باغ میرا .استادشفیعی کدکنی باغ میراپاییزمحزونی که در  خون تو می خواند گامی به تو نزدیک و گامی دور

باغ میرا .. .استاد شفیعی کدکنی

باغ میرا پاییز محزونی که در خون تو می خواند

گامی به تو نزدیک و گامی دور آرام همراه تو می اید

روزی تمام باغ را تسخیر خواهد کرد ای روشن آرای چراغ لالگان

در رهگذار باد با من نمی گویی آن آهوان شاد و شنگ تو سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟

آه شب های باران تو وحشتناک شبهای باران تو بی ساحل شب های باران تو از تردید

و از اندوه لبریز است من دانم و تنهایی باغی که رستنگاه آوای هزاران بود

وینک خنیاگرش خاموش و آرایه اش خونابه ی برگان پاییز است

نادر نادرپور اگر روزی کسی از من بپرسدکه دیگر قصدت ازاین زندگی چیست؟بدو گویم که چون می ترسم ازمرگ

نادر نادرپور

اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست ؟

بدو گویم که چون می ترسم از مرگ... مرا راهی به غیر از زندگی نیست

من آن دم چشم بر دنیا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره ای جز زیستن بود؟...

ابلیس ای خدای بدی ها توشاعری! من بارها به شاعری ات رشک برده ام!

شاعرتویی که این همه شعرآفریده ای! غافل منم که این همه افسوس خورده ام!

عشق وقمارشعرخدانیست شعرتوست هرگزکسی به شعرتوبی اعتنا نماند

غیرازخدا که هیچ یک ازاین دو را نخواست درعشق ودرقمارکسی پارسانماند!...

امااگرتوشعرفراوان سروده ای ای شعرخدا یکی است ولی شاهکاراوست

دانم چه شعرها که توگفتی واونگفت یاازتوبیش گفت ونهان کرده نام را

امااگرخداوتوراپیش هم نهند آیا توخودکدام پسندی؟ کدام را؟