.عراقی خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسارتو بیند

عراقی

خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا راهی که پایانش تو باشی

خوشا چشمی که رخسار تو بیند

خوشا ملکی که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل که دلدارش تو گردی

خوشا جانی که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

که امید دل و جانش تو باشی

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

در آن خانه که مهمانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید کسی را

که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آید ز کس؟ آن را که او را

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید

دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم

به بوی آنکه درمانش تو باشی

به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟عراقی

كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي .. !!

(عراقی)

ز دو ديده خون فشانم ز غــمت شب جدايي

چــه كنم كه هست اينها گـل باغ آشــــنايي

مــــژه‌ها و چشم يارم به نظر چــــنان نـمايد

كه مـــيان سنبلــستان چرد آهــوي ختــايي

سر برگ گــل ندارم به چه رو روم به گــلشن

كه شــــنيده‌ام ز گلها هـــمه بوي بي‌وفـايي

بكدام مذهبست اين؟ بكدام ملت‌است اين؟

كه كشند عاشقي را كه تو عاشـقم چرايي

به طواف كــعبه رفتم به حــرم رهـــم ندادند

كه تو در بـرون چه كردي كه درون خانه آيي؟

به قـــمارخانه رفتم، هــــــمه پاكــــباز ديدم

چـو به صــومعه رســــيدم همه زاهد ريايي

در ديــر مي‌زدم مــــــن، که نـــدا ز در درآمد

كه درآ درآ عــــــراقي، كه تو هم ازآن مــايي

رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی   دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟ شعر از فخرالدین عراقی

شعر از فخرالدین عراقی

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟

کز زخمه‌ی آن نه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص

خود جان و جهان نغمه‌ی آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند

کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟

رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی

دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟

معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود

پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟ ...

محتاج نیاز دل عشاق چرا شد

حسن رخ خوبان، که همه مایه‌ی ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید

ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست

در کسوت معشوق چو آید همه ساز است

زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت

قسم دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک

هر ره که جزین است همه دور و دراز است

مستی، که خراب ره عشق است، در این ره

خواب خوش مستیش همه عین نماز است

در صومعه چون راه ندادند مرا دوش

رفتم به در میکده، دیدم که فراز است

از میکده آواز برآمد که: عراقی

در باز تو خود را، که در میکده باز است

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی. فخرالدین عراقی

زدو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت

که رقیب در نیاید به بهانه گدایی

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهویی ختایی

در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است

به امید آن که شاید تو به چشم من در آیی

سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن

که شنیده ام ز گل ها همه بوی بی وفایی

به کدام مذهب است این به کدام ملت است این

که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

که برون در چه کردی که درون خانه آیی

به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم

چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

در دیر می زدم من که یکی ز در درآید که

درآ د آ عراقی که تو هم از آن مایی

فخرالدین عراقی

یکی از بهترین غزلهای فخرالدین عراقی تقدیم دوستان بزرگواری که دیگه سری به وبلاگ نمیزنند

یکی از بهترین غزلهای فخرالدین عراقی
عشق شوری در نهاد ما نهاد
جان ما در بوته سودا نهاد
گفت و گویی در زبان ما فکند
جست و جویی در درون ما نهاد...
از خمستان جرعه ای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد
چون نبود او را معین خانه ای .
هر کجا جا دید رخت آنجا نهاد
حسن را بر دیده خود جلوه داد
منتی بر عاشق شیدا نهاد
یک کرشمه کرد با خود آنچنانک .
فتنه ای در پیر و در برنا نهاد
تا تماشای وصال خود کند
نور خود در دیده ی بینا نهاد
تا کمال علم او ظاهر شود
این همه اسرار در صحرا نهاد
شور و غوغایی بیامد از جهان
حسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا عراقی را بدید .
نام او سر دفتر غوغا نهاد
فخر الدین عراقی

عراقی � دیوان اشعار � غزلیات گنجور..به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون

عراقی � دیوان اشعار � غزلیات
گنجور
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات گنجور..به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که برون در چه کردی؟ که درون

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات
گنجور
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی
چه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
همه شب نهاده‌ام سر، چو سگان، بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانهٔ گدایی
مژه‌ها و چشم یارم به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
در گلستان چشمم ز چه رو همیشه باز است؟
به امید آنکه شاید تو به چشم من درآیی
سر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟
که شنیده‌ام ز گلها همه بوی بی‌وفایی
به کدام مذهب است این؟ به کدام ملت است این؟
که کشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی؟ که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دیر می‌زدم من، که یکی ز در در آمد
که : درآ، درآ، عراقی، که تو خاص از آن مایی

فخرالدین عراقی.مقصود دل عاشق شیدا همه او دان.مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان

فخرالدین عراقی

مقصود دل عاشق شیدا همه او دان
مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
بینایی هر دیده‌ی بینا همه او بین
زیبایی هر چهره‌ی زیبا همه او دان
یاری ده محنت زده مشناس جز او کس
فریادرس بی‌کس تنها همه او دان
در سینه‌ی هر غمزده پنهان همه او بین
در دیده‌ی هر دلشده پیدا همه او دان
هر چیز که دانی جز از او، دان که همه اوست
یا هیچ مدان در دو جهان، یا همه او دان
بر لاله و گلزار و گلت گر نظر افتد
گلزار و گل و لاله و صحرا همه او دان
ور هیچ چپ و راست ببینی و پس و پیش
پیش و پس و راست و چپ و بالا همه او دان
ور آرزویی هست بجز دوست تو را هیچ
بایست، عراقی، و تمنا همه او دان

فخرالدین عراقی..عشق شوری در نهاد ما نهاد .جان ما در بوتهٔ سودا نهاد


فخرالدین عراقی
عشق شوری در نهاد ما نهاد 
جان ما در بوتهٔ سودا نهاد 
گفت و گویی در زبان ما فکند 
جست و جویی در درون ما نهاد 
از خُمستان جرعه ای بر خاک ریخت 
جنبشی در آدم و حوّا نهاد 
دم به دم در هر لباسی رخ نمود 
لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد 
یک کرشمه کرد با خود آن چنانک 
فتنه ای در پیر و در برنا نهاد 
شور و غوغایی برآمد از جهان 
حُسن او چون دست در یغما نهاد 
چون در آن غوغا عِراقی را بدید 
نام او سر دفتر غوغا نهاد

کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست.شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند است
بیا، که دیده به دیدارت آرزومند است 
به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است 
به یک کرشمه دل از غمزه‌ی تو خرسند است 
فتور غمزده‌ی تو خون من بخواهد ریخت 
بدین صفت که در ابرو گره درافکند است 
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای 
که صدهزار چو من دلشده در آن بند است 
مبر ز من، که رگ جان من بریده شود 
بیا، که با تو مر صدهزار پیوند است 
مرا چو از لب شیرین تو نصیبی نیست 
از آن چه سود که لعل تو سر به سرقند است؟ 
کسی که همچو عراقی اسیر عشق تو نیست 
شب فراق چه داند که تا سحر چند است؟

خوشا جانی که جانانش تو باشی.خوشا راهی که پایانش تو باشی..عراقی

خوشا جانی که جانانش تو باشی
.عراقی
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پایانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بیند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
خوشی و خرمی و کامرانی
کسی دارد که خواهانش تو باشی
چه خوش باشد دل امیدواری
که امید دل و جانش تو باشی 
همه شادی و عشرت باشد، ای دوست
در آن خانه که مهمانش تو باشی
گل و گلزار خوش آید کسی را
که گلزار و گلستانش تو باشی
چه باک آید ز کس؟ آن را که او را
نگهدار و نگهبانش تو باشی
مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را
که هم کفر و هم ایمانش تو باشی
مشو پنهان از آن عاشق که پیوست
همه پیدا و پنهانش تو باشی
برای آن به ترک جان بگوید
دل بیچاره، تا جانش تو باشی
عراقی طالب درد است دایم
به بوی آنکه درمانش تو باشی

عراقی - چه بد کردم؟تو را گفتم که: مشنو گفت بد گوی.علی رغم من مسکین شنیدی

عراقی - چه بد کردم؟
چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟
که ناگه دامن از من درکشیدی
چه افتادت که از من برشکستی؟
چرا یکبارگی از من رمیدی؟
به هر تر دامنی رخ می نمایی
چرا از دیدهٔ من ناپدیدی؟
تو را گفتم که: مشنو گفت بد گوی
علی رغم من مسکین شنیدی
مرا گفتی: رسم روزیت فریاد
عفا الله نیک فریادم رسیدی!
دمی از پرده بیرون آی، باری
که کلی پردهٔ صبرم دریدی
هم از لطف تو بگشاید مرا کار
که جمله بستگی ها را کلیدی
نخستم برگزیدی از دو عالم
چو طفلی در برم می پروریدی
لب خود بر لب من می نهادی
حیات تازه در من می دمیدی
خوشا آن دم که با من شاد و خرم
میان انجمن خوش می چمیدی
ز بیم دشمنان با من نهانی
لب زیرین به دندان می گزیدی
چو عنقا، تا به چنگ آری مرا باز
ورای هر دو عالم می پریدی
مرا چون صید خود کردی، به آخر
شدی با آشیان و آرمیدی
تو با من آن زمان پیوستی، ای جان
که بر قدم لباس خود بریدی
از آن دم بازگشتی عاشق من
که در من روی خوب خود بدیدی
من ار چه از تو می آیم پدیدار
تو نیز اندر جهان از من پدیدی
مراد تو منم، آری، ولیکن
چو وابینی تو خود خود را مریدی
گزیدی هر کسی را بهر کاری
عراقی را برای خود گزیدی

اســـــرار خـــرابات بجـــــز مـــسـت نداند.هشيار چه داند که درآن كوي چه راز است(فخرالدين عراقي)

اســـــرار خـــرابات بجـــــز مـــسـت نداند
هشيار چه داند که درآن كوي چه راز است
(فخرالدين عراقي)
در كــوي خرابات كسي را كه نيـــاز است
هشياري و مستيش همه عين نماز است
آنـــجا نپذيرنــــد صـــــــــلاح و ورع امـــروز
آنچ از تـو پذيرند در آن كــوي، نيــــاز است
خـواهي كه درون حـــرم عشق خــرامي
در مـيكده بنشين كه ره كـعبه دراز است 
اســـــرار خـــرابات بجـــــز مـــسـت نداند
هشيار چه داند که درآن كوي چه راز است
هــان! تا نـنهـــي پاي درين راه به بـــازي
زيرا كه دريـن راه بسي شيب‌ و فراز است
آواز ز مـــيــــخانه بـــرآمــد كه عراقــــــي
دربــاز تو خـــود را كه در مــيكده باز است

شاعر:عطار، جامی، ​عبرت نائينی، ​مـولانا، فرصت شيرازی ​و عراقی .بیادِ خاطره پروانه.‎خـوبـان هـزار و ا

 

بیادِ خاطره پروانه.‎
شعر ابتدا :
خـوبـان هـزار و از همه مقصود من یکيست
صـد پـاره گـر کنند بـه تيغم سخن یکيست
خـوش مجمعيست انجمــن نيکــوان ولــی
مـاهـی که از اوست رونق انجمن یکيست
ـــــــــــــــــ
چـون نـور کـه از مهـر جـدا هست و جدا نيست
عــالــم همــه آیــات خـدا هست و خـدا نيست
هـــر جـــا نگـــری جلـــوه گــه شاهد غيبيست
او را نتــوان گفـت کجـــا هست و کجـــا نيست
کـــــو جـــــرأت گفتن کـــــه خطـــــا و کــــرم او
بر دشمـن و بر دوست چرا هست و چرا نيست
خواننده :خاطره پروانه
مطلع ترانه :
یــک شبــی مجنــون بـه خلوتگاه راز
بــا خــــــدای خـویشتن ميکـــــرد راز
نـامــم از بهــر چــه مجنــون کرده ای
بهــر یک ليلــی دلــم خــون کرده ای
از چــه هــر کس را نصيبــی داده ای
درد هــــر کس را طبيبـــــی داده ای
ای خــدا آخــر نصيب مـــن کجاست
مردم از حسرت طبيب مـن کجاست
ایـن نـدا آمـد کـه ای شوریـــده حال
تــا تـوانــی تــو در ایــن در گــه بنال
کـار ليلــی نيست ایــن کار منست
روی ليلــــی عکس رخسار منست
گوینده :روشنک
شاعر : عطار، جامی، ​عبرت نائينی، ​مـولانا، ​ فرصت شيرازی ​و عراقی ​
همکاری : تجویدی، ​جليل شهناز و ​رضا ورزنده

 

 https://www.youtube.com/watch?v=jgQAWWwill0
 
 

عراقی..ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟کز زخمهٔ آن نُه فلک اندر تک و تاز است

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
کز زخمهٔ آن نُه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه جهان را همه در رقص
خود جان و جهان نغمهٔ آن پرده‌نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده که داند ؟
کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟

رازی ست درین پرده گر آن را بشناسی
دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید
از است به جایی و به یک جای نیاز است

در صورتِ عاشق چو درآید همه سوز است
در کسوتِ معشوق چو آید همه ساز است

راهی است ره عشق به غایت خوش و نزدیک
هر ره که جزین است همه دور و دراز است ...

عراقی

رسید از غم به لب جانم ، رخت بنما و جان بستان.که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان. عراقی

سلطانِ شوریده دلانِ عاشق " عراقی " شیوا سروده است :

ز دل ، جانا ، غمِ عشقت رها کردن توان؟ نتوان

زِ جان ، ای دوست، مهرِ تو جدا کردن توان؟ نتوان

اگر صد بار هر روزی برانی از برِ خویشم

شد آمد از سرِ کویت رها کردن توان؟ نتوان

مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش

بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان

دریغا ! رفت عمرِ من، ندیدم یک نفس رویت

کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان

رسید از غم به لب جانم ، رخت بنما و جان بستان

که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان

چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید

که با کمترِ سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان

عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید

درِ خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان.

فخرالدین عراقی..با عشق تو ناز در نگنجد.جز درد و نیاز در نگنجد

با عشق تو ناز در نگنجد
فخرالدین عراقی

با عشق تو ناز در نگنجد
جز درد و نیاز در نگنجد 
با درد تو درد در نیاید 
با سوز تو ساز در نگنجد 
بیچاره کسی که از در تو 
دور افتد و باز در نگنجد
با داغ غمت درون سینه
جز سوز و گداز در نگنجد
با عشق حقیقتی به هر حال 
سودای مجاز در نگنجد
در میکده با حریف قلاش
تسبیح و نماز در نگنجد
در جلوه‌گه جمال حسنت 
خوبی ایاز در نگنجد 
با یاد لب تو در خیالم 
اندیشه‌ی گاز در نگنجد
آنجا که رود حدیث وصلت
یک محرم راز در نگنجد 
وآندم که حدیث زلفت افتد
جز شرح دراز در نگنجد
چه ناز کنی عراقی اینجا؟ 
جان باز، که ناز در نگنجد 
.
فخرالدین عراقی

 
 
 
 

(عراقی)عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است

ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است

آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص خود جان و جهان نغمهٔ آن پرده‌ نواز است

عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟

رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟

معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟

محتاج نیاز دل عشاق چرا شد حسن رخ خوبان، که همه مایهٔ ناز است؟

عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است

در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست در کسوت معشوق چو آید همه ساز است

زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت قسم دل عشاق همه سوز و گداز است

راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک هر ره که جزین است همه دور و دراز است

مستی، که خراب ره عشق است، درین ره خواب خوش مستیش همه عین نماز است

در صومعه چون راه ندادند مرا دوش رفتم به در میکده، دیدم که فراز است

از میکده آواز برآمد که: عراقی در باز تو خود را، که در میکده باز است

(عراقی)

خواهم كه يك زمان من با تو دمي بر آرم.از بخت بد عراقي آن هم نمي توانم

فخرالدین عراقی

اي راحت روانم ، دور از تو نا توانم

باري ،بيا ، كه جانم در پاي تو فشانم

گيرم كه من نگويم ،لطف تو خود نگويد:

كين خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

اي بخت خفته ،برخيز، تا حال من ببيني

وي عمر رفته ،باز آي،تابشنوي فغانم

اي دوست ،گاه گاهي مي كن بمن نگاهي

آخر چو چشم مستت من نيز ناتوانم

بر من هماي وصلت سايه از آن نيفگند

كز محنت فراقت پوسيد استخوانم

اين طرفه تر كه:دايـم تو با مني و من باز

چون سايه در پي تو گرد جهان روانم

كس ديد تشنه اي را غرقه در آب حيوان

جانش بلب رسيده از تشنگي؟ من آنم

خواهم كه يك زمان من با تو دمي بر آرم

از بخت بد عراقي آن هم نمي توانم

با عراقي گر عتابي مي کني..از طريق مهر کن، وز کين مکن

بي رخت جانا، دلم غمگين مکن
رخ مگردان از من مسکين، مکن
خود ز عشقت سينه ام خون کرده اي
از فراقت ديده ام خونين مکن
بر من مسکين ستم تا کي کني؟
خستگي و عجز من مي بين، مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندين مکن
هر چه مي خواهي بکن، بر من رواست
بي نصيبم زان لب شيرين مکن
بر من خسته، که رنجور توام
گر نمي گويي دعا، نفرين مکن
در همه عالم مرا دين و دلي است
دل فداي توست، قصد دين مکن
خواه با من لطف کن، خواهي جفا
من نيارم گفت: کان کن، اين مکن
با عراقي گر عتابي مي کني
از طريق مهر کن، وز کين مکن