عراقی..بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟ كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي

كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي .. !!

(عراقی)

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي

چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي

مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد

كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي

سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن 

که شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي

بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟

كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي

به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند

كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟

به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم

چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي

در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد

كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است..هشیاری و مستیش همه عین نماز است..فخرالّدین عراقی

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است
هشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز
آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است
اسرار خرابات بجز مست نداند
هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟
تا مستی رندان خرابات بدیدم
دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی؟
در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
هان! تا ننهی پای درین راه ببازی
زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است
از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد
در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟
در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست
محمود پریشان سر زلف ایاز است
زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت
جان همه مشتاقان در سوز و گداز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند
رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است
آواز ز میخانه برآمد که: عراقی
در باز تو خود را که در میکده باز است

فخرالّدین عراقی

نخستین باده کاندر جام کردند.ز چشم مست ساقی وام کردند..شعر بسیار زیبا ودلنشین از فخرالدین عراقی

 
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند
چو با خود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند
لب میگون جانان جام در داد شراب عاشقانش نام کردند
ز بهر صید دل‌های جهانی کمند زلف خوبان دام کردند
به گیتی هرکجا درد دلی بود بهم کردند و عشقش نام کردند
سر زلف بتان آرام نگرفت ز بس دل‌ها که بی‌آرام کردند
چو گوی حسن در میدان فگندند به یک جولان دو عالم رام کردند
ز بهر نقل مستان از لب و چشم مهیا پسته و بادام کردند
از آن لب، کز درصد آفرین است نصیب بی‌دلان دشنام کردند
به مجلس نیک و بد را جای دادند به جامی کار خاص و عام کردند
به غمزه صد سخن با جان بگفتند به دل ز ابرو دو صد پیغام کردند
جمال خویشتن را جلوه دادند به یک جلوه دو عالم رام کردند
دلی را تا به دست آرند، هر دم سر زلفین خود را دام کردند
نهان با محرمی رازی بگفتند جهانی را از آن اعلام کردند
چو خود کردند راز خویشتن فاش عراقی را چرا بدنام کردند؟
 

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد...عراقی همدانی

من مست می عشقم هشیار نخواهم شد

 وز خواب خوش هستی بیدار نخواهم شد

 امروز چنان مستم از باده ی دوشینه

تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد

 تا هست ز نیک و بد در کیسه ی من نقدی

در کوی جوانمردی عیّار نخواهم شد

 آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری

جز بر در میخانه این بار نخواهم شد

 از توبه و قرّابی بیزار شدم، لیکن

از رندی و قلاّشی بیزار نخواهم شد 

 چون یار من او باشد بی یار نخواهم ماند

 چون غمخورم او باشد غمخوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم

تا غمخورم او باشد غمخوار نخواهم داشت 

چون ساخته ی دردم در حلقه نیارامم

 چون سوخته ی عشقم در ناز نخواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او بازی

بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

 

 عراقی همدانی