شعر  محمدعلی_بهمنی هوای عشق رسیده‌است تا حوالیِ من  اگردوباره ببـارد به خشک‌سالیِ من  مگر که خواب و

شعر محمدعلی_بهمنی

هوای عشق رسیده‌است تا حوالیِ من

اگردوباره ببـارد به خشک‌سالیِ من

مگر که خواب و خیالی بنوشـدم ورنه

که آب می‌خورد از کاسه‌یِ سفالیِ من؟

همیشه منـظرم از دور دیدنی‌تر بود

خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من

مرا مثال به چیزی که نیسـتم زده‌اند

خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من

به هوش باش که در خویشتن گم‌ات نکند

هزار کوچه‌یِ این شـهرکِ خیـالیِ من

اگرچه بود و نبودم یکی‌ست،باز مباد

تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من

هوای بی تو پریدن نداشتم، آری

بهانه بود همیشه شکسته‌بالیِ من

تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت

چه بی‌جواب سؤالی‌ست بی‌سؤالیِ من

تشنه یک صحبت طولانی ام....شعر از: محمدعلی بهمنی

تشنه یک صحبت طولانی ام....
شعر از: محمدعلی بهمنی

با همـــه بی ســــرو سامانــیم
باز به دنــبال پـــــریـــشانــیم
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویـــران شدنی آنی ام
آمــده ام بلکه نــــگاهم کنـــی
عاشـــق آن لحظه ی توفانیم
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمــــده ام تا تو بســـــوزانیم
آمــــده ام باعطـــش سال ها
تا تو کمی عشــــق بنوشانیم
ماهـی بــرگشته زدریا شــــدم
تا تو بگـــیری وبمیــــرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب تـــرین حادثه می دانیم ؟
حرف بـــزن ابِر مرا باز کن
دیـــر زمانیست که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه یک صحبت طولانی ام....

به مناسبت بارش برف در تهران و بسیاری از نقاط ایران.برف اغنیا - برف فقرا" سروده زنده یاد محمدعلی راد

به مناسبت بارش برف در تهران و بسیاری از نقاط ایران


"برف اغنیا - برف فقرا" سروده زنده یاد محمدعلی راد بازقلعه‌ای معروف به افراشته

(زاده ۱۲۸۷، روستای بازقلعهٔ رشت - در گذشت ۱۳۳۸ در صوفیه، بلغارستان)

شاعر، طنزپرداز، روزنامه‌نگار و نویسندهٔ کشورمان

برف از نگاه اغنیا : 

توی این برف چه می چسبه لبو،آی گفتی.
گردش اندر کوههــــا ، رو تپــــه ها، آی گفتی 
ران آهویی و سیخـی و کباب و دم و دود 
اسکی و ویسکی و آجیل آچار، آی گفتی 
مو طلا دلبر زاغ و تپل و ســــرخ و سفید 
یا سیه چشم و سیه چرده نگار، آی گفتی 
بیش از اندازه معمول نباشـد لاغر 
چاق باشد، نه که چون اسب مجار، آی گفتی 
ضرب تهرانی و آواز قمر، ساز صبــــــــا 
رقص شرقی و غزل های بهار، آی گفتی 
با تلنگر، به لب میز غــــــــــذا، تق تق تق 
پنجه های مانیکور، گرم به کار، آی گفتی 
دست، قفل کمر و پنجه بهـــم موقع رقص 
سر پا، دو به دو و چار به چـار، آی گفتی 
ویسکی و کتلت و کنیاک فراوان خـوردن 
یله دادن به سر و سینــــه یار، آی گفتی 
به به، ای برف، چه خوبی تو، چه لوسی، ماهی 
زینت محفل مایی تو، ببار، آی گفتی
و اما برف فقرا... 
توی این برف چه خوب است الو، آی گفتی 
یک بغل، نصف بغل، هیـــــزم مو، آی گفتی 
زیر یک سقف، ولو بی در و پیکر، جایی 
تا در این برف نباشیـــــــم ولو، آی گفتی 
منقلی تا که در آن خاکه زغالــی ریزیم 
همچو جان تنگ بگیریم جلو، آی گفتی 
یک دو تا گونی پاره، که روی دوش کشیم 
نکنـــــــــد برف اثر در من و تو، آی گفتی 
مشت مالی سر حمامی و بعدش کرسی 
یک شب اندر همـه عمر ولو، آی گفتی 
گوشه دنجی و گرمی، که توان چـــرت زدن 
کفش و شلوار و کتی، کهنه و نو، آی گفتی 
تخت کفشی که در آن آب سرایت نکند 
رخت گرمی که نگردیم جدو، آی گفتی 
کار و کسبی که از آن نان و لبویی برسد 
ما که سیــــریم هم از بوی پلو، آی گفتی 
صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته 
سه نفر گـرم به یغما و چپو، آی گفتی 
زحمت کار زمــــا، راحتی از آن حشرات 
کشت از ما و، از آن عده درو، آی گفتی 
مادری زاده مرا مثل تو، ای خفته به ناز 
میرســــد نوبت ما ، غره مشو، آی گفتی 
وه چه غولی، چه مهیبی، چه بلایی ای برف 
قاتل رنجبـــرانی تو، برو، آی گفتی