سعدی سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذرکردوگذرنکردخوابی به چه دیرماندی ای صبح که جا
سعدی سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیالها گذرکردوگذرنکرد خوابی
به چه دیرماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندرافتد که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آنست که با غمش برآید مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری تو به دست خویش فرمای اگرم کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ ساعت ۸:۴۶ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد