شعر محمدعلی_بهمنی هوای عشق رسیدهاست تا حوالیِ من اگردوباره ببـارد به خشکسالیِ من مگر که خواب و
شعر محمدعلی_بهمنی
هوای عشق رسیدهاست تا حوالیِ من
اگردوباره ببـارد به خشکسالیِ من
مگر که خواب و خیالی بنوشـدم ورنه
که آب میخورد از کاسهیِ سفالیِ من؟
همیشه منـظرم از دور دیدنیتر بود
خود اعتراف کنم بوریاست قالیِ من
مرا مثال به چیزی که نیسـتم زدهاند
خوشا به من؟ نه! خوشا بر منِ مثالیِ من
به هوش باش که در خویشتن گمات نکند
هزار کوچهیِ این شـهرکِ خیـالیِ من
اگرچه بود و نبودم یکیست،باز مباد
تو را عذاب دهد گاه جایِ خالیِ من
هوای بی تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکستهبالیِ من
تو هم سکوت مرا پاسخی نخواهی داشت
چه بیجواب سؤالیست بیسؤالیِ من
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد