، مي رهاند از هراس و هول گمر

طبيب بي هنر

باز مي خواند خروس صبجگاهي با نواي گرم و جانبخشي كه دارد،

مي رهاند از هراس و هول گمراهي، شبروان خسته دل را؛

گويد اينك راه آبادي بانگ او لبريز از شادي. آسمان را دامني آكنده از گوهر

جاده ها گسترده جون ديباي رومي تا نهانگاه عروس كشور

خاور روستايي پيرزن زير لحافي كهنه و سنگين خفته بر روي الاغي لنگ ـ

که ش فرسوده پالان ـ مي شود ز ان بانگ دلكش كم كمك بيدار،

اوست بيمار. مي برندش با دلي غرق اميد و بيم، تا ز خاك بقعۀ شهزاده ابراهيم

باز جويندش شفا ز آن درد جانفرسا ظهر فردا، جاده مي پيچد چو ماري تا ميان سنگلاخ كوه البرز

آسمان مشتي ز اندوه است و خواهد كوفت بر سر بر سر ويرانه اي متروك از آثار بقعه

مي سرايد بوم نغمه هايي مرگبار و شوم در پناه سايۀ ديوار

بقعه يپرمردي خسته و محزون نشسته ـ با هزاران فكر كفر آلود بر سرـ

و نگاهي خيره سوي پيكر بيجان همسر گوركن هم با كلنگ و بيل شومش،

گرم كار است.

زمستان 1344 رسول مقصودی

سرزمینی است که آماده ی ویرانی است و از اینجا باید رفت.آری رسول رفت و پرگشود اماچه زود به خاکستر

سرزمینی است که آماده ی ویرانی است و از اینجا باید رفت...

آری رسول رفت و پر گشود اما چه زود به خاکستر نشست.

سال ۱۳۲۰ که سر آغاز نوینی در تاریخ ایران است رسول مقصودی دیده بر جهان گشود

و در اواسط دهه پنجاه شمسی چشم از جهان فرو بست شاید این کوتاه ترین توصیفی باشد

که میتوان در ارتباط با هر انسانی بیان داشت اما ایا این همه داستان است هرگز...

در معرفی مختصر رسول میتوانم همین را ذکر کنم که او در زبان شعری اش وامدار نیما بود

و در شوریدگی و تغزلش وامدار حافظ و در عصیانش که جوهره اصلی آثار اوست وامدار خیام.

رسول بی شک شاعری از جنس درد بود به رغمی که زندگی و اثارش گواه محکمی است

بر این مد عا شاید بتوان از دیدگاهی دیگرگونه شاعران ایران امروز را از دو حیث زبان وسبک وسیاق

ادبی ودیگری محبوبیت امور اثارشان بر رسی کرد.بطور نمونه نیما در ابداع زبان وسبک نوی شعر پارسی بدون شک جایگاه والایی دارد اما به لحاظ نفوذ اثارش در بین زبان روز

مره این سر زمین موفق نبوده است

اما در نقطه مقابل او می توان به سهراب اشاره کرد که با زبانی ساده وخارج ازپیچیده گیهای فنی

از اقبال عمومی خوبی بر خوردا ر بوده است.

از نظر نگارنده این سطو ر که اشنایی کاملی با اثار زنده یاد رسول مقصودی دارم

(در اثبات این مدعا در برداشت های بعدی بطور مفصل بحث خواهد شد)

می توانم به جرات اعتراف کنم که شعر رسول به لحاظ سبک وسیاق هنری

از جایگاه والایی بر خوردار بوده اما به ضرورت تقدیری ناخواسته او قفنوس خفته در خاکستری است

که هم اینک همسر ان زنده یاد بانو عذرا مجیبی سر ان دارد که این قفنوس دگر بار پر گشوده وهمانی

شود که در خور این شاعر عصیانگروشوریده باشد به امید همراهی شما عزیزان از دوستداران اشعار

این شاعر دعوت میشود این گفتمان وتحلیل وارزیابی شخصیت شعری وهنری ان عزیز را

همراه ما باشند پیشا پیش از شما همراهان سپاسگزارم ودیدگاه ان عزیزان در بسر منزل مراد رساندن

این مجموعه وکاستی هایش بشکوفایی این اثر خواهد افزود... با سپاس عذرا

سلام وعرض ادب به تک تک بزرگوارانی که لطف کرده باکامنتهای پرمهر وتبریک سال نو یادم کردند

زیباترین سروده عاشقانه اززنده یاد همسرم رسول مقصودی...

اينك بهاري طربناك و گلريز با سبز پروردۀ عطرهايش ، دلاويز ...

و عطر پروردۀ سبزه هايش ، دل انگيز با شبنم آجين گلبرگ هايش، طربخيز

باز آي، اي آشناي من اي خوبتر از بهاران اي دستهايت پيام آور فصل شادي

اي خنده هايت شكوفاترين غنچۀ باغ هستي باز آ كه خواهم

ترا اي ز گلها نكوتر باری به معیار زیبایی فصل گلها بسنجم

باز آي ، خواهم زيبائي ات را با عندليب سرودم به آئين بهاري دگرگونه سازم:

با ساقه هاي نوازشگر بازوانت ، بلورین و سبزه هاي طرب انگيز انگشهايت ، هنرمند

گلخند نازآفرين نگاهت ، نگارين گلبرگ رخسارت از دانه هاي عرق شبنم آجين

گلبوسۀ ناز لبهات ، نوشين با آبشار طلاگون زلفت ، دلاويز و ابروانت چو رنگين كمانها

و جويبار سخنهات با نرم نرماش ، شيرين و با هواي نفس هاي گرمت، دل انگيز

آري بهاري بدينگونه زيبا كه بي شك زيباتر از اين بهاري نباشد.

اما مراد از بهاري كه من آفريدم، سوگند پاكي ست از بهر عذراي خوبم:

كاي جان شيرين ترا دوست دارم وي باغ رنگين ترا دوست دارم

و ديگرم جز تو ياري نباشد زمستان 1345

غروب پاييز شعرازهمسر فقیدم من آن غروب غم انگيز و سردپاييزم که خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم

غروب پاييز شعرازهمسر فقیدم

رسول مقصودی

من آن غروب غم انگيز و سردپاييزم

که خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم

چوبادتيرۀشب مي وزد به جانب روز

من ازگذرگه گردون چوگردبرخيزم

وجود من همه رنگين زخون خورشيد است

كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم

سياه روزي من بين و تیره بختي من

كه جزبه ديوسيه روزي شب نيا ویزم

و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد

به سوگواري نابودي غم انگيزم

شعری زیبا بنام پیشگویی سراینده رسول مقصودی  فروردین ماه بمناسبت تولد اولین فرزندمان تقدیم  به بهزادم

شعری زیبا بنام پیشگویی سراینده رسول مقصودی

فروردین ماه بمناسبت تولد اولین فرزندمان

تقدیم به عزیزترینم بهزادبا تبریک تولد وسال نو🌹🌹....

پيشگويي

بیست سي روز دگر من پدر خواهم شد

و سپس كيف پدر بودن در رگهايم جاري خواهد شد

و بخود خواهم باليد ك در خلقت انساني سهمي دارم

كه برانگيخته ام قلبي را به تپيدن در كالبدي آنچنان قلبي كه

پس از چندين سال «دوست خواهد داشت»

مادرش او را با شوق فراوان، لالائي خواهد گفت

و سپس جامۀ دامادي يا تازه عروسي را ـ

آرزومندانه در خيال خود بر قامت فرزند برومندش خواهد پوشاند

و اگر آبله و مخملك و حصبه و ديگر نعمت هاًً

که برای کودک ایرانی ارزانی است داغ او را به دل ما ننهند؛

روزگاري به دبستان خواهد رفت و به او خواهند آموخت

كه از گهواره تا كور غير تحصيل ، پي كاري ديگر نرود!

و خدا را نيز ز خاطر نبرد، چون به هر حال و به هر لحظه ، خدا،

زاغ سياهش را ، چوب خواهد زد! و دگر خواهند آموخت

كه لذيذ است ـ فقط ـ نان و پنير و دگر «بابا» نيز ندارد

و نخواهد داشت، نه دندان و نه نان!

و ازين خزعبلاتً كه براي د ه پشتش كافي ست

تا بگويند كه دانشمند است!

ولي كودك من ظاهراً كودن خواهد بود و در اثناي دُر افشاني معلوم معلم

روي ميز تحرير ، يادگاري خواهد كَند! ساختمان مدرسه را شايد مشتري خواهد شد؛

و به دل خواهد گفت «كاشكي اينجا خانۀ ما مي بود!»

مستراح مدرسه را هم به چرندياتي چند مزيّن خواهد كردً

بچه هائي كه پدرشان نه چو «من» بي چيزند، در كنارش خواهند نشست،

و در ايام بدهكاري من بي رحم ترينِ آنها، به لباس كهنه و فرسودۀ او خواهد خنديد.

و پس از چندين سال من دگرباره بخود خواهم باليد

راستي كه مرا سهمي در زندگي «انساني» ست،

راستي را كه برانگيخته ام «قلبي» را به تپيدن در كالبدي

آنچنان قلبي ، كه يقين مي دانم، دوست مي دارد؛

دوست مي دارد انسان ها را و قناريها را.

و پس اندازش را ـ اندكي گر داشته باشد ـ

صرف مي سازد؛ تا تهي مانند ، قفسها ، ز قناريها اما ...

با پس اندازش ، تنها ، يك يا دو قناري را مي تواند آزاد كند و دلش مي گيرد.

26/11/46

سروده ای از زنده یادرسول مقصودی همسر فقیدم ....تنازع...برنامه روزنامه گویا.. 21 مرداد 46 رادیو ایران

سروده ای اززنده یاد رسول مقصودی

غواصی از کشور امریکا یک کشتی جنگی مربوط به جنگ جهانی اول را که در اقیانوس اطلس غرق شد به امید یافتن اشیاء قیمتی از کشور انگستان خریداری کرد.

برنامه روزنامه گویا..21 مرداد 46 رادیو ایران

تنازع!

به هنگامی که... بزنجیر کشیده می شود جگر گوشه صدفها به گردن روسپیان

وخاکمال می شود چرم ستوران به پای ادمیان ولخته می بندد خون درماندگان به چنگال درندگان چندان بدور نیست که بشری ازتماشاگران مجسمه ازادی قبر چوبین کشتگان را به جستجوی زباله (که دریا از کشتار نخستین بیادگار دارد) در قعر اقیانوس بکاود

****** لیکن در این ماجرا دیگر انصاف را جای انست که.... ...........

انک! انک! بنگرید! عرق شرم بر جبین آ یشمن.

46/5/27.

سوگند.عاشقانه ای زیبا از همسر فقیدم رسول مقصودی...اینک بهاری طربناک وگلریز.با سبز پرورده عطرهایش

یکی از بهترین عاشقانه های همسر فقیدم

رسول مقصودی........

اينك بهاري طربناك و گلريز

با سبز پروردۀ عطرهايش ، دلاويز ...

وعطر پروردۀ سبزه هايش ، دل انگيز

با شبنم آجين گلبرگ هايش، طربخيز

بازآي، اي آشناي من اي خوبتر از بهاران

اي دستهايت پيام آور فصل شادي

اي خنده هايت شكوفاترين غنچۀ باغ هستي

باز آ كه خواهم ترا اي ز گلها نكوتر

باري به معيار زيبائي فصل گلها بسنجم

باز آي ، خواهم زيبائي ات را با عندليب سرودم

به آئين بهاري دگرگونه سازم: 

با ساقه هاي نوازشگر بازوانت ، بلورین

و سبزه هاي طرب انگيز انگشهايت ، هنرمند

گلخند نازآفرين نگاهت ، نگارين

گلبرگ رخسارت از دانه هاي عرق شبنم آجين

گلبوسۀ ناز لبهات ، نوشين

با آبشار طلاگون زلفت ، دلاويز

و ابروانت چو رنگين كمانها

و جويبار سخنهات با نرم نرماش ، شيرين

و با هواي نفس هاي گرمت، دل انگيز

آري بهاري بدينگونه زيبا كه بي شك

زيباتر از اين بهاري نباشد.

