بی خبران خبرخبر،ميکده باز باز شد نيمه شبی به درگهی دست کسی درازشد شيخ فرود آمدازمنبروعظ و مر

بی خبران خبر خبر ، ميکده باز باز شد

نيمه شبی به درگهی دست کسی دراز شد

شيخ فرود آمد از منبر وعظ و مرثيت

مطرب عشق از ميان هی زد و برفراز شد

می‌رسدم ز هر طرف بانگ رباب و چنگ و دف

يار ز راه می‌رسد دمدمه‌ی نياز شد

چنگ به دامنش زدم عشوه نمود و بست در

سنگ چو بر درش زدم صد در بسته باز شد

عشق چو سر بر آورد خواجه به بندگی بَرد

تاج سر سبکتکين ، خاک در اياز شد

سر وجود خال تو ، مستی‌ام از خيال تو

آينه‌ی جمال تو ، ساغر اهل راز شد

طرّه‌ی کيميا بَرد تاب و توان شمس را

عشق حقيقی عاقبت ختم به اين مجاز شد

آينه وقت ديدنت بر دلش آه، خيمه زد

سرو چو ديد قامتت خم شد و در نماز شد

(ارفع) اگر زدی به سر نعره کشيدی از جگر

شکر خدا که عاقبت آه تو کار ساز شد

بيا برگرديم! ارفع کرمانی .جاده يك دست نشيب است بيا بر گرديم بوي اين خاك قريب است بيا برگرديم

بيا برگرديم! ارفع کرمانی

جاده يك دست نشيب است بيا بر گرديم

بوي اين خاك قريب است بيا برگرديم

بي خود از گوشة اين بام بر آن بام مپر

مي رسد آنچه نصيب است بيا بر گرديم

بر قرقخانة معشوق علم كس نزند

پشت عيسي به صليب است بيا بر گرديم

ساربان گر چه به بي راهه برد قافله را

دست كم ناقه نجيب است بيا بر گرديم

حرف واعظ همه زيباست وليكن حرف است

بن اين وعظ فريب است بيا بر گرديم

زير گلدسته نديديم به جز ساية سرد

بيرق عشق لهيب است بيا بر گرديم

سر و ته كردن ارفع چه تعجب دارد؟

كار ديوانه عجيب است بيا بر گرديم!