هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود

هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود

هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود

زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان

پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود

دامن هر که کشیدیم درین خارستان

بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود

هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز

بود اگر یوسف مصری، نخریدن به بود

لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است

نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود

جهل سررشته ى نظاره ربود از دستم

ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود

مانع رحم شد اظهار تحمل صائب

زیر بار غم ایام خمیدن به بود

صائب

هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

هر چه دیدیم درین باغ، ندیدن به بود

هر گل تازه که چیدیم، نچیدن به بود

هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن

چون رسیدیم به مضمون، نشنیدن به بود

زان ثمرها که گزیدیم درین باغستان

پشت دست و لب افسوس گزیدن به بود

دامن هر که کشیدیم درین خارستان

بجز از دامن شبها، نکشیدن به بود

هر متاعی که خریدیم به اوقات عزیز بود

اگر یوسف مصری، نخریدن به بود

لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است

نارسیدن به مطالب، ز رسیدن به بود

جهل سررشته ى نظاره ربود از دستم

ور نه عیب و هنر خلق ندیدن به بود

مانع رحم شد اظهار تحمل صائب

زیر بار غم ایام خمیدن به بود صائب

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟ که رباینده‌تر از خواب بهار آمده‌ای..صائب تبریزی واین سروده باشک

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟

که رباینده‌تر از خواب بهار آمده‌ای

با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد!

خانه‌پردازتر از سیل بهار آمده‌ای

چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل

در خور بوس و سزاوار کنار آمده‌ای

آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان

گر به دلجویی دلهای فگار آمده‌ای

بارها کاسه‌ی خورشید پر از خون دیدی

تو به این خانه به دریوزه چه کار آمده‌ای؟

نوشداروی امان در گره حنظل نیست

به چه امید به این سبز حصار آمده‌ای؟

تازه کن خاطر ما را به حدیثی صائب

تو که از خامه رگ ابر بهار آمده‌ای

(صائب)

 

خاک را دامٖان پر زر می کند فصل خزان
بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان

شاخساران را به رنگ عود برمی آورد
برگها را صندل تر می کند فصل خزان

(صائب)

چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای . صائب تبریزی.آلبوم منتشر نشده از استاد شجریان

آلبوم منتشر نشده از استاد شجریان
با همکاری استاد همایون خرم 
به نام: نای دل

 چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای 
خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای
در سر کوی تو چندان که نظر کار کند
دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای
مگر از آب کنی آینه دیگر ورنه
هیچ آیینه نمانده است که نگداخته ای
چون ز حال دل صاحب نظرانی غافل؟
تو که در آینه با خویش نظر باخته ای
نیست یک سرو در این باغ به رعنایی تو
بسکه گردن به تماشای خود افراخته ای
آتشی را که از آن طور به زنهار آمد
در دل صائب خونین جگر انداخته ای



 صائب تبریزی

 

http://www.youtube.com/watch?v=drefHswQAas

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟ صائب تبريزى..بسیار باشکوهه این غزل تقدیم دوستان

 

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

خردهٔ عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

صائب تبريزى

صائب تبریزی.پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار.تابرآید می خورشید لقا ای ساقی

سوختی در عرق شرم و حیا ای ساقی
دو سه جامی بکش، از شرم برآ ای ساقی

از می و نقل به یک بوسه قناعت کردیم
رحم کن بر جگر تشنهٔ ما ای ساقی

پنبه را وقت سحر از سر مینا بردار
تابرآید می خورشید لقا ای ساقی

بوسه دادی به لب جام و به دستم دادی
عمر باد و مزهٔ عمر ترا ای ساقی!

دهنم از لب شیرین تو شد تنگ شکر
چون بگویم به دو لب، شکر ترا ای ساقی؟

شعله بی‌روغن اگر زنده تواند بودن
طبع بی می نکند نشو و نما ای ساقی

صائب تشنه جگر را که کمین بندهٔ توست
از نظر چند برانی به جفا ای ساقی؟


صائب تبریزی

صائب تبریزی.از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند آیینه را ز دیدار، کی سیر می‌توان کرد؟

صائب تبریزی

دل را به زلف پرچین، تسخیر می‌توان کرد این شیر را به مویی، زنجیر می‌توان کرد

...

هر چند صد بیابان وحشی‌تر از غزالیم ما را به گوشهٔ چشم، تسخیر می‌توان کرد

از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند آیینه را ز دیدار، کی سیر می‌توان کرد؟

