آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند آیا بودکه گوشة چشمی بما کننددردم نهفته به زطبیبان مدعی باشدکه ازخزانه

آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشة چشمی بما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانة غیبش دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ برنمیکشد

هر کس حکایتی بتصور چرا کنند

چون حُسن عاقبت نه برندیّ و زاهدیست

آن به که کار خود بعنایت رها کنند

بی‌معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه میرود

تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که بِروُی و ریا کنند

گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مَدار

صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر بکوی میکده تا زمرة حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوامِ وصل میسّر نمی‌شود

شاهان کم التفات بحالِ گدا کنند

شاهدان گر دلبری زینسان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ.چرا که وعده تو کردی واو بجا اوردغزلی ناب ازحافظ بزرگ چه مستی است

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ..

چرا که وعده تو کردی واو بجا اورد...

غزلی ناب از حافظ بزرگ

چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد ...

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشکری ناز م

که حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

برگی ازتقویم تاریخ بیستم مهرروزبزرگداشت خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی گرامی باد

برگی از تقویم تاریخ بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری))، معروف به لسان‌الغیب، ترجمان الاسرار ، لسان‌العرفا و ناظم‌الاولیا شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهم‌ترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او به گونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگ‌داشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگ‌داشت حافظ نامیده شده است. نظر «گوته» آلمانی در مورد «حافظ» ایران محمد بقایی ماکان / به مناسبت بزرگداشت حافظ دکتر محمد بقایی ماکان به مناسبت روز بزرگداشت حافظ درباره جایگاه او در شعر و ادبیات ایران به خبرنگار مهر گفت: حافظ بی تردید یکی از درخشانترین چهره ‏های شعر ایران و جهان است و منزلت او در این زمینه چندان والاست که بزرگترین اندیشمندان و شاعران جهان او را مورد ستایش قرار داده‎اند. به عنوان نمونه می‏ توان از ستایش گوته شاعر بزرگ آلمانی یاد کرد که تحت تأثیر زیبائیهای کلامی و فکری خواجه شیراز گفته است ای کاش من کوچکترین شاگرد مکتب حافظ می‎بودم. وی افزود: ارزش این گفته گوته زمانی می‏تواند به درستی فهم کرد که بدانیم متفکر پرآوازه‎ای مانند محمد اقبال لاهوری در قیاس افکار خود با گوته گفته است که من زمانی به محدودیت اندیشه خود پی بردم که با افکار گوته آشنا شدم. از همین روست که در خصوص دیدگاههای بزرگان ادبی و فلسفی جهان در مورد حافظ کتابهایی به زبان فارسی تألیف و ترجمه شده که نشان دهنده میزان تأثیر او بر چهره‏ های بزرگ ادبیات جهانی است. این کارشناس ادبی و فلسفی ادامه داد: چهره‏ های بزرگی که جملگی گفتار و افکار او را در قالب تشبیهاتی مانند جواهر درخشان و الماس تراش خورده یاد کرده‏اند که حلاوت و دلنشینی چهچه هزاردستان را دارد. این محقق و پژوهشگر حوزه زبان و ادبیات فارسی درباره معنویت و اخلاق در منظر حافظ نیز اظهار داشت: خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که او را به درستی لسان الغیب نامیده‏اند آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانی و اسلامی در قالب افکار عرفانی است که خواننده خود را به صفای بطن، تعالی روح، دانایی و پیروی از آموزگاران، خردمندان و استحکام شخصیت انسانی و مانند اینها سوق می‏دهد. بقایی یادآورشد: اگر در برخی ابیات او دیدگاههای خارج از الگوهای یاد شده ارائه می‎شود در حقیقت بازگو کننده ارزشهای مطرح در جامعه اوست که در شعر وی تجلی می‏یابد، ولی در مجموع اشعار حافظ از منظر اخلاق فردی و جمعی مبتنی بر دو اصل معنویت و واقعیتهای زندگی است. وی افزود: بدین معنا که او نه آنچنان شیفته عالم بالا است که حقایق زندگی موجود را نادیده بگیرد و نه آنقدر پایبند جهان مادی است که از عالم بالا غافل شود. از اینرو هدف نهایی شعر حافظ را می‎توان در آمیزه‏ای از عقلانیت و معنویت خلاصه کرد. نویسنده"نیچه اقبال و مولوی" حافظ را یکی از چهره‏های همیشه ماندنی ادبیات جهان دانست و گفت: حافظ مانند سعدی برای زبان و ادبیات فارسی الگویی جاودان است و تنها شاعری است که سبب شده تعریف پدیده‏ای به نام شعرنو بی سرانجام بماند زیرا شعر او چه از نظر ساختاری و چه از لحاظ محتوایی، مصداق دقیق شعر نو به شمار می‏ آید. این مترجم و نویسنده در پایان اشاره کرد: از این جاست که پدیده‏ای با عنوان شعرنو فقط جنبه‏ای صوری یافته است و حافظ بزرگترین دلیل است برای آنکه گفته شود شعر کالا نیست که کهنه و نو داشته باشد. ای بسا که بسیاری از اشعار دهه‏ های اخیر کهنه ‏تر از اشعار نخستین دهه ‏های شعر فارسی هستند ولی غزلهای ناب حافظ به قول گوته با عظمت و جبروت تمام فاتح روزگاران است.یادشون گرامی