اما مراد از بهاري كه من آفريدم،

سوگند پاكي ست از بهر عذراي خوبم:

كاي جان شيرين ترا دوست دارم

وي باغ رنگين ترا دوست دارم

و ديگرم جز تو ياري نباشد زمستان

1345

شعر روسپی از رسول مقصودی.. تقدیم دوستان گلی که این شعرو درخواست کرده اند...

شعر روسپی از رسول مقصودی..

تقدیم دوستان گلی که درخواست کرده اند

روسپي در دل تيرگي نيمه شبان

ايستادست زني زير چراغ

مگرش بخت سیه  يار شود

تا ازو گيرد يك مرد سراغ

سايه اش پهن شده بر لب جوي

گوئيا نقش زمينگيري اوست

بر سرش خاطرۀ عهد شباب

در دلش واهمۀ پيري اوست

مي كند ياد شبي را كه به جشن

پابپاي پسري مي رقصيد

معني زندگي و هستي را

همه در پيكرۀ او مي ديد

دل بدو بست به اميد وفا

شد هواخواه رخ چون ماهش

وين ندانست كه با تيشۀ عشق

مي كند چاه بلا در راهش

عاقبت لكۀ بدنامي و ننگ

روي دامان عفافش بنشست

پربها گوهر يكتايش را

رايگان تا به ابد داد ز دست

آن شب از فكر سيه روزيها

چشم گريانش يك لحظه نخفت

وز پريشاني و بي فردايي

به زمين و به زمان بد مي گفت 

ناله مي كرد: «خدايا ى پسران

«گر همه بادۀ شهوت بخورند،

ور هزاران ره بد پیمایند :

باز در صورت ظاهر پسرند

«تو ز دختر چه خطايي ديدي؟ :

گنهش چیست به تاوان فقط يك لغزش،

«مايۀ زندگي از دست دهد

« و نبوید گلي از آسايش

تا سحر رشتۀ اوهام پليد ،

چون كلافي به سرش مي پيچيد

عكس آن هرزه جوان در قابش

به سيه روزي او مي خنديد

صبح فردا كه نسيم سحري

بر گل و سبزه نوازش مي داد،

دختر آواره شد از شهر و ديار

كه چُنو هيچكس آواره مباد

عاقبت پيشۀ بد پيش گرفت

گشت همخوابۀ ديوان هوس

حاليا چشم اميدش ز جهان

به چراغ سر ره باشد و بس

زمستان 1339


 

شعر از رسول مقصودی همسر فقیدم . ني چوپان

شعر از رسول مقصودی
همسر فقیدم .
ني چوپان
داني كه نالۀ ني چوپان براي چيست 
آنگونه زار بر چمن و سبزه زارها
بيچاره كام دل نگرفت از لبان يار 
زان ناله مي کند به لب جويبارها

مي گويد: اي دريغ به دوران كودكي 
كاندر دلم نبود ز حسرت نشانه ای
جان و تنم اسير بلاي جنون نبود 
مرغ دلم نداشت غم آب و دانه اي

آن چشمه زلال ز يادم نمي رود 
و آن ساعتي كه كوزه بدوش آمد ان پري
آه اي پري تو كاش نمي كردي ام نگاه 
وانگه نمي زدي به دلم تازه اخگري

چشمت سياه بود همانند بخت من 
زلفت پريش بود چو حال مشوّشم
ناگه وزيد بادي و خاكي فشاند و تو 
بردي ز چشمه آب و فكندي در آتشم

فردا كه خنده زد گل خورشيد بر سپهر 
ديدم ترا دوباره چو خورشيد صبحگاه
بشكفت چون شكوفه لبانت بروي من 
و آتش زدي به جانم از آن شعلۀ نگاه

از ياد من نمي رود آن شب كه عكس ماه 
مي خورد غوطه در دل امواج جويبار
افتاده بود سايۀ لرزان به روي تو 
زان تار موي دلكش و از برگ شاخسار

آنشب دو ماه بود مرا مايۀ نشاط 
ماهي بروي سبزه و ماهي در آسمان
اين ماه بود مايۀ آرام جان من 
و ان ماه بود رونق زيبائي جهان

آغوش من ز پيكرم نرم تو گرم بود 
در آرزوي بوسه لبم داغ گشته بود
خواندي تو خواهش دل من در نگاه تو 
لبهاي تشنه ام ز لبت بوسه اي ربود

اما گل وفاي تو چندان بقا نكرد 
دامن كشيدي از من دلخسته آه آه
رفتي و دل به يار دگر بستي از جفا 
ديگر كشيدي از كف من دامن پناه

ديروز بازم از لب آن جو گذر فتاد 
آن ني درشت گشته و مشتاق ناله بود
ببريدمش ز بُن چو نهال اميد خويش 
كز ناله اش حكايت هجران تو شنود
..رسول مقصوری..
پاييز

همّت اي طوفان غم! سراینده رسول مقصودی..بيش از اين ديگر خدايا تاب خاموشي ندارم

 

شعر از رسول مقصودی
همّت اي طوفان غم! 
بيش از اين ديگر خدايا تاب خاموشي ندارم
همّتي خواهم ز مي كز سينه فريادي برآم
تا غبار غم بيافشانم به سر، چون گردبادي
دامن افشان مي گريزم، سر به صحرا مي گذارم
كشتگاه عشق را جز اشك باراني نزيبد
همّت اي طوفان غم تا اشك اندوهي ببارم
خشك شد گلبوتۀ شادي كنار جوي اشكم
حاصلي گر بايدم، بهتر كه تخم غم بكارم
واي! مي سوزند يا رب، شاخ و برگم را به آتش
بر سر جُرمي كه مي خواهم برويم، گل برآرم
گر چه دانم دست رد بر سينۀ هستي زدن به
ليك غم را از براي چاره دستي مي فشارم
ور مرا از آستان غم مرادي بر نيايد
بر در ميخانه هم امشب نمازش مي گزارم
خواب شيرين باد عذراي مرا بر دامن شب
در بهاي آنچه من از ديده گوهر مي شمارم
جاي پاي غم به دلها خوش بود، اما بنازم،
جاي پاي خنده را بر گوشۀ لبهاي يارم

غروب پاييز..من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم..كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم.شعر رسول مقصودی

غروب پاييز
من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم
كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم
چو باد تيرۀ شب مي وزد به جانب روز
من از گذرگه گردون چو گرد برخيزم
وجود من همه رنگين ز خون خورشيد است
كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم
سياه روزي من بين و تیره بختي من
كه جز به ديو سيه روي شب نيا ویزم
و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد
به سوگواري نابودي غم انگيزم

شوره زار.شعر رسول مقصودی ديگر ز باغ سرد ملال آور دلم..بي روي تو شكوفۀ شعري نمي دمد


شعر رسول مقصودی
شوره زار
ديگر ز باغ سرد ملال آور دلم
بي روي تو شكوفۀ شعري نمي دمد
بي زلف تو غزال گريزندۀ خيال 
از دشت هاي خاطره ام سخت مي رمد
در اين كوير تب زدۀ آروزي من 
يك چشمۀ اميد دريغا كه سرنزد
بگذشت بس بهار و پرستوي كوچكي 
در اين فضاي گرم و تب آلود پر نزد
دارم اميد آنكه بهاران فرا رسد 
تا شعر من چو شاخۀ گل بارور شود
تا زلف تو چون كمند بپيچد بگردنم 
تا آهوي خيال من آرامتر شود
دارم اميد آنكه نسيم نوازشي 
از تار گيسوي تو نوازد ترانه ها
تا قطره هاي شوق ز چشمم فرو چكد 
خندد به شوره زار اميدم جوانه ها
اسنفد 1337

تنازع!..سروده ای از زنده یاد رسول مقصودی

 

غواصی از کشور امریکا یک کشتی جنگی مربوط

به جنگ جهانی اول را که در اقیانوس اطلس غرق شد

به امید یافتن اشیاء قیمتی از کشور انگستان خریداری

کرد.برنامه روزنامه گویا..21 مرداد 46 رادیو ایران

تنازع!

به هنگامی که...

بزنجیر کشیده می شود

جگر گوشه صدفها

به گردن روسپیان

وخاکمال می شود

چرم ستوران 

به پای ادمیان

ولخته می بندد

خون درماندگان

به چنگال درندگان

چندان بدور نیست

که بشری

 ازتماشاگران مجسمه ازادی

قبر چوبین کشتگان را به جستجوی زباله

(که دریا از کشتار نخستین بیادگار دارد)

در قعر اقیانوس بکاود

******

لیکن در این ماجرا دیگر

انصاف را

جای انست که....

...........

انک! انک!

بنگرید!

عرق شرم

بر جبین آ یشمن.

 

46/5/27

پيشگويي.سروده ای  از رسول مقصودی برای کودکم بهزاد.

پيشگويي

 بیست سي روز ديگر

 من پدر خواهم شد

 و سپس كيف پدر بودن در رگهايم جاري خواهد شد

 و بخود خواهم باليد ك در خلقت انساني سهمي دارم

 كه برانگيخته ام قلبي را به تپيدن در كالبدي

 آنچنان قلبي كه پس از چندين سال «دوست خواهد داشت»

مادرش او را با شوق فراوان، لالائي خواهد گفت

 و سپس جامۀ دامادي يا تازه عروسي را ـ آرزومندانه

 در خيال خود بر قامت فرزند برومندش خواهد پوشاند

و اگر آبله و مخملك و حصبه و ديگر نعمت هاًً

که برای کودک ایرانی ارزانی است

 داغ او را به دل ما ننهند؛

 روزگاري به دبستان خواهد رفت

 و به او خواهند آموخت كه     از گهواره تا كور

 غير تحصيل ، پي كاري ديگر نرود!

 و خدا را نيز ز خاطر نبرد، چون به هر حال و به هر لحظه ، خدا،

 زاغ سياهش را ، چوب خواهد زد!

 و دگر خواهد آموخت

 كه لذيذ است ـ فقط ـ نان و پنير

 و دگر «بابا» نيز ندارد و نخواهد داشت، نه دندان و

 نه نان!

و ازين خزعبلاتً

 كه براي د ه پشتش كافي ست، تا بگويند كه دانشمند است!

 ولي كودك من

 ظاهراً كودن خواهد بود

 و در اثناي دُر افشاني معلوم معلم

 روي ميز تحرير ،

 يادگاري  خواهد كَند!

 ساختمان مدرسه را شايد

 مشتري خواهد شد؛ و به دل خواهد گفت

 «كاشكي اينجا خانۀ ما مي بود!»

 مستراح مدرسه را هم به چرندياتي چند

 مزيّن خواهد كردً

 بچه هائي كه پدرشان نه چو «من» بي چيزند،

 در كنارش خواهند نشست،

 و  در ايام بدهكاري من

 بي رحم ترينِ آنها،

 به لباس كهنه و فرسودۀ او خواهد خنديد.و پس از چندين سال

 من دگرباره بخود خواهم باليد

 راستي كه مرا سهمي در زندگي «انساني» ست،

 راستي را كه برانگيخته ام «قلبي» را به تپيدن در كالبدي

 آنچنان قلبي ، كه يقين مي دانم، دوست مي دارد؛

 دوست مي دارد انسان ها را

 و قناريها را.

و پس اندازش را

 ـ اندكي گر داشته باشد ـ

 صرف مي سازد؛

 تا تهي مانند ، قفسها ، ز قناريها

 اما ...

 با پس  اندازش ، تنها ،

 يك يا دو قناري را

 مي تواند آزاد كند

 و دلش مي گيرد.

26/11/46