ما را خراب‌حالی، از رعشهٔ خمارست از درد باده ما را، تعمیر می‌توان کرد

در چشم خرده بینان، هر نقطه صد کتاب است آن خال را به صد وجه، تفسیر می‌توان کرد

گر گوش هوش باشد، در پردهٔ خموشی صد داستان شکایت، تقریر می‌توان کرد

از درد عشق اگر هست، صائب ترا نصیبی از ناله در دل سنگ، تاثیر می‌توان کرد

به وجد آمد زمین و آسمان از شورش صائب.می آشامان معنی را هیاهو این چنین باید

زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید
نمی گردد به مجنون رام، آهو این چنین باید
نگه می لغزد از رویش، خرد می لرزد از مویش
تکلف برطرف، رو آنچنان مو این چنین باید
...برآورد از خمار بوی پیراهن عزیزان را
بلی همچشم ماه مصر را بو این چنین باید
به خود کرده است روی هر دو عالم چون صف مژگان
تصرف در خم محراب ابرو این چنین باید
نسیم صبح محشر غنچه خسبان را نینگیزد
سر ارباب فکرت محو زانو این چنین باید
کفن را کشتی دریایی ما بادبان سازد
طلبکار حقیقت را تکاپو این چنین باید
به وجد آمد زمین و آسمان از شورش صائب
می آشامان معنی را هیاهو این چنین باید

در کنار گل نخواهد ماند شبنم جاودان .آخر از پستی به بالا می شود غمگین مباش.(صائب تبریزی )

دل ز تن چون دور شد وامی شود غمگین مباش
کور را فرزند بینا می شود غمگین مباش
گر ترا از کار کردن فرصت گفتار نیست
رفته رفته کار گویا می شود غمگین مباش...
چون حباب این عقده کز کسب هوا در کار توست
از نسیمی عین دریا می شود غمگین مباش
گر ترا در پرده‌ی دل هست حسن یوسفی
مشتری بسیار پیدا می شود غمگین مباش
در کنار گل نخواهد ماند شبنم جاودان
آخر از پستی به بالا می شود غمگین مباش
گر نسیم صبح غافل از گشاد دل شود
این گره چون غنچه خود وا می شود غمگین مباش
خون به مهلت مشک شد درناف آهوی ختن
گریه های تلخ صهبا می شود غمگین مباش
جوهر تیغ زبان لاف یک دم بیش نیست
صبح کاذب زود رسوا می شود غمگین مباش
نقطه خاک سیه، صائب اگر صاحبدلی
دلنشین تر از سویدا می شود غمگین مباش
(صائب)

بلبل ز نظربازی شبنم گله‌مند است.مسکین خبر از رخنهٔ دیوار ندارد.صائب- تبریزی

جویای تو با کعبهٔ گل کار ندارد
آیینهٔ ما روی به دیوار ندارد

در حلقهٔ این زهدفروشان نتوان یافت
یک سبحه که شیرازهٔ زنّار ندارد

هر لحظه به رنگ دگر از پرده بر آیی
دل بردن ما این همه در کار ندارد

از دیدن رویت دل آیینه فرو ریخت
هر شیشه دلی طاقت دیدار ندارد

در هر شکن زلف گره‌گیر تو دامیست
این سلسله یک حلقهٔ بیکار ندارد

ما گوشه‌نشینان چمن‌آرای خیالیم
در خلوت ما نکهت گل بار ندارد

بلبل ز نظربازی شبنم گله‌مند است
مسکین خبر از رخنهٔ دیوار ندارد

پیش ره آتش ننهند چوب خس و خار
صائب حذر از کثرت اغیار ندارد


  صائب- تبریزی

البوم منتشر نشده ای از استاد شجریان.باهمکاری استاد همایون خرم..به نام نای دل..شعر صائب تبریزی

آلبوم منتشر نشده از استاد شجریان
با همکاری استاد همایون خرم
به نام: نای دل



 چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای
خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای
در سر کوی تو چندان که نظر کار کند
دل و دین است که بر یکدگر انداخته ای
مگر از آب کنی آینه دیگر ورنه
هیچ آیینه نمانده است که نگداخته ای
چون ز حال دل صاحب نظرانی غافل؟
تو که در آینه با خویش نظر باخته ای
نیست یک سرو در این باغ به رعنایی تو
بسکه گردن به تماشای خود افراخته ای
آتشی را که از آن طور به زنهار آمد
در دل صائب خونین جگر انداخته ای



 صائب تبریزی

http://www.youtube.com/watch?v=drefHswQAas

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم... صائب تبریزی..

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم

صائب تبریزی

ما ز غفلت رهزنان را کاروان پنداشتیم
...
موج ریگ خشک را آب روان پنداشتیم
شهپر پرواز ما خواهد کف افسوس شد
کز غلط بینی قفس را آشیان پنداشتیم
تا ورق برگشت، محضرها به خون ما نوشت
چون قلم آن را که با خود یکزبان پنداشتیم
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
بیقراری بس که ما را گرم رفتن کرده بود
کعبه‌ی مقصود را سنگ نشان پنداشتیم
نشاه‌ی سودای ما از بس بلند افتاده بود
هر که سنگی زد به ما، رطل گران پنداشتیم
خون ما را ریخت گردون در لباس دوستی
از سلیمی گرگ را صائب شبان پنداشتیم

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم ...خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت ..صائب تبریزی

 
تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس
دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت
پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم
خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت
عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار
...
تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت
عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران
تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

صد گل به باد رفت و, گلابي نديد كس ..صد تاك خشك گشت و, شرابي نديد كس.."صائب تبريزي

صد گل به باد رفت و, گلابي نديد كس
صد تاك خشك گشت و, شرابي نديد كس
با تشنگي بساز كه ,در ساغر سپهر
از دل به غم گداخته, آبي نديد كس
آب حيات مي طلبد, حرص تشنه لب
در وادئي كه موج سرابي نديد كس
طي شد جهان و, اهل دلي از جهان نخاست
دريا به ته رسيد و ,سحابي نديد كس
اين ماتم دگر كه, در اين دشت آتشين
دل آب گشت و ,چشم پر آبي نديد كس
از گردش فلك, شب كو تاه زندگي
زآنسان بسر رسيد كه ,خوابي نديد كس
حر فيست اينكه, خضر به آب بقا رسيد
زين چرخ دل سيه, دم آبي نديد كس
صائب" به هر كه مي نگرم ,مست و بيخود است"
هر چند ساقي و شرابي نديد كس

"صائب تبريزي

توبه از می به چه تدبیر توانم کردن؟ ..صائب تبریزی

توبه از می  به چه تدبیر توانم کردن؟

 

 من عاجز چه به تقدیر توانم کردن؟

 

رخنه در ملک وجودم ز قفس بیشترست

 

 

به کفی خاک چه تعمیر توانم کردن؟

 

چون نباید به نظر حسن لطیفی که تراست

 

خواب نادیده چه تعبیر توانم کردن؟

 

غمزه بدمست و نگه خونی و مژگان خونریز

 

چون تماشای رخت سیر توانم کردن؟

 

دیده‌ای را که نمی‌شد ز تماشای تو سیر

 

 

بی‌تماشای تو، چون سیر توانم کردن؟

 

 

عذر ننوشتن مکتوب من این است که شوق

 

 

بیش ازان است که تحریر توانم کردن

 

 صائب از حفظ نظر عاجزم از روی نکو

 

برق را گر چه به زنجیر توانم کردن

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت        شعر  صائب تبریزی

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

 تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

 تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود
 
 از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

  داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

  خرده‌ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت
 
 تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

 دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت

پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

 خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت

 عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

 تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

  عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذ ران

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت ..صائب تبریزی

تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت

 

تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت

 

تا کمر بستم، غبار از کاروان بر جا نبود

 

 از کمین تا سر برآوردم، شکار از دست رفت

 

داغ‌های ناامیدی یادگار از خود گذاشت

 

 خرده‌ی عمرم که چون نقد شرار از دست رفت

 

 تا نفس را راست کردم، ریخت اوراق حواس

 

 دست تا بر دست سودم، نوبهار از دست رفت

 

 پی به عیب خود نبردم تا بصیرت داشتم

 

خویش را نشناختم، آیینه‌دار از دست رفت

 

عشق را گفتم به دست آرم عنان اختیار

 

تا عنان آمد به دستم، اختیار از دست رفت

 

عمر باقی مانده را صائب به غفلت مگذران

 

 تا به کی گویی که روز و روزگار از دست رفت؟

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟ ...صائب تبریزی

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده‌ای؟

 

که رباینده‌تر از خواب بهار آمده‌ای

 

با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد!

 

خانه‌پردازتر از سیل بهار آمده‌ای

 

چشم بد دور، که چون جام و صراحی ز ازل

 

در خور بوس و سزاوار کنار آمده‌ای

 

 آنقدر باش که اشکی بدود بر مژگان

 

گر به دلجویی دلهای فگار آمده‌ای

 

 بارها کاسه‌ی خورشید پر از خون دیدی

 

تو به این خانه به دریوزه چه کار آمده‌ای؟

 

 نوشداروی امان در گره حنظل نیست

 

به چه امید به این سبز حصار آمده‌ای؟

 

تازه کن خاطر ما را به حدیثی صائب

 

تو که از خامه رگ ابر بهار آمده‌ای

ما کنج دل به روضه‌ی رضوان نمی‌دهیم ...صائب تبریزی----

 

ما کنج دل به روضه‌ی رضوان نمی‌دهیم
این گوشه را به ملک سلیمان نمی‌دهیم
 
 خاک مراد ماست دل خاکسار ما
تصدیع آستان بزرگان نمی‌دهیم
 
بی‌آبرو، حیات ابد زهر قاتل است
 ما آبرو به چشمه‌ی حیوان نمی‌دهیم
 از مفسلی، کفایت ما چون ده خراب این بس،
که باج و خرج به سلطان نمی‌دهیم
 
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست
از دست، نقد وقت خود آسان نمی‌دهیم
 
بی‌پرده عیبهای خود اظهار می‌کنیم
فرصت به عیبجویی یاران نمی‌دهیم
 
 باشد سبکتر از همه ایام، درد ما روزی
که درد سر به طبیبان نمی‌دهیم
 
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
 راه سخن به هرزه درایان نمی‌دهیم
 
در بزم اهل حال، لب از حرف بسته‌ایم
جام تهی به باده‌پرستان نمی‌دهیم
 
صائب گهر به سنگ زدن بی‌بصیرتی است
عرض سخن به مردم نادان نمی‌دهیم