ای ساقی آرامم کن (معینی کرمانشاهی) ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

ای ساقی آرامم کن (معینی کرمانشاهی)

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن

با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی

کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی

از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمونه

تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشونه

در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را

محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن

من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن

گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن

با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن

سرمست و شیدایم کن

معینی کرمانشاهی

معینی کرمانشاهی از بهترین سرایندگان قبل از انقلاب بود. اکثر ترانه های ماندنی با سروده های او مزین اس

معینی کرمانشاهی از بهترین سرایندگان قبل از انقلاب بود. اکثر ترانه های ماندنی با سروده های او مزین است. رادیو ایران در زمان داود پیرنیا برنامه های متعددی برای نشر فرهنگ و ادبیات وموسیقی سرزمین ایران ایجاد کرد که نام انها گلهای جاویدان وگلهای رنگارنگ ویک شاخه گل بود. او تنها هنرمندانی را به این برنامه ها دعوت میکرد که به نوعی تعلق خاطر به سرزمین ایران داشتند به کلام دیگر هرگز خوانندگان رقاص وپول پولی را به این برنامه ها راه نمیداد. خوانندگان شهیری که در این برنامه ها شرکت داده شدند مانند غلامحسین بنان، عبدلوهاب شهیدی. ناصر مسعودی، اکبر گلپایگانی معروف به گلپا. محمودی خوانساری. ادیب خوانساری، قوامی، الهه، مرضیه ، پوران. ناهید، رویا، پروین بعد اما بعد خوانندگانی مانند حمیرا وهایده و عهدیه و مهستی هم بدلیل قدرت صدایشان چندین برنامه اجرا کردند. سرایندگان معروف این برنامه ها رهی معیری، بیژن ترقی، تورج نگهبان

باز امد باز امد گل من به چمن باز امد

تو ببین که به صد ناز امد

اتش رو مشکین مو چون نر گس خندان رو

ان سرو تن ناز آمد نوشین لب سیمین تن

نگهش به دلم شور افکند شب من شد از ان مه روشن

رخسارش جان پرور چشمانش افسونگر

رویش روشن چون گلشن

باز امد باز امد گل من به چمن باز امد

تو ببین که به صد ناز امد

اتش رو مشکین مو چون نر گس خندان رو

رویش روشن چون گلشن ،

معینی کرمانشاهی

تهیه کننده هدایت اشتری لرکی

بچه آغاجاری پاریس فرانسه

"بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم" "رحیم معینی کرمانشاهی"


"بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم"
"رحیم معینی کرمانشاهی"
بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم 
شب و روزم به سوز و ساز عمر بي امان طي شد 
گهي از ساختن نالم،گهي از سوختن گويم 
خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي 
برون آرم سر و حالي به مرغان چمن گويم 
مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شب ها
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم 
بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام، مستم
نميدانم كدامين حال و درد خويشتن گويم 
از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم 
تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم
خوشامد گويمت اما، در آغوش كفن گويم
"رحیم معینی کرمانشاهی"

معینی کرمانشاهی  ..نمی آیی چرا میخانه با من ؟بنوشی تا مئی جانانه با من ؟

 

این قصه با من
نمی آیی چرا میخانه با من ؟
بنوشی تا مئی جانانه با من ؟
مترس از چشم رندان هوس باز
سكوت جملگی، رندانه با من
یكی زآنان اگر گیسویت آشفت
چو من هشیار گشتم ،شانه با من
وگر مستانه آن یك بر تو پیچید
به كنجی بردنش، مستانه با من
جوانی گر فراوان خیرگی كرد
به می خفتاندنش پیرانه با من
وگر شمعی ز شوقت سر كشی كرد
نظر پوشاندن پروانه با من
وگر گفتند با ما قصه ای گو
تو لب مگشای، این قصه با من
وگر گفتند شو ساقی ، تو بنشین
برقص آوردن پیمانه با من
ترا خواهم كه در مستی ببینند
سبو بشكستگان ،دزدانه با من
ببینند این سیه مستان كه چشمت
چها كرده است ،بیرحمانه با من
تو تنها باده نوشی كن ،دگر هیچ
جواب مردم دیوانه با من
دمادم با من از آن پس تو گویی
نمی آئی چرا میخانه با من ؟
معینی کرمانشاهی
 

« رحیم معینی کرمانشاهی »نباشم گر در این محفل، چه غم؟ دیوانه ای کمتر...

نباشم گر در این محفل، چه غم؟ دیوانه ای کمتر
خوش آن روزی ز خاطرها روم، افسانه ای کمتر
بگو برقِ بلاخیزی بسوزد خرمن عمرم
بگِردِ شمعِ هستی، بی خبر پروانه ای کمتر
تو ای تیرِ قضا، صیدی ز من بهتر کجا جویی؟
به کنجِ این قفس مرغِ نچیده دانه ای کمتر
چه خواهد شد نباشد گر چو من مرغِ سخنگویی؟
نوایی کم، غمی کم، ناله ی مستانه ای کمتر
ز جمعِ خود برانیدم که همدردی نمی بینم
میانِ آشنایانِ جهان، بیگانه ای کمتر.
تو ای سقفِ کبودِ آسمان بر سر خرابم شو
پرستویی نهان، در تیرکوبِ خانه ای کمتر
چه حاصل زین همه شور و نوایِ عاشقی ای دل؟
نداری تابِ مستی جانِ من، پیمانه ای کمتر
چو مستی بخش گفتاری ندارم، دم فرو بستم
سبو بشکسته ای در گوشه ی میخانه ای کمتر
« رحیم معینی کرمانشاهی »

« معینی کرمانشاهی »در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوست


« معینی کرمانشاهی »
در زدم و گفت کیست، گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن دوست چیست ؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفت اگر دوستی! از چه در این پوستی ؟
دوست که در پوست نیست! گفتمش ای دوست، دوست
گفت در آن آب و گِل، دیده ام از دور دل
او به چه امّید زیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
گفتمش این هم دمی است، گفت عجب عالمی است
ساقی بزم تو کیست؟ گفتمش ای دوست، دوست
در چو به رویم گشود، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکی است، گفتمش ای دوست، دوست!

تقدیم به عزیزی که ناگهانی بار سفر بست چه زیبا این ترانه رومی خوند .كجا سفر رفتی؟ كه بی خبر رفتی

تقدیم به عزیزی که ناگهانی بار سفر بست
وپرواز کرد چه زیبا این ترانه ها رو اجرا میکرد..
بیادت همه روز همه وقت همه جا 
اینها رو گوش میدم اشگ میریزم..
كجا سفر رفتی؟ كه بی خبر رفتی؟
اشكم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟
دست از من چرا كشیدی؟ كه پیش چشمم ره دگر رفتی؟
بیا به بالینم كه جان مسكینم تاب غم دگر ندارد جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد مگر چه كردم كه بی خبر رفتی
چه قصه ها كه از وفا گفتی با من
تویی محبتی كنم جانا یا یا من
تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رودا آتش سر آن سرا كه تو پا گذاری
سوز دلم را تو ندانی آتش جانم ننشانی
با غمت در آمیختم از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین كز میانه برخیزم
رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم كه خریدار تو باشم
دل به بستم به امیدت بنشستم كه سزاوار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد
به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی
طاقت این دل زار مرا بردی
با غمت در آمیختم از بلا نپرهیزم
پیش از آن برم بنشین كز میانه برخیزم
رو به تو كردم به خدا خو به تو كردم كه خریدار تو باشم
دل به بستم به امیدت بنشستم كه سزاوار تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد
به كس دگر نكنم نظر كه دلم نگذارد
رفتی و صبر و قرار مرا بردی
طاقت این دل زار مرا بردی
كجا سفر رفتی؟ كه بی خبر رفتی؟
اشكم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟
دست از من چرا كشیدی؟ كه پیش چشمم ره دگر رفتی؟

 

https://www.youtube.com/watch?v=jIhOB6RcCcw

 

 

 https://www.youtube.com/watch?v=zdiYQjb_XF8

 

دستگاه: چهارگاه خواننده: دلكش ترانه سرا: معيني كرمانشاهي
آهنگساز: علي تجويدي کجا سفر رفتی که بی‌خبر رفتی اشکم را

یک‌شبی‌مجنون‌نمازش‌را‌شکست...بی‌وضو‌در‌کوچه‌لیلا‌نشست..شعر اگه اشتباه نکنم از معینی کرمانشاهی ست

یک‌شبی‌مجنون‌نمازش‌را‌
شکست...
بی‌وضو‌در‌کوچه‌لیلا‌نشست...

عشق‌آن‌شب‌مست‌مستش‌
کرده‌بود...
فارغ‌از‌جام‌الستش‌کرده‌بود...

گفت‌یارب‌از‌چه‌خوارم‌
کرده‌ای...
برصلیب‌عشق‌دارم‌کرده‌ای...

خسته‌ام‌زین‌عشق‌دلخونم
نکن...
من‌که‌مجنونم‌تو‌مجنونم‌نکن...

مرد‌این‌بازیچه‌دیگر‌نیستم...
این‌توولیلا‌ی‌تو‌٬من‌نیستم...

گفت:دیوانه‌لیلایت‌منم...
دررگت‌پنهان‌وپیدایت‌منم...

سال‌ها‌با‌جور‌لیلا‌ساختی...
من‌کنارت‌بودم‌ونشناختی...

عشق‌لیلا‌در‌دلت‌انداختم...
صدقمار‌عشق‌یکجا‌باختم...

کردمت‌آواره‌صحرا‌نشد...
گفتم‌عاقل‌می‌شوی‌اما‌نشد...

سوختم‌در‌حسرت‌یک‌یاربت...
غیرلیلا‌برنیامد‌ازلبت...

روز‌وشب‌اورا‌صدا‌کردی...
ولی‌دیدم‌امشب‌بامنی٬گفتم‌
بلی...

مطمئن‌بودم‌به‌من‌سر‌میزنی...
درحریم‌خانه‌ام‌در‌میزنی...

حال‌این‌لیلا‌که‌خوارت‌کرده
بود...
درس‌عشقش‌بی‌قرارت‌کرده
بود...

مرد‌راهش‌باش‌تا‌شاهت‌کنم...
صدچولیلا‌کشته‌در‌راهت‌کنم..

 

زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی.مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم

زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم

شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي ، سوز شبانه خواهم

افسانه ی محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم

بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم

تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم

مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

ترانه : یاد من کن.خواننده : دلکش.آهنگساز : علی‌ تجویدی.شاعر : معینی کرمانشاهی.

ترانه : یاد من کن

خواننده : دلکش

آهنگساز : علی‌ تجویدی

شاعر : معینی کرمانشاهی

هر کجا رفتی پس از من
محفلی شد از تو روشن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا دیدی به بزمی
عاشقی با لب گزیدن
یاد من کن ، یاد من کن
هر کجا سازی شنیدی
از دلی رازی شنیدی
شعر و آوازی شنیدی
چون شدی گرم شنیدن
وقت آه از دل کشیدن
یاد من کن ، یاد من کن
بی تو در هر گلشنی
چون بلبل بی آشیان
دیوانه بودم
سر به هر در می زدم
آنگه ز پا افتاده در میخانه بودم
گر به کنج خلوتی دور از همه خلق جهان، بزمی بپا شد
و اندر آن خلوت‌سرا
پیمانه‌ها پر از می عشق و صفا شد
چون بشد آهسته شمعی کنج آن کاشانه روشن
تا رسد یاری به یاری
تا فتد دستی به گردن
یاد من کن
یاد من کن

 

https://www.youtube.com/watch?v=T3gQcFghg6U

 

مرضیه .خواب نوشین.شاعر: رحيم معيني کرمانشاهي آهنگساز: پرويز ياحقي.شعر  اهنگ وترانه اجرا شاهکاره


مرضیه - خواب نوشین
شعر ترانه اجرا شاهکاره
تقدیم صاحبدلان
خواب خوشی وقت سحر دیدم و یادم نرود
روی تو با دیده ی تر دیدم و یادم نرود
پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی
روی دامانت فتادم
عقده ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی
پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی
روی دامانت فتادم
عقده ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی
[ای خوش آن دم وان غرور خواب نوشین]
خواب نوشین خواب نوشین
[وان نشاط وان سرور وصل دوشین]
وصل دوشین وصل دوشین
با تو می گفتم غم و درد جدایی
همچنان نی با نوای بی نوایی
وای از این دیر آشنایی
روی دامانت چو اشک افتاده بودم
ناله های عاشقی سر داده بودم
که ای جفاجو کن وفایی
[ای خوش آن دم وان غرور خواب نوشین]
خواب نوشین خواب نوشین
[وان نشاط وان سرور وصل دوشین]
وصل دوشین وصل دوشین
پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی
روی دامانت فتادم
عقده ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی
دامن از دستم کشیدی همچو بخت از من رمیدی
من ز خواب ناز خود زآواز خود ناگه پریدم
غیر اشک و بستری از دیده تر دیگر ندیدم
او سر یاری ندارد
قصه کوته رنج عاشق
خواب و بیداری ندارد
پرده از رازت کشیدم
سوی خود بازت کشیدم
آنقدر نازت کشیدم
تا نشستی
روی دامانت فتادم
عقده ی دل را گشادم
ناگهان آمد به یادم
رنج هستی
[ای خوش آن دم وان غرور خواب نوشین]
خواب نوشین خواب نوشین
[وان نشاط وان سرور وصل دوشین]
وصل دوشین وصل دوشین وصل دوشین
__________________________

https://www.youtube.com/watch?v=mxfq7ftM7p8

رحیم معینی کرمانشاهی.این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست.گریند به بدبختی خود اهل ریا هم

 

آن‌جا که تویی غم نبود رنج و بلا هم
مستی نبود دل نبود شور و نوا هم

این‌جا که منم حسرت از اندازه فزون‌ست
خود دانی و من دانم این خلق خدا هم

آن‌جا که تویی یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه تو را هم

این‌جا که منم عشق به سرحد کمال‌ست
صبر است و سلوک‌ست و سکوت‌ست و رضا هم

آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد
مرغی چو من آشفته و افسانه‌سرا هم

این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع
غم سوخت دل جملۀ یاران و مرا هم

آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند
شه‌زاده و شه باده به دستند و گدا هم

این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست
گریند به بدبختی خود اهل ریا هم


رحیم معینی کرمانشاهی

تقدیم بدوستی که بارها این ترانه  رو درخواست کرده.سنگ خارا زنده یاد مرضیه شعر معینی کرمانشاهی

آذر ماه ۱۳۳۶ وقتی بنان با اتومبیل شخصی در جاده کرج

مشغول رانندگی بود با کامیونی که فاقد چراغ ایمنی عقب بود تصادف کرد

و در این سانحه چشم راست خود را از دست داد و

به همین خاطر همیشه از عینک دودی استفاده می‌کرد
مرضیه به ملاقات آن رفت در بیمارستان و برای آن آواز خواند
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بیابان
بشنوید ای باد و باران
با شما همرازم اکنون
با شما دمسازم اکنون..

............................


