رحیم معینی کرمانشاهی.اینجا که منم بس که دورویی و دورنگیست.گریند به بدبختی خود اهل ریا هم
آنجا که تویی غم نبود رنج و بلا هم
مستی نبود دل نبود شور و نوا هم
اینجا که منم حسرت از اندازه فزونست
خود دانی و من دانم این خلق خدا هم
آنجا که تویی یک دل دیوانه نبینی
تا گرید و گریاند از آن گریه تو را هم
اینجا که منم عشق به سرحد کمالست
صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم
آنجا که تویی باغی اگر هست ندارد
مرغی چو من آشفته و افسانهسرا هم
اینجا که منم جای تو خالیست به هر جمع
غم سوخت دل جملۀ یاران و مرا هم
آنجا که تویی جمله سر شور و نشاطند
شهزاده و شه باده به دستند و گدا هم
اینجا که منم بس که دورویی و دورنگیست
گریند به بدبختی خود اهل ریا هم
رحیم معینی کرمانشاهی
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۰ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد