اوحدی » دیوان اشعار» غزلیات وه! که امروزچه آشفته و بی‌خویشتنم..دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم...

دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم

شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تو

رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم

اثری نیست درین پیرهن از هستی من

وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم

دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد

سخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم

از دهان تو چو خواهم که حدیثی گویم

یاوه گردد سخن از نازکی اندر دهنم

گر بمیرم من و آیی به نمازم بیرون

تا لب گور به ده جای بسوزد کفنم

آتش عشق تو از سینهٔ من ننشیند

مگر آن روز که در خاک نشانی بدنم

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق

می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم

گر زند بر جگرم چشم تو هر دم تیری

اوحدی نیستم، ار پیش رخت دم بزنم

اوحدی مراغه ای....دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست  جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست

جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟

تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک

ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست

یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان با سوز

دل ز دست تو، ای روزگار، مست

ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار روزی

که باشد آن بت سوسن عذار مست

از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم

گر در شوم شبی به شبستان یار مست

سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی

در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست

لب برنگیرم از لب یار کناره گیر

گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست

یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم روزی

اگر ببینمش اندر کنار، مست می‌خانه هست،

از آن چه تفاوت که زاهدان ما را به خانقاه ندادند بار مست؟

ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟

اکنون که می‌شویم به روزی سه بار مست

از ما مدار چشم سلامت، که در جهان

جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

شعر : اوحدی مراغه ای

اوحدی مراغه ای مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب

اوحدی مراغه ای

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب

که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب

ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی

چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب

چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن

چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی

نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب

چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟

چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟

گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته

که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب

اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم

چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب

دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم همه از تو شکر گویم،

که تویی شکارم امشب

دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری

نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

اوحدی

اوحدی مراغه ای.شب و روز مونس من غم آن نگار بادا.سر من بر آستان سر کوی یار بادا

 

اوحدی مراغه ای
شب و روز مونس من غم آن نگار بادا
سر من بر آستان سر کوی یار بادا
دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد
به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا
چو رضای او در آنست که دردمند باشم
...غم و درد او نصیب من دردخوار بادا
ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من
که بت من از رقیبان به منش گذار بادا
سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم
به میان لاغر او، که درین کنار بادا
چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ
گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا
به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او
برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا
چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟
که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا
لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را
دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب.که نمی شکیبد از تو دل بی قرارم امشب..اوحدی مراغه ای

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
اوحدی مراغه ای
مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمی شکیبد از تو دل بی قرارم امشب
ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب
چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب
به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی...
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب
چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟...
چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟
گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو داده ای نهفته بر خویش بارم امشب
اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب
دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب
دل اوحدی تو داری، چو نمی دهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب

اوحدي مراغه‌اي.شينيده‌اي که : بنالند عاشقان بي‌دوست ؟تو نيز عاشقي ، اي اوحدي ، بنال امشب

اوحدي مراغه‌اي

بيار باده ، که ما را به هيچ حال امشب
برون نمي‌رود آن صورت از خيال امشب

به حکم آنکه ندارم حضور بي‌رخ دوست
مرا نماز حرامست و مي حلال امشب

ز باده خوردن اگر منع مي‌کنندم خلق
بدين سخن نتوان رفت در جوال امشب

ز عشرت و طرب و باده هيچ باقي نيست
ولي چه سود ؟ که دوريم از آن جمال امشب

گرم نه وعده‌ي ديدار باز دادي دل
بلاي هجر نمي‌کردم احتمال امشب

هلال ، اگر نه چو ابروي يار من بودي
نکردمي نظر مهر در هلال امشب

شينيده‌اي که : بنالند عاشقان بي‌دوست ؟
تو نيز عاشقي ، اي اوحدي ، بنال امشب

شعر زیبایی از اوحدی بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب.برون نمی‌رود آن صورت از خیال امشب

 

شعر زیبایی از اوحدی شاعر شوریده 
تقدیم دوستان بزرگوار همیشه همراه..

بیار باده، که ما را به هیچ حال امشب
برون نمی‌رود آن صورت از خیال امشب

به حکم آنکه ندارم حضور بی‌رخ دوست مرا
نماز حرامست و می حلال امشب ...

ز باده خوردن اگر منع می‌کنندم خلق ...
بدین سخن نتوان رفت در جوال امشب

ز عشرت و طرب و باده هیچ باقی نیست 
ولی چه سود؟ که دوریم از آن جمال امشب

گرم نه وعده‌ی دیدار باز دادی 
دل بلای هجر نمی‌کردم احتمال امشب

هلال، اگر نه چو ابروی یار من بودی 
نکردمی نظر مهر در هلال امشب

شینیده‌ای که: بنالند عاشقان بی‌دوست؟ 
تو نیز عاشقی، ای اوحدی، بنال امشب

شعر : اوحدی مراغه ای..از ما مدار چشم سلامت، که در جهان .جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

شعر : اوحدی مراغه ای
دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست 
جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟
تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک 
ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست
یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان 
با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست
ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار 
روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست
از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم 
گر در شوم شبی به شبستان یار مست
سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی 
در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست
لب برنگیرم از لب یار کناره گیر 
گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست
یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم 
روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست
می‌خانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان 
ما را به خانقاه ندادند بار مست؟
ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟ 
اکنون که می‌شویم به روزی سه بار مست
از ما مدار چشم سلامت، که در جهان 
جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

اوحدی مراغه ای ..من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز.چه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟


حال دل پیش تو گفتم ، که تو یارم باشی
نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی

من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز
چه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟

زین پس آن چشم ندارم که مرا خواب آید
مگر آن شب که در آغوش و کنارم باشی

همچو بلبل همه از دست تو فریاد کنم
تا تو ، ای دستهٔ گل ، باغ و بهارم باشی

با که آرام کنم ؟ یا چه قرارم باشد ؟
که تو سرمایهٔ آرام و قرارم باشی

نکنم یاد بهشت و غم دوزخ نخورم
گر تو فردا حَکَم ِ روزشمارم باشی

مگر آن روز به نخجیر سگانت نگرم
کان سرپنجه ندارم که شکارم باشی

اوحدی، از گُل روی تو مراد من چیست ؟
گفت : شرط است که هم صحبت خارم باشی

با چنان گل چه غم از خار ؟ که بر هم نزنم
دیده از تیر و تبر ، گر تو حصارم باشی

اوحدی مراغی
 

اوحدی مراغه ای..جامی بیار، ساقی، از آن باده ای خام.وز عکس او بسوز من نیم جوش را

مطرب، چو بر سماع تو کردیم گوش را
راهی بزن، که ره بزند عقل و هوش را

ابریشمی بساز و ازین حلقه پنبه کن
نقل حضور صوفی پشمینه پوش را

جامی بیار، ساقی، از آن بادهای خام
وز عکس او بسوز من نیم جوش را

بر لوح دل نقوش پریشان کشیده‌ایم
جامی بده، که محو کنیم این نقوش را

ما را به می بشوی، چنان کز صفای ما
غیرت بود مشایخ طاعت فروش را

بر ما ملامت دگران از کدورتست
صافی ملامتی نکند درد نوش را

با مدعی بگوی که: ما را مگوی وعظ
کاکنده‌ایم سمع نصیحت نیوش را

ای باد صبح، نیک خراشیده خاطریم
لطفی بکن، به دوست رسان این خروش را

گر میکند به خلوت ما آن پری گذر
بگذار تا گذار نباشد سروش را

شد نوش ما چو زهر ز هجران او، ولی
زهر آن چنان خوریم به یادش که نوش را

ای اوحدی، بگوی سخن، تا بداندت
دشمن، که بی‌بصر نشناسد خموش را

اوحدی مراغه ای

 

شعر : اوحدی مراغه ای.دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست .جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟

شعر : اوحدی مراغه ای

دل مست و دیده مست و تن بی‌قرار مست 
جانی زبون چه چاره کند با سه چار مست؟
تلخست کام ما ز ستیز تو، ای فلک 
ما را شبی بر آن لب شیرین گمار، مست
یک شب صبح کرده بنالم بر آسمان 
با سوز دل ز دست تو، ای روزگار، مست
ای باد صبح، راز دل لاله عرضه دار 
روزی که باشد آن بت سوسن عذار مست
از درد هجر و رنج خمارش خبر دهم 
گر در شوم شبی به شبستان یار مست
سر در سرش کنم به وفا، گر به خلوتی 
در چنگم اوفتد سر زلف نگار، مست
لب برنگیرم از لب یار کناره گیر 
گر گیرمش به کام دل اندر کنار، مست
یکسو نهم رعونت و در پایش اوفتم 
روزی اگر ببینمش اندر کنار، مست
می‌خانه هست، از آن چه تفاوت که زاهدان 
ما را به خانقاه ندادند بار مست؟
ما را تو پنج بار به مسجد کجا بری؟ 
اکنون که می‌شویم به روزی سه بار مست
از ما مدار چشم سلامت، که در جهان 
جز بهر کار عشق نیاید به کار مست

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب.که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب. اوحدی مراغه ای

 

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب
که نمی‌شکیبد از تو دل بی‌قرارم امشب
ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی
چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب
چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن
چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب
به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی
نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب
چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟
چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟
گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته
که تو داده‌ای نهفته بر خویش بارم امشب
اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم
چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب
دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم
همه از تو شکر گویم، که تویی شکارم امشب
دل اوحدی تو داری، چو نمی‌دهی بیاری
نکنم به ترک زاری، که ز عشق زارم امشب
 

اوحدی.چگونه دل نسپارم به صورت تو،نگارا؟که درجمال تو دیدم کمال صنع خدا را.ممنونم دوست گرامی از ارسال

 

اوحدی
 
چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
 
چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانم
جماعتی که تحمل نمی‌کنند بلا را
 
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی
درین دیار ندانم که رسم چیست شما را
 
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟
کسی که روی تو بیند به از خزینهٔ دارا
 
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:
بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا
 
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشد
چو درد دوست بیامد چه می‌کنیم دوا را؟
 
صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبوران
سخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا
 

" اوحدی مراغه ای "آن کمند مهر،یا زنجیر غم،یا بند عشق یا طناب شوق،یا دام بلا،یا موی توست؟

آن فروغ لاله، یا برگ سمن،یا روی توست؟ آن بهشت عَدن،یا باغ ارم،یا کوی توست؟

آن کمان چرخ،یا قوس قزح،یا شکل نون یا مه نو،یا هلال وسمه،یا ابروی توست؟

آن بلای سینه،یا آشوب دل،یا رنج تن یا جفای چرخ،یا جور فلک،یا خوی توست؟

آن کمند مهر،یا زنجیر غم،یا بند عشق یا طناب شوق،یا دام بلا،یا موی توست؟

آن دل من،یا ترنج آتشین،یا دُرج دَرد یا سر بدخواه،یا جرم فلک،یا گوی توست؟

آن بخور عود،یا ریح صبا،یا روح گل یا بخار مشک،یا باد ختن،یا بوی توست؟

آن تن من،یا وجود"اوحدی"،یا خاک راه یا سگ در،یا غلام خواجه،یا هندوی توست؟

" اوحدی مراغه ای "

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق.  می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم.  اوحدی واین غزل باشکوه.   .

اوحدی واین غزل باشکوه.   .

وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم...

دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم  

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق  

می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم

...

  اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات

  وه! که امروز چه آشفته و بی‌خویشتنم...

دشمنم باد بدین شیوه که امروز منم  

شد چو مویی تنم از غصهٔ نادیدن تو  

رحمتی کن، که ز هجر تو چو موییست تنم

  اثری نیست درین پیرهن از هستی من  

وین تو باور نکنی، تا نکنی پیرهنم  

دهنت دیدم و تنگ شکرم یاد آمد  

سخنی گفتی و از یاد برفت آن سخنم  

از دهان تو چو خواهم که حدیثی گویم

  یاوه گردد سخن از نازکی اندر دهنم  

گر بمیرم من و آیی به نمازم بیرون  

تا لب گور به ده جای بسوزد کفنم  

آتش عشق تو از سینهٔ من ننشیند  

مگر آن روز که در خاک نشانی بدنم  

خلق گویند: برو توبه کن از شیوهٔ عشق  

می‌کنم توبه ولی بار دگر می‌شکنم  

گر زند بر جگرم چشم تو هر دم تیری

  اوحدی نیستم، ار پیش رخت دم بزنم

شينيده‌اي که : بنالند عاشقان بي‌دوست ؟ تو نيز عاشقي ، اي اوحدي ، بنال امشب.اوحدي مراغه‌اي

اوحدي مراغه‌اي .

شينيده‌اي که : بنالند عاشقان بي‌دوست ؟

تو نيز عاشقي ، اي اوحدي ، بنال امشب

بيار باده ، که ما را به هيچ حال امشب...

برون نمي‌رود آن صورت از خيال امشب

به حکم آنکه ندارم حضور بي‌رخ دوست

مرا نماز حرامست و مي حلال امشب

ز باده خوردن اگر منع مي‌کنندم خلق

بدين سخن نتوان رفت در جوال امشب

ز عشرت و طرب و باده هيچ باقي نيست

ولي چه سود ؟ که دوريم از آن جمال امشب

گرم نه وعده‌ي ديدار باز دادي دی

دل بلاي هجر نمي‌کردم احتمال امشب

هلال ، اگر نه چو ابروي يار من بودي

نکردمي نظر مهر در هلال امشب

شينيده‌اي که : بنالند عاشقان بي‌دوست ؟

تو نيز عاشقي ، اي اوحدي ، بنال امشب

اوحدي مراغه‌اي

((اوحدی مراغه ای))مکن از برم جدائی مرو از کنارم امشب!

((اوحدی مراغه ای))

امشب

مکن از برم جدائی مرو از کنارم امشب!

...

که نمی شکيبد از تو دل بيقرارم امشب!

چه زنی صلای رفتن چو نماند پای رفتن!

چه کنی هوای رفتن؟که نمیگذارم امشب!

به رخم چو برگشادی در وعده ها که دادی!

نه شکفت اگر بشادی نفسی بر آرم امشب!

گل بخت شد شکفته که شوم چو بخت خفته!

که تو داده ای نهفته بر خويش بارم امشب!

دگر آرزو نجويم پی آرزو نپويم!

همه از تو شکر گويم که توئی شکارم امشب!

دل((اوحدی))تو داری چو نمیدهی بياری!

نکنم بترک زاری که ز عشق زارم امشب!

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب .اوحدی مراغه ای

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب

اوحدی مراغه ای

مکن از برم جدایی، مرو از کنارم امشب

که نمی شکیبد از تو دل بی قرارم امشب...

ز طرب نماند باقی، که مرا تو هم وثاقی

چو لب تو گشت ساقی نکند خمارم امشب

چه زنی صلای رفتن؟چو نماند پای رفتن

چه کنی هوای رفتن؟ که نمیگذارم امشب

به رخم چو بر گشادی در وعدها که دادی...

نه شگفت اگر به شادی نفسی برآرم امشب

چو شدم وصال روزی، به توقعم چه سوزی؟...

چه شود که بر فروزی دل سوکوارم امشب؟

گل بخت شد شکفته، که شوم چو بخت خفته

که تو داده ای نهفته بر خویش بارم امشب

اگر از هزار دستم، بکشند خوار و پستم

چو یکی همی پرستم، چه غم از هزارم امشب

دگر آرزو نجویم، پی آرزو نپویم همه از تو شکر گویم،

که تویی شکارم امشب دل اوحدی تو داری،

چو نمی دهی بیاری نکنم به ترک زاری،

که ز عشق زارم امشب

اوحدی مراغه ای

' اوحدی مراغه‌ای (مستیم و مستی ما از جام عشق باشد)

' اوحدی مراغه‌ای

(مستیم و مستی ما از جام عشق باشد)

 وین نام اگر بر آریم، از نام عشق باشد

خوابی دگر ببینیم هر شب هلاک خود را ...

وین شیوه دلنوازی پیغام عشق باشد

بی‌درد عشق منشین، کندر چنین بیابان

  آن کس رود به منزل کش کام عشق باشد

درمان دل نخواهم، تا درد مهر هستم  

صبح خرد نجویم، تا شام عشق باشد

نشکفت اگر ز عشقش لاغر شویم و خسته  

کین شیوه لاغریها در یام عشق باشد

بیش از اجل نبیند روی خلاص و رستن  

در گردنی، که بندی از دام عشق باشد

روزی که کشته گردم بر آستانه‌ی او

  تاریخ بهترینم ایام عشق باشد

مشنو که: باز داند سر نیازمندان  

الا کسی که پایش در دام عشق باشد

از چشم اوحدی من خفتن طمع ندارم  

تا پاسبان زاری بر بام عشق باشد

اوحدی.صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم.  به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم

اوحدی

  صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم

  به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم

...

  دگران نهند خاک در او چو تاج بر سر

  نه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم

من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگه

تو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم

  مکن، ای پسر، ز خوبان طلب وفا به جانت

  که من این حدیث روز ز پدر شنیده دارم

  به فسانه دوش گفتی که: فراق تلخ باشد

  صفتش بمن چه گویی؟ که بسی چشیده دارم

  خبرم ز مرگ دادند که: چون بود؟ گر آن هم

  به فراق دوست ماند، چه خبر؟ که دیده دارم

  نه عجب که نالهٔ من برسد به گوش آن مه

  که چو اوحدی فغانی به فلک رسیده دارم