«مهدی سهیلی»نشاط انگیز و شور انگیزی ای عشق.عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

 

«مهدی سهیلی»
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
 
نشاط انگیز و شور انگیزی ای عشق
عجب رسواگر و رسوایی ای عشق
اگر دستت بکامی جرعه ریزد
چنان افتد که هر گز بر نخیزد
ترا یک فن نباشد، ذو فنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو «لیلی» را بشهرت طاق کردی
ز خوبی شهرهء آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی، تو دادی
به او خوی ملک دادی، تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی، تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی، تو کردی
به از «لیلی» فراوان بود در شهر
تو او را کرده ای جانانهء دهر
تو «مجنون» را بشهر افسانه کردی
زهجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به «شیرین» دلستانی یاد دادی
وز آن «فرهاد» را بر باد دادی
سر و جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی، ز عشقش بیستون شد
ز «شیرین»، تلخ کردی کام «فرهاد»
بلند آوازه کردی نام «فرهاد»
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی
یکی را همچو مشعل برفروزی
میان شعله ها جانش بسوزی
***
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر برفروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بدنامی عشق
خوشا بر جان من، هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن، اما جدایی
خوشا عشق و نوای بی نوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد
اگر میداد «لیلی» کام «مجنون»
کجا افسانه میشد نام «مجنون»؟
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بینواییست
دوام عاشقی ها در جداییست
«مهدی سهیلی»

مهدی سهیلی....بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم..به غنچه های محبت بهار هم باشیم

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
به غنچه های محبت بهار هم باشیم
خزان پیری ما می رسد ز راه ای دوست
بیا به موسم دی برگ و بار هم باشیم
چرا ز هم بگریزیم ، عطر مِهر کجاست ؟
چه جانفزاست اگر در جوار هم باشیم
خیال جمع پریشان مخواه و فتنه مکن
بیا که همقدم روزگار هم باشیم
به روزهای سیه شمع جان بر افروزیم
چراغ روشن شب های تار هم باشیم
بیا به ساز وفا بانگ عشق سر بدهیم
به نام مهر و صفا سازگار هم باشیم
چو دسته دسته کبوتر به بال هم بپریم
چو خوشه خوشه ستاره ، کنار هم باشیم
به شادمانی هم ، بانگ شوق بر داریم
چو لاله لحظهٔ غم ، داغدار هم باشیم
شهاب وار ز منظومه ها جدا نشویم
چو اختران فلک در مدار هم باشیم
به یک قرار نمانَد جهان فریب مخور
بدین قرار بیا بی قرار هم باشیم
چرا به جور بکوشیم و دل بیازاریم !
که وقت دیدن هم شرمسار هم باشیم ؟
سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
مهدی سهیلی