غزلی بی نظیراز فروغی بسطامی چه خلاف سرزد ازما که درسرای بستی بردشمنان نشستی دل دوستان شکستی
غزلی بی نظیر .. از زنده یاد فروغی بسطامی
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی
بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی
سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی
کسی از خرابه ی دل نگرفته باج هرگز
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی
به قلمرو محبت در خانه ای نرفتی
که به پاکی اش نرفتی و به سختی اش نبستی
به کمال عذر گفتم که به لب رسید جانم
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی شناسی
به در کنشت منشین تو که بت نمی پرستی
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی؟
تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی؟
اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش
که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی
مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه
کس از این شراب باقی ، نرسد به هیچ مستی
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
فروغی بسطامی
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد