زنده یاد مهرداد اوستا ..با من بگو تا کیستی ؟ مهری ؟ بگو ، ماهی ؟ بگو. سپاس از دوستی که ارسال کرده  

با من بگو تا کیستی ؟ مهری ؟ بگو ، ماهی ؟ بگو 
خوابی ، خیالی ، چیستی ؟ اشکی ؟ بگو ، آهی ؟ بگو 

راندم چو از مهرت سخن ، گفتی بسوز و دم مزن 
دیگر بگو از جان من ، جانا ! چه می‌خواهی ؟ بگو 

گیرم نمی‌گیری دگر ، زآشفته ی عشقت خبر 
بر حال من گاهی نگر ، با من سخن گاهی بگو 

ای گل پی هر خس مرو ، در خلوت هر کس مرو 
گویی که دانم ! پس مرو، گر آگه از راهی ، بگو 

غمخوار دل ای مه نئی ، از درد من آگه نئی 
ولله نئی ، بالله نئی ، از دردم آگاهی ، بگو 

بر خلوت دل سرزده ، یک ره درآ ساغر زده 
آخر نگویی سرزده ، از من چه کوتاهی ؟ بگو 

من عاشق تنهایی‌ام ، سرگشته ی شیدایی‌ام 
دیوانه‌ ی رسوایی‌ام ، تو هرچه می‌خواهی ، بگو


زنده یاد مهرداد اوستا 

مهرداد اوستا..از درد سخن گفتن و از درد شنیدن.با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردی‌‌ست 
با یاد تو دم ساز دل من دم سردی‌ست
گر رو به تو آورده‌ام از روی نیازی‌‌ست
ور دردسری می‌دهمت از سر دردی‌ست
از راهروان سفر عشق درین دشت
گلگونه سرشكیست اگر راهنوردى ست 
در عرصه اندیشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فریادی و خونین چه نبردى ست
غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد 
جز درد كه دانست كه این مرد چه مردی است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بیدرد ندانی كه چه دردی است؟
چون جام شفق موج زند خون به دل من
با این همه دور از تو مرا چهره زردی است

مهرداد اوستا

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام ..دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو..مهرداد اوستا   

با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو
...

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو