به شب قسم

که قلاده را شب ها تو به گردن سگ هاری فقط

که فکر می کنی : نکند ؟
...

ماری اما به رختخواب من می اندازی

پنج و پنج دقیقه / دقیقا

از خوابی انصافا خیلی عمیق / من

به جای تو حتی بلند بلند می پرم از جا

مرا ببوس

برای آخرین بار اتوبوسی که فقط آدم های تقریبا زشت را

به بهشت اول صبح خدا هم که نمی‌برد / اما

تا موی سر مرا در آسیاب سفید نکند

له نمی‌شود چرا سر این عین سگ هار

پس

رختخواب مرا مستانه بنداز / که از فرط هر چه / زود بمیرم

که این مار لعنتی

گوشه - کنار میز کار مرا هم / نه اینکه بلد نیست

فعلا که در رختخواب من افتاده است
.
.
.
علی باباچاهی