ابوالقاسم لاهوتی دل را ببین، دل را ببین، درکوی جانان آمده. سرواژگون، تن غرق خون، افتان و خیزان آمده.

ابوالقاسم لاهوتی

دل را ببین، دل را ببین، درکوی جانان آمده.

سرواژگون، تن غرق خون، افتان و خیزان آمده.

خواهد که جان پیشش رود، جانان در آغوشش دود،

دنیا فراموشش شود... مست است و مهمان آمده.

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده!

با آنکه راهش تنگ بد، هم دور، هم پرسنگ بد،

با رهزنان در جنگ بد، فاتح ز میدان آمده.

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده!

گل دیدش و در خنده شد. بلبل از او شرمنده شد،

طوطی به نطقش بنده شد... دل نیست این، جان آمده.

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده.

دل نیست این، دیوانه است، دیوانۀ جانانه است،

پردرد و پرافسانه است، از بهر درمان آمده...

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده.

ساقی، بساطی نو فکن؛ مطرب بیا چنگی بزن؛

لاهوتی شیرین سخن، امشب غزلخوان آمده.

دل را ببین، دل را ببین، در کوی جانان آمده.

ابوالقاسم لاهوتی..عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان  سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

ابوالقاسم لاهوتی
عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان 
سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان
با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب 
خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان
مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم 
...هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان
گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من 
زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان
اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت 
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان
گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند 
بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان
هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟ 
عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان
عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان 
سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان
ابوالقاسم لاهوتی

نشد یک لحظه از یادت جدا دل.سپاسگزارم از دوستی که این شعر زیبا از لاهوتی بزرگ وعزیز رو فرستاده

از ابوالقاسم لاهوتی....

نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل

زدستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل

هزاران بار منعش کردم از عشق مگر بر گشت از راه خطا دل

به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل مصیبت دل بلا دل

از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدادل

درون سینه آهی هم ندارم ستمکش دل پریشان دل گدادل

به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل

بشد خاک و ز کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل با وفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل

تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو حیا کن یا تو ساکت باش یا دل

عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان ..سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان. ابوالقاسم لاهوتی

عاشقم، عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان
سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان
با همه زنجیر و بند و حیله و مکر رقیب
خواهم آمد من به کویَت، گر نمیدانی بدان
مشنو از بد گو سخن، من سُست پیمان نیستم
...هستم اندر جستجویت، گر نمیدانی بدان
گر پس از مردن بیائی بر سر بالین من
زنده می گردم به بویت، گر نمی دانی بدان
اینکه دل جای دگر غیر از سر کویت نرفت
بسته آن را تار مویت گر نمی دانی بدان
گر رقیب از غم بمیرد، یا حسرت کورش کند
بوسه خواهم زد به رویت، گر نمیدانی بدان
هیچ می دانی که این لاهوتی آواره کیست؟
عاشق روی نکویت گر نمی دانی بدان

عاشقم عاشق به رویت، گر نمیدانی بدان
سوختم در آرزویت، گر نمیدانی بدان

ابوالقاسم لاهوتی