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر  بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر.. خرم آن روز که با دیده گریان بروم

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر..

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر..

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر..

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر..

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر..

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر..

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر..

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم

قصد دل ریش به آزار دگر..

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیـــــــــار دگر...

غزل باشکوهی از حافظ بزرگ.دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟ - چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد؟ -

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟ -

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت -

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد -

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار -

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد -

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر -

وه که با خرمن مجنون دل‌افگار چه کرد -

ساقیا! جام مِی‌ام ده؛ که نگارنده غیب -

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد -

آن که پرنقش زد این دایره مینایی -

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد -

فکر عشق، آتش غم در دل حافظ زد و سوخت -

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد -

درنمازم خم ابروی تو دریاد آمدحالتی رفت که محراب به فریادآمد ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار کان

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

ازمن اکنون طمع صبرودل وهوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

باده صافی شدمرغان چمن مست شدند

موسم عاشقی وکاربه بنیادآمد

بوی بهبودزاوضاع جهان می‌شنوم

شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ای عروس هنرازبخت شکایت منما

حجله حسن بیارای که داماد آمد

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

زیر بارند درختان که تعلق دارند

ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد

مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

حافظ ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم رهرو منزل عشقيم و ز سر

حافظ ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم

از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت

به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم

با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم

لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست

كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم

آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار

كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم

حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما

از پى قافله با آتش آه آمده ايم

خافظ شجریان تقدیم صاحبدلان خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت اس

خافظ شجریان تقدیم صاحبدلان

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

حـالیـا مصلحت وقت درآن می بینـم که کشــم رخت به میخـانه وخوش بنشینم جـام می گیرم وازاهل ریادور

حـالیــا مصلحت وقت در آن مــــی بینــــم که کشــم رخت به میخــــانه و خوش بنشینم

جــــــام مـــــی گیرم و از اهـــل ریا دور شوم یعنی از اهـــــــل جهـــان پاک دلــــی بگزینم

جز صراحـــــــــی و کتــــابم نبود یار و ندیـــم تا حریفان دغـــــــــــا را به جهــــان کــم بینم

سر به آزادگــــی از خلق برآرم چون ســـرو گر دهـــــد دست که دامن ز جهـــان بر چینم

بسکه در خـــــــــرقه آلوده زدم لاف صلــــاح شرمســــــار از رخ ســـــاقی و مـی رنگینم

سینه تنگ من و بار غـــــــــــــــم او ؟ هیهات مرد این بار گـــــــران نیست دل مسکینــــم

بر دلم گرد ستمهاست خـــــــــــــدایا مپسند که مکدر شود آئینه مهــــــــــــــــــــــــر آیینم

من اگر رند خــــــــراباتم و گر حــــــافظ شهر این متاعـــــــــم که همی بینی و کمتــر زینم

«حافظ »

حافظ ما بدين درنه پى حشمت و جاه آمده ايم از بدحادثه اين جا به پناه آمده ايم رهرو منزل عشقيم وزسرحد

حافظ

ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم

از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم

رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم

تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم

سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت

به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم

با چنين گنج كه شد خازن او روح امين

به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم

لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست

كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم

آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار

كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم

حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما

از پى قافله با آتش آه آمده ايم

دست از طلب ندارم  تا کام من برآید یا تن رسدبه جانان یا جان ز تن برآید ۲۰ مهر روز بزرگداشت حافظ بزرگ

برگی از تقویم تاریخ

برگرفته ازنت

بیستم مهر روز بزرگداشت حافظ

خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدّین حافظ شیرازی (زاده ح. ۷۲۷ (قمری) – درگذشته ۷۹۲ (قمری))، معروف به لسان‌الغیب، ترجمان الاسرار ، لسان‌العرفا و ناظم‌الاولیا شاعر بزرگ سدهٔ هشتم ایران (برابر قرن چهاردهم میلادی) و یکی از سخنوران نامی جهان است. بیش‌تر شعرهای او غزل هستند که به غزلیات حافظ شهرت دارند. گرایش حافظ به شیوهٔ سخن‌پردازی خواجوی کرمانی و شباهت شیوهٔ سخنش با او مشهور است. او از مهم‌ترین تأثیرگذاران بر شاعران پس از خود شناخته می‌شود. در قرون هجدهم و نوزدهم اشعار او به زبان‌های اروپایی ترجمه شد و نام او به گونه‌ای به محافل ادبی جهان غرب نیز راه یافت. هرساله در تاریخ ۲۰ مهرماه مراسم بزرگ‌داشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار می‌شود. مطابق تقویم رسمی ایران این روز روز بزرگ‌داشت حافظ نامیده شده است. نظر «گوته» آلمانی در مورد «حافظ» ایران محمد بقایی ماکان / به مناسبت بزرگداشت حافظ دکتر محمد بقایی ماکان به مناسبت روز بزرگداشت حافظ درباره جایگاه او در شعر و ادبیات ایران به خبرنگار مهر گفت: حافظ بی تردید یکی از درخشانترین چهره ‏های شعر ایران و جهان است و منزلت او در این زمینه چندان والاست که بزرگترین اندیشمندان و شاعران جهان او را مورد ستایش قرار داده‎اند. به عنوان نمونه می‏ توان از ستایش گوته شاعر بزرگ آلمانی یاد کرد که تحت تأثیر زیبائیهای کلامی و فکری خواجه شیراز گفته است ای کاش من کوچکترین شاگرد مکتب حافظ می‎بودم. وی افزود: ارزش این گفته گوته زمانی می‏تواند به درستی فهم کرد که بدانیم متفکر پرآوازه‎ای مانند محمد اقبال لاهوری در قیاس افکار خود با گوته گفته است که من زمانی به محدودیت اندیشه خود پی بردم که با افکار گوته آشنا شدم. از همین روست که در خصوص دیدگاههای بزرگان ادبی و فلسفی جهان در مورد حافظ کتابهایی به زبان فارسی تألیف و ترجمه شده که نشان دهنده میزان تأثیر او بر چهره‏ های بزرگ ادبیات جهانی است. این کارشناس ادبی و فلسفی ادامه داد: چهره‏ های بزرگی که جملگی گفتار و افکار او را در قالب تشبیهاتی مانند جواهر درخشان و الماس تراش خورده یاد کرده‏اند که حلاوت و دلنشینی چهچه هزاردستان را دارد. این محقق و پژوهشگر حوزه زبان و ادبیات فارسی درباره معنویت و اخلاق در منظر حافظ نیز اظهار داشت: خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی که او را به درستی لسان الغیب نامیده‏اند آیینه تمام نمای فرهنگ ایرانی و اسلامی در قالب افکار عرفانی است که خواننده خود را به صفای بطن، تعالی روح، دانایی و پیروی از آموزگاران، خردمندان و استحکام شخصیت انسانی و مانند اینها سوق می‏دهد. بقایی یادآورشد: اگر در برخی ابیات او دیدگاههای خارج از الگوهای یاد شده ارائه می‎شود در حقیقت بازگو کننده ارزشهای مطرح در جامعه اوست که در شعر وی تجلی می‏یابد، ولی در مجموع اشعار حافظ از منظر اخلاق فردی و جمعی مبتنی بر دو اصل معنویت و واقعیتهای زندگی است. وی افزود: بدین معنا که او نه آنچنان شیفته عالم بالا است که حقایق زندگی موجود را نادیده بگیرد و نه آنقدر پایبند جهان مادی است که از عالم بالا غافل شود. از اینرو هدف نهایی شعر حافظ را می‎توان در آمیزه‏ای از عقلانیت و معنویت خلاصه کرد. نویسنده"نیچه اقبال و مولوی" حافظ را یکی از چهره‏های همیشه ماندنی ادبیات جهان دانست و گفت: حافظ مانند سعدی برای زبان و ادبیات فارسی الگویی جاودان است و تنها شاعری است که سبب شده تعریف پدیده‏ای به نام شعرنو بی سرانجام بماند زیرا شعر او چه از نظر ساختاری و چه از لحاظ محتوایی، مصداق دقیق شعر نو به شمار می‏ آید. این مترجم و نویسنده در پایان اشاره کرد: از این جاست که پدیده‏ای با عنوان شعرنو فقط جنبه‏ای صوری یافته است و حافظ بزرگترین دلیل است برای آنکه گفته شود شعر کالا نیست که کهنه و نو داشته باشد. ای بسا که بسیاری از اشعار دهه‏ های اخیر کهنه ‏تر از اشعار نخستین دهه ‏های شعر فارسی هستند ولی غزلهای ناب حافظ به قول گوته با عظمت و جبروت تمام فاتح روزگاران است.یادشون گرامی

چه مستيست ندانم که رو به ما آوردکه بودساقي و اين باده ازکجا آوردتو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

چه مستيست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقي و اين باده از کجا آورد

تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسيم گره گشا آورد

رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبري هدهد سليمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست

برآر سر که طبيب آمد و دوا آورد

مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ

چرا که وعده تو کردي و او به جا آورد

به تنگ چشمي آن ترک لشکري نازم

که حمله بر من درويش يک قبا آورد

فلک غلامي حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گرد

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

هجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان

مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردون

تا او به سر درآید بر رخش پا بگردان

مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبل

گرد چمن بخوری همچون صبا بگردان

یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست

در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان

ای نور چشم مستان در عین انتظارم

چنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان

دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوش

یا رب نوشته بد از یار ما بگردان

حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیست

گر نیستت رضایی حکم قضا بگردان

سینه مالامال درداست ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا یا همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تی

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا یا همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چوگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

دردم از یار است و درمان نیز همدل فدای او شد و جان نیز هم این که می‌گویند آن خوشتر زحسن یارما        

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

مطرب عشق عجب ساز و نوایی داردنقش هر نغمه که زدراه به جایی داردعالم از ناله عشاق مبادا خالی  که خوش

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور

خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد

محترم دار دلم کاین مگس قندپرست

تا هواخواه تو شد فر همایی دارد

از عدالت نبود دور گرش پرسد حال

پادشاهی که به همسایه گدایی دارد

اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند

درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد

نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست

شادی روی کسی خور که صفایی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند

و از زبان تو تمنای دعایی دارد

حافظ  نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند نه هرکه آینه سازد سکندری داند نه هرکه طرف کله کج نهادوتندنشست

حافظ

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند

نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هرکه طرف کله کج نهادوتندنشست

کلاه داری وآیین سروری داند

توبندگی چو گدایان به شرط مزدمکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گداصفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه‌ای شیوه پری داند

هزار نکته باریکتر ز مو این جاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش ز خال توست مرا

که قدر گوهر یک دانه جوهری داند

به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

خوش بود گر محک تجربه آید به میان  تا سیه روی شود هر که در او غش باشد غزلی ناب از حضرت حافظ  

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

غزلی ناب از حضرت حافظ

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی...

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

غم دنیی دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مه وش باشد

حافظ صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

حافظ

صبا به تهنیت پیر می فروش آمد

که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد

هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای

درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد

تنور لاله چنان برفروخت باد بهار

که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد

به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش

که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد

ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع به حکم آن

که چو شد اهرمن سروش آمد

ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد

چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد

چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس

سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقاه به میخانه می‌رود حافظ

مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد

غزلی ناب از حافظ بزرگ چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد  که بود ساقی و این باده از کجا آورد

غزلی ناب از حافظ بزرگ

چه مستی ست ندانم که رو به ما آورد

که بود ساقی و این باده از کجا آورد

تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر

که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن

که باد صبح نسیم گره گشا آورد

رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد

بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد

صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است

که مژده طرب از گلشن سبا آورد ...

علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست

برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

به تنگ چشمی آن ترک لشکری ناز م

که حمله بر من درویش یک قبا آورد

فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند

که التجا به در دولت شما آورد