هاتف اصفهانی..یکی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی..چه شود به چهرۀ زرد من نظری برای خدا کنی؟
هاتف اصفهانی...
یکی از زیباترین اشعار هاتف اصفهانی
زمزمه اش در ابوعطا هوای عجیبی دارد.
انگار بوی باران می آید. باران غروب پاییز...
چه شود به چهرۀ زرد من نظری برای خدا کنی؟
که اگر کنی، همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را، تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی؟
ز تو گر تفقـد و گر ستم، بود آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بود این صنم،چه جفا کنی، چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعـیان دون
شکـنی پیاله ما که خون به دل شکسته ما کـنی
تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همۀ غمم بود از همین که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از بَرَش این زمان روی از ملامت بی کران
قـدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قـفا کنی ؟
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد