به شب قسم
که قلاده را شب ها تو به گردن سگ هاری فقط
که فکر می کنی : نکند ؟
...
ماری اما به رختخواب من می اندازی
پنج و پنج دقیقه / دقیقا
از خوابی انصافا خیلی عمیق / من
به جای تو حتی بلند بلند می پرم از جا
مرا ببوس
برای آخرین بار اتوبوسی که فقط آدم های تقریبا زشت را
به بهشت اول صبح خدا هم که نمیبرد / اما
تا موی سر مرا در آسیاب سفید نکند
له نمیشود چرا سر این عین سگ هار
پس
رختخواب مرا مستانه بنداز / که از فرط هر چه / زود بمیرم
که این مار لعنتی
گوشه - کنار میز کار مرا هم / نه اینکه بلد نیست
فعلا که در رختخواب من افتاده است
.
.
.
علی باباچاهی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۰ ساعت ۵:۳۵ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|