غزلی بی نظیراز فروغی بسطامی چه خلاف سرزد ازما که درسرای بستی بردشمنان نشستی دل دوستان شکستی

غزلی بی نظیر .. از زنده یاد فروغی بسطامی

چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی

بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی

سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول

که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی

ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی

ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی

کسی از خرابه ی دل نگرفته باج هرگز

تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی

به قلمرو محبت در خانه ای نرفتی

که به پاکی اش نرفتی و به سختی اش نبستی

به کمال عذر گفتم که به لب رسید جانم

ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟

ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی شناسی

به در کنشت منشین تو که بت نمی پرستی

تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی؟

تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی؟

اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش

که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی

مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه

کس از این شراب باقی ، نرسد به هیچ مستی

مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی

که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

فروغی بسطامی

فروغی بسطامی ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا

فروغی بسطامی

ساقیا کمتر می امشب از کرم دادی مرا

تا سحر پیمانه پر کردی و کم دادی مرا

تا شراب آلوده لعلت گفت حرفی از کباب

رخصتی بر صید مرغان حرم دادی مرا

شام اگر قوت روانم دادی از خون جگر

صبح یاقوت روان از جام جم دادی مرا

دوش گفتی ماجرای وصل و هجرانت به من

هم امید لطف و هم بیم ستم دادی مرا

در محبت یک نفس آسایشم حاصل نشد

کز پس هر عافیت چندین الم دادی مرا

من که در عهدت سر مویی نورزیدم خلاف

مو به مو، ناحق به گیسویت قسم دادی مرا

من نمی‌دانم که در چشم خمارینت چه بود

کز همه ترکان آهو چشم، رم دادی مرا

تا خط سبز تو سر زد فارغ از ریحان شدم

خط آزادی ازین مشکین رقم دادی مرا

تا نهادم گام در کویت روا شد کام من

منتهای کام در اول قدم دادی مرا

تا فکندی حلقه‌های زلف را در پیچ و خم

بر سر هر حلقه‌ای صد پیچ و خم دادی مرا

گاهیم در کعبه آوردی و گاهی در کنشت

گه مسلمان و گهی کافر قلم دادی مرا

چون میسر نیست دیدار تو دیدن جز به خواب

پس چرا بیداری از خواب عدم دادی مرا 

تا لبان من شدی در مدح سلطان عجم

شهرتی هم در عرب هم در عجم دادی مرا

ناصرالدین شه، فروغی آن که گفتش آفتاب

روشنیها از رخت هر صبح‌دم دادی مرا

فروغی بسطامی تا صورت زیبای تو از پرده عیان شدیک باره پری از نظر خلق نهان شد

فروغی بسطامی
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد
یک باره پری از نظر خلق نهان شد
گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد
ور ساقی مشتاق تویی مست توان شد...
گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت
بالای بلاخیز تو آشوب جهان شد
نقدی که ز بازار تو بردیم تلف گشت
سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد
جان از الم هجر تو بی صبر و سکون گشت
تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد
هم قاصد جانان سبک از راه نماید
هم‌ جان گران مایه به تن سخت گران شد
چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت
اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد
مقصود خود از خاک در کعبه نجستم
باید که به جان معتکف دیر مغان شد
تا دم زدم از معجزه‌ی پیر خرابات
صوفی به یقین آمد، زاهد به گمان شد
پیرانه‌سر آمد به کفم دامن طفلی
المنة الله که مرا بخت جوان شد

تا کی در انتظار قیامت توان نشست.برخیز تا هزار قیامت به پا کنی.فروغی بسطامی .گلپا تقدیم دوستان

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
.برخیز تا هزار قیامت به پا کنی
.فروغی بسطامی و سلطان اواز ایران گلپا
آواز"حلقه های زلف" در دستگاه همایون با همکاری
اساتید مرتضی محجوبی و اکبر گلپایگانی
خوش آن که حلقه‌های سر زلف وا کنی
ديوانگان سلسله‌ات را رها کنی
کار جنون ما به تماشا کشيده‌است
يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی
کردی سياه، زلف دو تا را که در غمت
مويم سفيد سازی و پشتم دو تا کنی
تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی
من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی **
گر عمر من وفا کند، ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی **
سر تا قدم، نشانه تير تو گشته‌ام
تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی **
تا کی در انتظار قيامت، توان نشست
برخيز تا هزار قيامت به پا کنی **
دانی که چيست حاصل انجام عاشقی؟
جانانه را ببينی و جان را فدا کنی **
شکرانه ‌ای که شاه نکويان شدی به حسن
می‌بايد التفات به حال گدا کنی **
حيف آيدم کز آن لب شيرين بذله‌گوی
الا ثنای خسرو کشورگشا کنی **
آفاق را گرفت، فروغی فروغ تو
وقت است اگر به ديده افلاک جا کنی **

تقدیم دوستان بزرگوار بشنوید بی نظیره
http://www.youtube.com/watch?v=H3nuuaNCr_s

 

فروغی بسطامی دیوان اشعار » غزلیات..آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را.اول از بیگانه باید کرد

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات

آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه را

اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را

آشنایی‌های آن بیگانه پرور بین، که من

می‌خورم در آشنایی حسرت بیگانه را

چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیست

واعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را

گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیست

الفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را

کاش می‌آمد شبی آن شمع در کاشانه‌ام

تا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را

نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیست

شادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را

تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفس

نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را

در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خرید

جوهری داند بهای گوهر یکدانه را

بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوست

زان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را

 

گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهم شاعر:

فروغی بسطامی

گر به گل‌زار رخش افتد نگاه گاه گاهم

  گل به دامن می‌توان برد از گلستان نگاهم...

گفتمش گل چیست، گفتا پیرهن چاک نسیمم   

گفتمش مه چیست، گفتا سایه پرورد کلاهم

قصه‌ توفان نوح افسانه‌ای از موج اشکم   

 شعله‌ نار خلیل انگاره‌ای از برق آهم

کو چنان عشقی که تا یک جا به فرساید وجودم

کو چنان برقی که تا یک سر به سوزاند گیاهم

مالک عفوش ندانم تا نپوشاند خطایم     

صاحب فضلش ندانم تا نبخشاید گناهم

زیر شمشیر اجل بردم پناه از بی‌پناهی 

  آه اگر محراب ابرویش نگیرد در پناهم

گر به خاک من پس از کشتن گذار قاتل افتد 

ماجرا دیگر بگویم، خون بها هرگز نخواهم

حاجت از بی حاجتی در عشق می‌باید گرفتن 

  من خوشم با ناامیدی تا تویی امیدگاهم

شربت وصلم ندادی تا نخوردم زهر هجران 

 بوسه بر پایت ندادم تا نکردی خاک راهم

گه قمر پندارمت، گاهی پری، گاهی فرشته 

 پرده از رخ برفکن یعنی برآر از اشتباهم

من که از روز ازل دیدم جمالش را فروغی 

 تا به فردای قیامت فارغ از خورشید و ماهم

فروغی_بسطامی..ترک حیات گفتیم، کام از لبش گرفتیم.مردن چه فرق دارد ،با زندگانی ما

ای کاش جان بخواهد، معشوقِ جانیِ ما
تا مدّعی بمیرد ،از جان فشانی ما

گر در میان نباشد، پای وصال جانان
مردن چه فرق دارد ،با زندگانی ما

ترک حیات گفتیم، کام از لبش گرفتیم
الحق که جای رَشک است، بر کامرانی ما

سودای او گزیدیم، جنس غمش خریدیم
یا رب زیان مبادا، در بی زیانی ما

در عالم محبت ،الفت بهم گرفته
نامهربانی او، با مهربانی ما

در عین بی‌زبانی ،با او به گفتگوییم
کیفیتِ غریبی است ،در بی زبانی ما

صد ره ز ناتوانی، در پایش اوفتادیم
تا چشمِ رحمت افکند، بر ناتوانی ما

تا بی‌نشان نگشتیم، از وی نشان نجستیم
غافل خبر ندارد، از بی‌نشانی ما

تدبیرها نمودیم، در عاشقی فروغی
کاری نیامد آخِر ،از کاردانی ما...

فروغی_بسطامی

آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی..که نه از می خبرم هست و نه از مینایی..فروغی بسطامی

دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی

که به از گوشه‌ی می‌خانه ندیدم جایی

آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی

که نه از می خبرم هست و نه از مینایی

با تو ای می غم ایام فراموشم شد

که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی

ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری

طفل نادانی و در بردن دل دانایی

کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی

بسته‌ی زلف تو آسوده ز هر سودایی

ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی

قطره را گردش جام تو کند دریای

عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار

که اهل بینش نروند از پی هر زیبایی

بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد

زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی

از کمند تو فروغی به سلامت بجهد

که ستم پیشه و عاشق کش و بی‌پروایی

دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت.سحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت.فروغی بسطامی

فروغی بسطامی
 
دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت
سحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت
پس از مجاهده چون همدم تو می‌گشتم
دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می‌گشت
به آرزوی تو یک قوم کو به کو می‌رفت
به جستجوی تو یک شهر در به در می‌گشت
به طرهٔ تو کسی می‌کشید دست مراد
که هم چو گوی ز چوگان او به سر می‌گشت
شب فراق تو در خون خویش می‌خفتم
ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می‌گشت
غم تو هر چه فزونش به نیشتر می‌زد
ارادت دل صد پاره بیشتر می‌گشت
دهان نوش تو را چون خیال می‌بستم
لعاب در دهنم نشهٔ شکر می‌گشت
شبی که از غم روی تو گریه می‌کردم
تمام روی زمین ز آب دیده تر می‌گشت
فغان که شد سر کویی گذر فروغی را
که هر طرف پدری از پی پسر می‌گشت

فروغی بسطامی..سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول .که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی

سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول 
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی
غزلی بی نظیر ..
از زنده یاد فروغی بسطامی
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی 
بر دشمنان نشستی دل دوستان شکستی 
سر شانه را شکستم به بهانه ی تطاول 
که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستی 
ز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتی ...
ز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستی 
کسی از خرابه ی دل نگرفته باج هرگز 
تو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستی 
به قلمرو محبت در خانه ای نرفتی 
که به پاکی اش نرفتی و به سختی اش نبستی 
به کمال عذر گفتم که به لب رسید جانم 
ز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟ 
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی شناسی 
به در کنشت منشین تو که بت نمی پرستی 
تو که ترک سر نگفتی ز پیش چگونه رفتی؟ 
تو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستی؟ 
اگرت هوای تاج است ببوس خاک پایش 
که بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستی 
مگر از دهان ساقی مددی رسد و گرنه 
کس از این شراب باقی ، نرسد به هیچ مستی 
مگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغی 
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

فروغی بسطامی

فروغی بسطامی )):آخر این نالهٔ سوزنده اثر ها دارد.شب تاریک ٬ فروزنده سحرها دارد

فروغی بسطامی )):
آخر این نالهٔ سوزنده اثر ها دارد
شب تاریک ٬ فروزنده سحرها دارد
غافل از حال جگر سوختهٔ عشق مباش
که در آتشکدهٔ سینه شرر ها دارد
ناله سر میزند از هر بن مویم چون نی
به امیدی که دهان تو شکرها دارد
تتو پسند دل صاحبنظرانی ٬ ورنه
مادر دهر به هر گوشه پسر ها دارد
تیره شد روزِ« فروغی» به ره عشق مهی
که نهان در شکن طره قمرها دارد

فروغی بسطامی..عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنید.که من این سلسله را سلسله جنبان دارم

فروغی بسطامی

بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارم
گر به دوزخ بریم، شکر فراوان دارم
اشک و آهم ز فراقت به هم آمیخته شد
بلعجب بین که در آب آتش سوزان دارم
گر بسوزد نفسم هر دو جهان را نه عجب
زان که در سینه بسی سوزش پنهان دارم
داغ و دردی که رسید از تو حرامم بادا
که سر مرهم و اندیشهٔ درمان دارم
شیخ ناپخته به من این همه گو خنده مزن
که دل سوخته و دیدهٔ گریان دارم
بخت برگشته و لخت جگر و چشم پر آب
به هواداری آن صف زده مژگان دارم
من و با خاطر مجموع نشستن، هیهات
که سر و کار بدان زلف پریشان دارم
خوش دلم در غم او با همه ویرانی دل
که بسی گنج در این خانهٔ ویران دارم
عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنید
که من این سلسله را سلسله جنبان دارم
تا فروغی به سیه روزی خود ساخته‌ام
منتی بر سر خورشید درخشان دارم

فروغی بسطامی )) :بندهٔ واهمه بودیم پس از مُردن هم.خواجه پنداشت که آسوده ز پندار شدیم

فروغی بسطامی )) :
آخر از کعبه مقیمِ درِ خمّار شدیم
به یکی رطلِ گران٬ سخت سبکبار شدیم
عالمِ بیخبری طُرفه بهشتی بوده ست
حیف وصد حیف که ما دیر خبر دار شدیم...
مستیِ می بنظر هیچ نیامد ما را
تا خراب از نظر مردمِ هشیار شدیم
جذبهٔ عشق کشانید بکیشی ما را
که زِ هفتاد و دو ملت همه بیزار شدیم
بندهٔ واهمه بودیم پس از مُردن هم
خواجه پنداشت که آسوده ز پندار شدیم
لعل وزلفش سرِ دلجویی ما هیچ نداشت
وه که بی بهره هم از مُهره ٬ هم از مار شدیم

چگونه کار من از کار نگذرد شب هجر...که طره‌اش به خود انداخت کار و بار مرا..زنده یاد فروغی بسطامی

چگونه کار من از کار نگذرد شب هجر...
که طره‌اش به خود انداخت کار و بار مرا..
زنده یاد فروغی بسطامی

گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرا

فغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا

کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به رو

بدین بهانه سیه کرد روزگار مرا

فرشته بندگیش را به اختیار کند

پری رخی که ز کف برده اختیار مرا

ربود هوش مرا چشم او به سرمستی

که چشم بد نرسد مست هوشیار مرا

چگونه کار من از کار نگذرد شب هجر

که طره‌اش به خود انداخت کار و بار مرا

نداده است کسی روز بی‌کسی جز غم

تسلی دل بی صبر و بی‌قرار مرا

گرفته‌ام به درستی شکنج زلف بتی

اگر سپهر نخواهد شکست کار مرا

عزیز هر دو جهان باشی از محبت دوست

که خواری تو فزون ساخت اعتبار مرا

فروغی آن که به من توبه می‌دهد از عشق

خدا کند که ببیند جمال یار مرا

فروغی بسطامی..از پی مقصد دل در همه عالم گشتم..گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

تا سر زلف تو شد سلسله‌جنبان جنون
کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود
لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود
بوسه‌گاه لب رندان لب پیمانه نبود
گوشه چشمش اگر نشئه ندادی می را...
یک جهان مست به هر گوشهٔ میخانه نبود
مایهٔ مستی ما باده نبودی هرگز
ساقی بزم گر آن نرگس مستانه نبود
آشنای حرمی بوده‌ام از جذبهٔ عشق
که در آنجا گذر محرم و بیگانه نبود
از پی مقصد دل در همه عالم گشتیم
گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود
پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی
که به پیرامُن شمع این همه پروانه نبود
فروغی بسطامی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست.برخیز تا هزار قیامت به پا کنی.فروغی بسطامی و سلطان اواز ایران  گلپا

 
آواز"حلقه های زلف" در دستگاه همایون با همکاری

اساتید مرتضی محجوبی و اکبر گلپایگانی
 
غزل آواز:فروغی بسطامی
 
 
 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف وا کنی


ديوانگان سلسله‌ات را رها کنی

 

کار جنون ما به تماشا کشيده‌است


يعنی تو هم بيا که تماشای ما کنی

 

کردی سياه، زلف دو تا را که در غمت


مويم سفيد سازی و پشتم دو تا کنی

 

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا


من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

 

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی


با تيغ کج اگر سرم از تن جدا کنی  **

 

گر عمر من وفا کند، ای ترک تندخوی


چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی  **

 

سر تا قدم، نشانه تير تو گشته‌ام


تيری خدا نکرده مبادا خطا کنی  **

 

تا کی در انتظار قيامت، توان نشست


برخيز تا هزار قيامت به پا کنی  **

 

دانی که چيست حاصل انجام عاشقی؟


جانانه را ببينی و جان را فدا کنی  **

 

شکرانه ‌ای که شاه نکويان شدی به حسن


می‌بايد التفات به حال گدا کنی  **

 

حيف آيدم کز آن لب شيرين بذله‌گوی


الا ثنای خسرو کشورگشا کنی  **

 

آفاق را گرفت، فروغی فروغ تو

 

وقت است اگر به ديده افلاک جا کنی  **

 
 
تقدیم دوستان بزرگوار بشنوید بی نظیره
 
 
 
 
 

 

ساغری خورده ام از باده ی لعل ساقی.که مرا حسرت امروز و غم فردا نیست. غزل  زیبای دیگری از زنده یاد فرو