سنگ خارا
آهنگساز : علی تجویدی
شاعر : معینی کرمانشاهی
دستگاه : شور (دشتی)
آواز : مرضیه
------
جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو ای سنگ بيابان
بشنويد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون
شمع خود سوزی چو من
در ميان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان
مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من يکـــی مجنون ديگر
در پی ليـــــلای خويشم
عاشق ايـــــن شور حال
عشق بی پروای خويشم
تا به ســــويش ره سپارم
سر ز مــــــستی بر ندارم
من پريشان حال و دلخون
با هـــــمين دنيای خويشم

https://www.youtube.com/watch?v=eXNBg3sLzl4

 https://www.youtube.com/watch?v=3FLlgcCt6aQ

رحیم معيني کرمانشاهي.. عرشيان از فرشيان در خدعه کمتر نيستند......

 

عرشيان از فرشيان در خدعه کمتر نيستند
آن ملک با آن تقرب هييت شيطان گزيد

سود بازارت بچند اي خودنما با مشتري
هر که زد آتش بکالا دکه پنهان گزيد

مي ز يک دست آمد اما مستي ما گونه گون
ساقي يکرنگ مجلس ساغر الوان گزيد

عالما ! علمت مبارک خشمگين چشمت ز چيست
من فداي آنکه با مستي لب خندان گزيد

هر پدر بانگ تحکم در سراي خويش داشت
در دبستان ، کودک او شيوه طغيان گزيد

در خداجويي بخلق آويختن جايي نداشت
هر که از اين خويش را بگسست راه آن گزيد


رحیم معيني کرمانشاهي

معینی کرمانشاهی..با چنين شيوه توان داشت نگه عزت خويش.پای بوسی شده سرلوحۀ بزم آرایی

دم به دم تنگ كنم دايرۀ خلوت خويش

تا بدانجا كه دهم دل به دل صحبت خويش

دوری و دوستی و حرف كم و رنجش كم

...

با چنين شيوه توان داشت نگه عزت خويش

پای بوسی شده سرلوحۀ بزم آرایی

آه از اینگونه زبون ساختن همت خویش

من از این قاعده بیرونم و زین مایه تهی

به جهانی ندهم سابقۀ حرمت خویش

زود رنجيدن اگر جرم من ِ ساده دل است

جمع ياران ، ابدی باد و مرا عزلت خويش

جرعه ای آب و لبی نان چو شود مایۀ عمر

چه بهشتی به از این کلبۀ بی منت خویش

شمع گريان شده مي سوخت ولي روشن بود

نازم آن سر که فتد در قدم غيرت خويش

آفرین بر شرف جوهر خود جویی ِ من

تا ابد پشت من و تکیه بر این فطرت خویش

معینی کرمانشاهی

رحیم معینی کرمانشاهی.در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این.از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان

در بندها بس بندیان انسان به انسان دیده ام
از حکمبر تا حکمران حیوان به حیوان دیده ام

در مکر او، در فکر این، در شکر او، در ذکر این
از حاجیان تا ناجیان شیطان به شیطان دیده ام

دیدی اگر بی خانمان از هر تباری صد جوان
من پیرهای ناتوان دربان به دربان دیده ام

ای روزگار دلشکن هردم مرا سنگی مزن
من سنگها در لقمه نان دندان به دندان دیده ام

از خود رجزخوانی مکن ، تصویر گردانی مکن
من گردن گردن کشان رسمان به رسمان دیده ام

شرح ستم بس خوانده ام ، آتش به آتش مانده ام
من اشک چشم کودکان دامان به دامان دیده ام

از این کله تا آن کله فرقی ندارد شیخ و شه
من پاسدار و پاسبان، ایران به ایران دیده ام

ماتم چه گویم زین وطن کز برگ برگ این چمن
من خون چشم شاعران دیوان به دیوان دیده ام

چکش به فرق من مزن ای صبر فولادین من
من ضربت پتک زمان سندان به سندان دیده ام

رحیم معینی کرمانشاهی

زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی.مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم

شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي ، سوز شبانه خواهم

افسانه ی محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم

بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم

تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم

مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم


زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی

زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی.مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم

زنده یاد رحیم معینی کرمانشاهی
 
مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم
 
شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي ، سوز شبانه خواهم
 
افسانه ی محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم
 
بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم
 
تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم
 
مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم
 
 
 

تقدیم به فرزند دلبندم بهزاد عزیز وعزیزانش کجا سفر رفتی.اشکم را چرا ندیدی؟شعر ترانه اجرا محشره

تقدیم به فرزند دلبندم بهزاد عزیز وعزیزانش
که امروز یک ساله سفر کردن شاد باشی
بهترینم دلم براتون تنگه فرشته هایم....

ستگاه: چهارگاه
خواننده: دلكش
ترانه سرا: معيني كرمانشاهي
آهنگساز: علي تجويدي
کجا سفر رفتی
که بی‌خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی؟
از من دل چرا بریدی؟
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی
بیا به بالینم که جان مسکینم
تاب غم دگر ندارد
جز برتو نظر ندارد
جان بی‌تو ثمر ندارد
مگر چه کردم
که بی‌خبر رفتی
چه قصه‌ها تو از وفا گفتی با من
تو بی‌محبتی کنون جانا یا من
توچنان شرر، به‌خدا خبر، زخدا نداری
رود آتش از، سرآن سرا، که ‌تو پاگذاری
سوز دلم را تو ندانی
آتش جانم ننشانی
با غمت، درآمیزم، از بلا نپرهیزم
پیش‌ازآن برم بنشین ،کزمیانه برخیزم
رو به‌توکردم به خدا
خو به‌توکردم
که هم‌آغوش تو باشم
دل به‌تو بستم
به امیدت بنشستم
که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر، نفس سحر، خبری ز تو آرد
به‌کس دگر، نکنم نظر، که دلم نگذارد
رو به‌توکردم به خدا
خو به‌توکردم
که هم‌آغوش تو باشم
دل به‌تو بستم
به امیدت بنشستم
که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد
به‌کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
(رفتی و صبر و قرارمرا بردی بردی
طاقت این دل زار مرا بردی بردی (2))

 

 https://www.youtube.com/watch?v=zdiYQjb_XF8

(رفتی و صبر و قرارمرا بردی بردی.طاقت این دل زار مرا بردی بردی(2))خواننده:دلكش.ترانه سرا: معيني كرمان

دستگاه: چهارگاه
خواننده: دلكش
ترانه سرا: معيني كرمانشاهي
آهنگساز: علي تجويدي
کجا سفر رفتی
که بی‌خبر رفتی
اشکم را چرا ندیدی؟
از من دل چرا بریدی؟
پا از من چرا کشیدی
که پیش چشمم بر دگر رفتی
بیا به بالینم که جان مسکینم
تاب غم دگر ندارد
جز برتو نظر ندارد
جان بی‌تو ثمر ندارد
مگر چه کردم
که بی‌خبر رفتی
چه قصه‌ها تو از وفا گفتی با من
تو بی‌محبتی کنون جانا یا من
توچنان شرر، به‌خدا خبر، زخدا نداری
رود آتش از، سرآن سرا، که ‌تو پاگذاری
سوز دلم را تو ندانی
آتش جانم ننشانی
با غمت، درآمیزم، از بلا نپرهیزم
پیش‌ازآن برم بنشین ،کزمیانه برخیزم
رو به‌توکردم به خدا
خو به‌توکردم
که هم‌آغوش تو باشم
دل به‌تو بستم
به امیدت بنشستم
که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر، نفس سحر، خبری ز تو آرد
به‌کس دگر، نکنم نظر، که دلم نگذارد
رو به‌توکردم به خدا
خو به‌توکردم
که هم‌آغوش تو باشم
دل به‌تو بستم
به امیدت بنشستم
که قدح نوش تو باشم
چه شود اگر نفس سحر خبری ز تو آرد
به‌کس دگر نکنم نظر که دلم نگذارد
(رفتی و صبر و قرارمرا بردی بردی
طاقت این دل زار مرا بردی بردی (2))

https://www.youtube.com/watch?v=zdiYQjb_XF8