  هیچ سری نیست که با زلف تو در سودا نیست
هیچ دلی نیست که این سلسل هاش در پا نیست
چون سر از خاک بر آرند شھیدان در حشر
بر سری نیست که از تیغ تو من تها نیست
می توان یافتن از حالت چشم سیھت
که نگاه تو نگھدار دل شیدا نیست
تو ندانم ز کدامین گلی ای مایه ی ناز
زان که در خاک بشر این همه استغنا نیست
دیده مستوجب دیدار جمالت نشود
ذره شایسته ی خورشید جھان آرا نیست
...
پس چرا سرو چمن از همه بند آزاد است
گر به جان بند هی آن سرو سھی بالا نیست
گفتمش چشم تو ای دوست هزاران خون کرد
گفت سر مستم و زین کرده مرا حاشا نیست
من به تحقیق صنم خانه ی چین را دیدم
صنمی را که دلم خواسته بود آنجا نیست
گاه کافر کندم گاه مسلمان چه کنم
عشق بی قاعده را قاعده ای پیدا نیست
ساغری خورده ام از باده ی لعل ساقی
که مرا حسرت امروز و غم فردا نیست
مگر آن ماه به شھر از پی آشوب آمد
که فروغی نفسی فارغ ازین غوغا نیست
 

 فروغی بسطامی
 

کاش مي آمد شبي آن شمع در کاشانه ام.تا بسوزانم ز غيرت شمع هر کاشانه را.غزلی دلنشین از فروغی بسطامی

آشنا خواهي گر اي دل با خود آن بيگانه را
اول از بيگانه بايد کرد خالي خانه را
آشنايي هاي آن بيگانه پرور بين، که من
مي خورم در آشنايي حسرت بيگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردميست
واعظ کوته نظر کوته کن اين افسانه را
گر گريزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نيست
الفتي با يکدگر ديوانه و فرزانه را
کاش مي آمد شبي آن شمع در کاشانه ام
تا بسوزانم ز غيرت شمع هر کاشانه را
نيم جو شادي در آب و دانه صياد نيست
شادمان مرغي که گويد ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سينه بيرون شد نفس
نازم اين مهمان که بيرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خريد
جوهري داند بهاي گوهر يکدانه را
بس که دارد نسبتي با گردش چشمان دوست
زان فروغي دوست دارد گردش پيمانه را

آن چنان دست جنون گشت گریبان گیرم..که گرفتم همه جا دامن آن سلسله موی..سروده بسیار زیبا از زنده یاد فر

گر به دنبال دل آن زلف رود هیچ مگوی
که به چوگان نتوان گفت مرو در پی گوی
گر ز بیخم بکند، دل نکنم زان خم زلف
ور به خونم بکشد، پا نکشم زان سر کوی
دل به سختی نتوان کند از آن زلف بلند

دیده هرگز نتوان دوخت از آن روی نکوی
یا به تیغ کج او گردن تسلیم بنه
یا ز خاک در او پای بکش، دست بشوی
غنچه گو با دهنش لاف مزن، هیچ مخند
لاله گو با رخ او ناز مکن هیچ مروی
نوبهار آمد و تعجیل به رفتن دارد
کو مجالی که بریزند می از خم به سبوی
بامدادان همه کس راز مرا می‌بیند
بس که شب می‌رودم خون دل از دیده به روی
دانهٔ اشک بده درگران مایه بگیر
غوطه در بحر بزن گوهر گم گشته بجوی
آن چنان دست جنون گشت گریبان گیرم
که گرفتم همه جا دامن آن سلسله موی
راستی گر بچمد سرو فروغی به چمن
باغبان سرو سهی را بکند از لب جوی

مردان خدا پرده ي پندار دريدند. اجرا شهرام ناظری .تقدیم دوستان بشنوید . سراینده فروغی  بسطامی

مردان خدا پرده ي پندار دريدند
يعني همه جا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند همان دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند
...
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند
جمعي به در پير خرابات خرابند
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق در آيند به بازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است
کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک سير فروغي
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

فروغی بسطامی
 

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی.دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی.برگ سبز ۴۹ : شجریان، عبادی، معروفی  تق

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
...

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیده‌ی افلاک جا کنی

فروغ بسطامی
 
 
 
 
 
برگ سبز ۴۹ : شجریان، عبادی، معروفی