محتسب مستی بـه ره دیدوگریبـانش گرفت مست گفـت این پیـراهـن اسـت افـسـارنیست شعراززنده یادپروین اعتصا

محتسب مستی بـه ره دید و گریبـانش گرفت

مست گفـت این پیـراهـن اسـت افـسـار نیست

گفت مستـی زان سـبب افتـان وخیزان می روی

گفـت جـرم راه رفتـن نیست ره هـمـوار نیسـت

گفت می باید ترا تا خانه ی قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت نزدیک است والی راسرای آنجا شویم

گفـت والـی از کجـا در خـانـه ی خمـار نیسـت

گفت تا داروغه راگوییم درمسجد بخواب

گـفـت مـسـجـد خـوابگـاه مـردم بـدکـار نیسـت

گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان

گـفـت کـار شـرع کـار درهــم و دیـنـار نیسـت

گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم

گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیسـت

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفـت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیسـت

گفت می بسیار خوردی زان چنان بیخود شدی

گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیسـت

گفت باید حد زند هوشیار مردم مست را

گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست

"پروین اعتصامی"

مناظره زیبای سیر وپیاز از پروین اعتصامی..در خود ، آن به كه نيكتر نگري اول ، آن به كه عيب خود گويي

مناظره زیبای سیر وپیاز از پروین اعتصامی

سير، يك روز طعنه زد به پياز كه تو مسكين، چقدر بد بويي

گفت ، از عيب خويش بي خبري زان ره از خلق ، عيب مي جويي

گفتن از زشت رويي دگران نشود باعث نكو رويي

تو گمان مي كني که شاخ گُلي به صف سرو و لاله مي رويي

يا كه همبوي مُشك تاتاري يا ز ازهار باغ مينويي

خويشتن ، بي سبب بزرگ مكن تو هم از ساكنان اين كويي

ره ما ، گر كج است و ناهموار تو خود ، اين ره چگونه مي پويي

در خود ، آن به كه نيكتر نگري اول ، آن به كه عيب خود گويي

ما زبونيم و شوخ جامه و پست تو چرا شوخ تن نمي شويي

پروین اعتصامی برزگرى پند به فرزند دادکاى پسر، اين پيشه پس از من تراست مدت ما جمله به محنت گذشت

پروین اعتصامی
برزگرى پند به فرزند داد
کاى پسر، اين پيشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسيم و نمى است
خرمى مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلى است در آغوش خاک
روز و شب، اين طفل به نشو و نماست
ميوه دهد شاخ، چو گردد درخت
اين هنر دايه باد صباست
دولت نوروز نپايد بسى
حمله و تاراج خزان در قفاست
دور کن از دامن انديشه دست
از پى مقصود برو تات پاست
هر چه کنى کشت، همان بدروى
کار بد و نيک، چو کوه و صداست
سبزه بهر جاى که رويد، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گياست
راستى آموز، بسى جو فروش
هست در اين کوي، که گندم نماست
نان خود از بازوى مردم مخواه
گر که تو را بازوى زور آزماست
سعى کن، اى کودک مهد اميد
سعى تو بنا و سعادت بناست
تجربه ميبايدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
گفت چنين، کاى پدر نيک راى
صاعقه ما ستم اغنياست
پيشه آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
دولت و آسايش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
قوت، بخوناب جگر ميخوريم
روزى ما، در دهن اژدهاست
غله نداريم و گه خرمن است
هيمه نداريم و زمان شتاست
حاصل ما را، دگران مى برند
زحمت ما زحمت بى مدعاست
از غم باران و گل و برف و سيل
قامت دهقان، بجوانى دوتاست
سفره ما از خورش و نان، تهى است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
گه نبود روغن و گاهى چراغ
خانه ما، کى همه شب روشناست
زين همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همين بورياست
همچو مني، زاده شاهنشهى است
ليک دو صد وصله، مرا بر قباست
رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بى نواست
خرقه درويش، ز درماندگى
گاه لحاف است و زمانى عباست
از چه، شهان ملک ستانى کنند
از چه، بيک کلبه ترا اکتفاست
پاى من از چيست که بى موزه است
در تن تو، جامه خلقان چراست
خرمن امساله ما را، که سوخت؟
از چه درين دهکده قحط و غلاست
در عوض رنج و سزاى عمل
آنچه رعيت شنود، ناسزاست
چند شود بارکش اين و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
کار ضعيفان ز چه بى رونق است
خون فقيران ز چه رو، بى بهاست
عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کيمياست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضياست
ز انده اين گنبد آئينه گون
آينه خاطر ما بى صفاست
آنچه که داريم ز دهر، آرزوست
آنچه که بينيم ز گردون، جفاست
پير جهانديده بخنديد کاين
قصه زور است، نه کار قضاست
مردمى و عدل و مساوات نيست
زان، ستم و جور و تعدى رواست
گشت حق کارگران پايمال
بر صفت غله که در آسياست
هيچکسى پاس نگهدار نيست
اين لغت از دفتر امکان جداست
پيش که مظلوم برد داورى
فکر بزرگان، همه آز و هوى ست
انجمن آنجا که مجازى بود
گفته حق را، چه ثبات و بقاست
رشوه نه ما را، که بقاضى دهيم
خدمت اين قوم، به روى و رياست
نبض تهى دست نگيرد طبيب
درد فقير، اى پسرک، بى دواست
ما فقرا، از همه بيگانه ايم
مرد غني، با همه کس آشناست
بار خود از آب برون ميکشد
هر کس، اگر پيرو و گر پيشواست
مردم اين محکمه، اهريمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
آنکه سحر، حامى شرع است و دين
اشک يتيمانش، گه شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگى
پنجه آلوده ايشان گواست
خون بسى پيرزنان خورده است
آنکه بچشم من و تو، پارساست
خوابگه آنرا که سمور و خز است
کى غم سرماى زمستان ماست
هر که پشيزى بگدائى دهد
در طلب و نيت عمرى دعاست
تيره دلان را چه غم از تيرگيست
بى خبران را، چه خبر از خداست

محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت .. شعری باشکوه  از زنده یاد پروین اعتصامی

محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت مست گفت:

ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان می روی

گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی برم

گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم

گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟

پروین اعتصامی

پروین اعتصامی..برزگرى پند به فرزند داد.کاى پسر، اين پيشه پس از من تراست ادامه تو وبلاگ تقدیم دوستان

برزگرى پند به فرزند داد
کاى پسر، اين پيشه پس از من تراست
مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست
کشت کن آنجا که نسيم و نمى است
خرمى مزرعه، ز آب و هواست
دانه، چو طفلى است در آغوش خاک
روز و شب، اين طفل به نشو و نماست
ميوه دهد شاخ، چو گردد درخت
اين هنر دايه باد صباست
دولت نوروز نپايد بسى
حمله و تاراج خزان در قفاست
دور کن از دامن انديشه دست
از پى مقصود برو تات پاست
هر چه کنى کشت، همان بدروى
کار بد و نيک، چو کوه و صداست
سبزه بهر جاى که رويد، خوش است
رونق باغ، از گل و برگ و گياست
راستى آموز، بسى جو فروش
هست در اين کوي، که گندم نماست
نان خود از بازوى مردم مخواه
گر که تو را بازوى زور آزماست
سعى کن، اى کودک مهد اميد
سعى تو بنا و سعادت بناست
تجربه ميبايدت اول، نه کار
صاعقه در موسم خرمن، بلاست
گفت چنين، کاى پدر نيک راى
صاعقه ما ستم اغنياست
پيشه آنان، همه آرام و خواب
قسمت ما، درد و غم و ابتلاست
دولت و آسايش و اقبال و جاه
گر حق آنهاست، حق ما کجاست
قوت، بخوناب جگر ميخوريم
روزى ما، در دهن اژدهاست
غله نداريم و گه خرمن است
هيمه نداريم و زمان شتاست
حاصل ما را، دگران مى برند
زحمت ما زحمت بى مدعاست
از غم باران و گل و برف و سيل
قامت دهقان، بجوانى دوتاست
سفره ما از خورش و نان، تهى است
در ده ما، بس شکم ناشتاست
گه نبود روغن و گاهى چراغ
خانه ما، کى همه شب روشناست
زين همه گنج و زر و ملک جهان
آنچه که ما راست، همين بورياست
همچو مني، زاده شاهنشهى است
ليک دو صد وصله، مرا بر قباست
رنجبر، ار شاه بود وقت شام
باز چو شب روز شود، بى نواست
خرقه درويش، ز درماندگى
گاه لحاف است و زمانى عباست
از چه، شهان ملک ستانى کنند
از چه، بيک کلبه ترا اکتفاست
پاى من از چيست که بى موزه است
در تن تو، جامه خلقان چراست
خرمن امساله ما را، که سوخت؟
از چه درين دهکده قحط و غلاست
در عوض رنج و سزاى عمل
آنچه رعيت شنود، ناسزاست
چند شود بارکش اين و آن
زارع بدبخت، مگر چارپاست
کار ضعيفان ز چه بى رونق است
خون فقيران ز چه رو، بى بهاست
عدل، چه افتاد که منسوخ شد
رحمت و انصاف، چرا کيمياست
آنکه چو ما سوخته از آفتاب
چشم و دلش را، چه فروغ و ضياست
ز انده اين گنبد آئينه گون
آينه خاطر ما بى صفاست
آنچه که داريم ز دهر، آرزوست
آنچه که بينيم ز گردون، جفاست
پير جهانديده بخنديد کاين
قصه زور است، نه کار قضاست
مردمى و عدل و مساوات نيست
زان، ستم و جور و تعدى رواست
گشت حق کارگران پايمال
بر صفت غله که در آسياست
هيچکسى پاس نگهدار نيست
اين لغت از دفتر امکان جداست
پيش که مظلوم برد داورى
فکر بزرگان، همه آز و هوى ست
انجمن آنجا که مجازى بود
گفته حق را، چه ثبات و بقاست
رشوه نه ما را، که بقاضى دهيم
خدمت اين قوم، به روى و رياست
نبض تهى دست نگيرد طبيب
درد فقير، اى پسرک، بى دواست
ما فقرا، از همه بيگانه ايم
مرد غني، با همه کس آشناست
بار خود از آب برون ميکشد
هر کس، اگر پيرو و گر پيشواست
مردم اين محکمه، اهريمنند
دولت حکام، ز غصب و رباست
آنکه سحر، حامى شرع است و دين
اشک يتيمانش، گه شب غذاست
لاشه خورانند و به آلودگى
پنجه آلوده ايشان گواست
خون بسى پيرزنان خورده است
آنکه بچشم من و تو، پارساست
خوابگه آنرا که سمور و خز است
کى غم سرماى زمستان ماست
هر که پشيزى بگدائى دهد
در طلب و نيت عمرى دعاست
تيره دلان را چه غم از تيرگيست
بى خبران را، چه خبر از خداست
پروین اعتصامی

پروین اعتصامی.گویند عارفان هنر و علم کیمیاست.وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاس

پروین اعتصامی
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت گاهی
اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب
کاگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
زنده یاد پروین اعتصامی.
این شعر در کتابهای درسی
سال چهارم یا پنجم ابتدائی بود.یاد دوران کودکی وروزهای بی
خبری ...بخیر....بابا نان نداشت.ولی ایمان ومروت ومناعت
طبع ومردانگی .وسفره بی نان گسترده.ودری گشوده
داشت....چه زود گذشت

 

زنده یاد پروین اعتصامی..گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب.گفت: مسجد. خوابگاه مردم بد کار نیست

محتسب، مستی به ره دیدو گربانش گرفت
مست گفت: ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست
گفت: م ستی، زان بب افتان و خیزان می روی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست
گفت: می بایدتو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی، قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت: نزدیگ است والی را سرای، آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمار نیست؟
گفت: تا داروغه را گوئیم، در مسجد بخواب
گفت: مسجد. خوابگاه مردم بد کار نیست
گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست
گفت: از بهر غرامت، جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیده ست، جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست
گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست
گفت: باید حد زنند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
زنده یاد پروین اعتصامی..

درخت- بی بر.پروین اعتصامی .آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز.از جور تبر، زار بنالید سپید

درخت- بی بر
پروین اعتصامی 
آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
از جور تبر، زار بنالید سپیدار
کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی
از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار
این با که توان گفت که در عین بلندی
دست قدرم کرد بناگاه نگونسار
گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس
کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار
تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار
دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت
بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار
آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار
هرشاخه‌ام افتاد در آخر به تنوری
زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار
چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید
در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار
از سوختن خویش همی زارم و گریم
آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار
کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام
کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار
خندید برو شعله که از دست که نالی
ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار
آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد
فرجام بجز سوختنش نیست سزاوار
جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان
ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار
از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل
کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار
آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت
روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار
از روز نخستین اگرت سنگ گران بود
دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار
امروز، سرافرازی دی را هنری نیست
میباید از امسال سخن راند، نه از پار

از : زنده یاد پروین اعتصامی..مور بدو گفت بدینسان جواب.غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

...

رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید

تا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

مورچه‌ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

با همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون

رایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمن

پا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرور

کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبر

مور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیست

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروزبین

دولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب

غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب ******

از : زنده یاد پروین اعتصامی

پروین اعتصامی این داستان را به صورت یک شاهکار ادبی به نظم در آورده:گندمم را ریختی، تا زر دهی

پروین اعتصامی این داستان را به صورت یک شاهکار ادبی به نظم در آورده:
پیرمردی، مفلس و برگشته بخت
روزگاری داشت ناهموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود
هم بلای فقر و هم تیمار بود
این، دوا میخواستی، آن یک پزشک
این، غذایش آه بودی، آن سرشک
این، عسل میخواست، آن یک شوربا
این، لحافش پاره بود، آن یک قبا
روزها میرفت بر بازار و کوی
نان طلب میکرد و میبرد آبروی
دست بر هر خودپرستی میگشود
تا پشیزی بر پشیزی میفزود
هر امیری را، روان میشد ز پی
تا مگر پیراهنی، بخشد به وی
شب، بسوی خانه می آمد زبون
قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون
روز، سائل بود و شب بیمار دار
روز از مردم، شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم
کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری میرفت حیران بر دری
رهنورد، اما نه پائی، نه سری
ناشمرده، برزن و کوئی نماند
دیگرش پای تکاپوئی نماند
درهمی در دست و در دامن نداشت
ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی آسیا هنگام شام
گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم، فقیر
شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری بفضل خویش دست
برگشائی هر گره کایام بست
چون کنم، یارب، در این فصل شتا
من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یک جای کس
هم عسل زان میخریدم، هم عدس
آن عدس، در شوربا میریختم
وان عسل، با آب می آمیختم
درد اگر باشد یکی، دارو یکیست
جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل
این گره را نیز بگشا، ای جلیل
این دعا میکرد و می‌پیمود راه
ناگه افتادش به پیش پا، نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته
وان گره بگشوده، گندم ریخته
بانگ بر زد، کای خدای دادگر
چون تو دانائی، نمیداند مگر
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است، ای خدای شهر و ده
فرقها بود این گره را زان گره
چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای
کاین گره را برگشاید، بنده‌ای
تا که بر دست تو دادم کار را
ناشتا بگذاشتی بیمار را
هر چه در غربال دیدی، بیختی
هم عسل، هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم، ای یار عزیز
کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم، ای خدای
گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود
این گره بگشودنت، دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط
یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض، برگشت مسکین دردناک
تا مگر برچیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر
دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت کای رب ودود
من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلائی کز تو آید، رحمتی است
هر که را فقری دهی، آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای
هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای
زان بتاریکی گذاری بنده ر
ا تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند
تا که با لطف تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود
خود نمیدانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان
تا ترا دانم پناه بیکسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست
تا بداند کانچه دارد زان تست
زان به درها بردی این درویش را
تا که بشناسد خدای خویش را
اندرین پستی، قضایم زان فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز
گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال
تو کریمی، ای خدای ذوالجلال
بر در دونان، چو افتادم ز پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته‌ام بردی، که تا گوهر دهی

تکیه بر دوستی دهر، مکن..که گهی دوست، دگر گاه عدو است .بسیار زیبا و دلنشین از پروین اعتصامی

صبحدم، تازه گلی خودبین گفت .......
بسیار زیبا و دلنشین از پروین اعتصامی

صبحدم، تازه گلی خودبین گفت
کاز چه خاک سیهم در پهلوست
خاک خندید که منظوری هست
خیره با هم ننشستیم، ای دوست
مقصد این ره ناپیدا را ز کسی پرس
...
که پیدایش ازوست
همه از دولت خاک سیه است
که چمن خرم و گلشن خوشبو است
همه طفلان دبستان منند
هر گل و سبزه که اندر لب جو است
پوستین بودمت ایام شتا
چو شدی مغز، رها کردی پوست
جز تواضع نبود رسم و رهم
گر چه گلزار ز من چون مینو است
نکنم پیروی عجب و هوی
زانکه افتادگیم خصلت و خو است
تو، بدلجوئی خود مغروری
نشنیدی که فلک، عربده‌جو است
من اگر تیره و گر ناچیزم
هر چه را خواجه پسندد، نیکو است
گل بی خاک نخواهد روئید
خاک، هر سوی بود، گل زانسو است
خلقت از بهر تنی تنها نیست
چشم گر چشم شد، ابرو ابرو است
همگی خاک شویم آخر کار
همچو آن خاک که در برزن و کو است
برگ گل یا بر گلرخساری است
خاک و خشتی که ببرج و بارو است
تکیه بر دوستی دهر، مکن
که گهی دوست، دگر گاه عدو است
مشو ایمن که گل صد برگم
که تو صد برگی و گیتی صد رو است
گرچه گرد است بدیدن گردو
نه هر آن گرد که دیدی، گردو است
گوی چوگان فلک شد سرما
زانکه چوگان فلک، اینش گو است
همه، ناگاه گلوگیر شوند
همه را، لقمه‌ی گیتی به گلو است
کشتی بحر قضا، تسلیم است
اندرین بحر، نه کشتی، نه کرو است
کوش تا جامه‌ی فرصت ندری
درزی دهر، نه آگه ز رفو است
تا تو آبی به تکلف بخوری
نه سبوئی و نه آبی به سبو است
غافل از خویش مشو، یک سر موی
عمر، آویخته از یک سر مو است

بلبلی شیفته می گفت به گل که جمال تو چراغ چمن است.......پروین اعتصامی

بلبلی شیفته می گفت به گل که جمال تو چراغ چمن است......
.پروین


بلبلی شیفته می گفت به گل

که جمال تو چراغ چمن است

 


گفت ، امروز که زیبا و خوشم

رخ من شاهد هر انجمن است

 


چون که فردا شد و پژمرده شدم

کیست آنکس که هوا خواه من است

 


بتن ، این پیرهن دلکش من

چو گه شام بیائی ، کفن است

 


حرف امروز چه گوئی ، فرداست

که تو را بر گل دیگر وطن است

 


همه جا بوی خوش و روی نکوست

همه جا سرو و گل و یاسمن است

 


عشق آنست که در دل گنجد

سخن است آنکه همی بر دهن است

 


بهر معشوقه بمیرد عاشق

کار باید ، سخن است این سخن است

 


می شناسیم حقیقت ز مجاز

چون تو ، بسیار درین نارون است

قطعه زیبای بوستان و برف از پروین اعتصامی تقدیم.دوست گلی که ارسال کرده ودیگر دوستان گلم..

قطعه زیبای بوستان و برف از پروین اعتصامی تقدیم شما
= = = = = = = = =
به ماه دی، گلستان گفت با برف
که ما را چند حیران میگذاری
بسی باریده‌ای بر گلشن و راغ
چه خواهد بود گر زین پس نباری
بسی گلبن، کفن پوشید از تو
بسی کردی بخوبان سوگواری
شکستی هر چه را، دیگر نپیوست
زدی هر زخم، گشت آن زخم کاری
...
هزاران غنچه نشکفته بردی
نوید برگ سبزی هم نیاری
چو گستردی بساط دشمنی را
هزاران دوست را کردی فراری
بگفت ای دوست، مهر از کینه بشناس
ز ما ناید بجز تیمارخواری
هزاران راز بود اندر دل خاک
چه کردستیم ما جز رازداری
بهر بی توشه ساز و برگ دادم
نکردم هیچگه ناسازگاری
بهار از دکه‌ی من حله گیرد
شکوفه باشد از من یادگاری
من آموزم درختان کهن را
گهی سرسبزی و گه میوه‌داری
مرا هر سال، گردون میفرستد
به گلزار از پی آموزگاری
چمن یکسر نگارستان شد از من
چرا نقش بد از من مینگاری
به گل گفتم رموز دلفریبی
به بلبل، داستان دوستاری
ز من، گلهای نوروزی شب و روز
فرا گیرند درس کامکاری
چو من گنجور باغ و بوستانم
درین گنجینه داری هر چه داری
مرا با خود ودیعتهاست پنهان
ز دوران بدین بی اعتباری
هزاران گنج را گشتم نگهبان
بدین بی پائی و ناپایداری
دل و دامن نیالودم به پستی
بری بودم ز ننگ بد شعاری
سپیدم زان سبب کردن در بر
که باشد جامه‌ی پرهیزکاری

من چه دانم آن طبیب اندر کجاست..می شانسم یک طبیب آن هم خداست..زنده یاد پروین اعتصامی.تقدیم دوستان این

عاقلی دیوانه ای را داد پند

 کز چه بر خود می پسندی این گزند؟

 میزنند اوباش کویت سنگها

 می دوانندت ز پی فرسنگها

کودکان پیراهنت را می درند

 رهروان کفش و کلاهت می برند

 یاوه می گوئی چو می گوئی سخن

 کینه می جوئی چو می بندی دهن

 گر بخندی ور بگرئی زار زار

 بر تو می خندند اهل روزگار

 نان فرستادیم بهرت وقت شب

 نان نخوردی خاک خوردی ای عجب...!

 آب دادیمت فکندی جام آب

 آب جوی و برکه خوردی چون دواب

 خوابگاه اندر سر ره ساختی

 بستر آوردند دور انداختی

 بر گرفتی زآدمی چون دیو روی

 آدمی بودی و گشتی دیو خوی

 دوش طفلان بر سرت گِل ریختند

تا تو سر برداشتی، بگریختند

 نانوا خاکستر افشاندت به چشم

 آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم

 رندی از آتش کف دست تو خست

 سوختی آتش نیفکندی زدست

 چون تو کس نا خورده می مستی نکرد

 خوی با بد بختی و پستی نکرد

 مست را مستی اگر یک ره بُود

 مستی تو هر گه و بی گه بود

 بس طبیبانند در بازار و کوی

حالت خود با یکی زایشان بگوی

 گفت من دیوانگی کردم هزار

 تا بدیدم جلوه پروردگار

دیده ، زین ظلمت به نور انداختم

 شمع گشتم، هیمه دور انداختم

 تو مرا دیوانه خوانی ای فلان

 لیک من عاقل ترم از عاقلان

گر که هر عاقل چو من دیوانه بود

 در جهان بس عاقل و فرزانه بود

 عارفان کاین مدعا را یافتند

 گم شدند از خود خدا را یافتند

 من همی بینم جلال اندر جلال

تو چه می بینی؟ به جز وهم و خیال

من همی بینم بهشت اندر بهشت

 تو چه می بینی به غیر از خاک و خشت

 چون سرشتم از گِل است از نور نیست

گر گِلم ریزند بر سر دور نیست

گنجها بردم که ناید در حساب

ذرّه ها دیدم که گشته است آفتاب

 عشق حق در من شرار افروخته است

 من چه می دانم که دستم سوخته است

 چون مرا هجرش به خاکستر نشاند

 گو بیافشان هر که خاکستر فشاند

 تو ، همی اخلاص را خوانی جنون

 چون توانی چاره کرد این درد؟ چون؟

 از طبیبم گر چه می دادی نشان

 من نمی بینم طبیبی در جهان

 من چه دانم آن طبیب اندر کجاست

 می شانسم یک طبیب آن هم خداست

 پروین اعتصامی

خاک در دیده بسی جان‌فرساست..سنگ بر سینه بسی سنگین است.زنده یاد پروین اعتصامی

خاک در دیده بسی جان‌فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت‌بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره «تسلیم» و ادب «تمکین» است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره ِ دیرین است
خرّم آن کس که در این محنت‌گاه
خاطری را سبب تسکین است ***..

زنده یاد پروین اعتصامی

برد دزدی را سویِ قاضی، عسس ..خلقِ بسیاری روان از پیش و پس . شعر از .زنده یاد پروین اعتصامی

برد دزدی را سویِ قاضی، عسس
خلقِ بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود؟
دزد گفت: از مردم‌آزاری چه سود؟
گفت: بدکردار را بد کیفر است گفت:
...
«بدکار» از «منافق» بهتر است
گفت: هان برگوی شغل خویشتن
گفت: هستم همچو قاضی، «راهزن»
گفت: آن زرها که بُردَستی کجاست؟
گفت: در همیانِ تلبیس شماست
گفت: آن لعلِ بدخشانی چه شد؟
گفت: می‌دانیم و می‌دانی چه شد
گفت: پیشِ کیست آن روشن نگین؟
گفت: بیرون آر دست از آستین
دزدیِ پنهان و پیدا، کار توست
مالِ دزدی جمله در انبار توست
تو قلم بر حکم داور می‌بُری
من ز دیوار و تو از در می‌بُری
حد به گردن داری و حد می‌زنی
گر یکی باید زدن، صد می‌زنی
می‌زنم گر من رهِ خلق، ای رفیق
در ره ِ شرعی تو قطّاع‌الطریق
می‌برم من جامه‌ي درویشِ عور
تو ربا و رشوه می‌گیری به زور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه‌دل، مدرک و حکم و سند
«دزد جاهل» گر یکی ابریق برد
«دزد عارف» دفتر تحقیق برد
دیده‌های عقل اگر بینا شوند
خودفروشان زودتر رسوا شوند
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه، ما را دید و قاضی را ندید
من به راه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را
می‌زدی خود پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می‌خواستی
دیگر ای گندم نمای جوفروش
با ردای عُجب، عیبِ خود مپوش
چیره‌دستان می‌ربایند آنچه هست
می‌بُرند آنگه ز دزد کاه، دست
در دل ما حرص، آلایش فزود
نیتِ پاکان چرا آلوده بود؟
دزد اگر شب، گرمِ یغما کردن است
دزدیِ حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو، قاضی را به هر جا خواست، برد...

زنده یاد پروین اعتصامی

مسلمانی به چیست؟پروین اعتصامی

 مسلمانی به چیست؟

هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق
هم عبادت،هم کلید زندگیست
گفت: "زین معیار اندر شهرما،
یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !!؟
 
پروین اعتصامی

هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد..دلش از پرتو اسرار صفایی دارد.. شعر زیبا  از زنده یاد پروین اعتصامی

هرکه با پاکدلان صبح و مسایی دارد

دلش از پرتو اسرار صفایی دارد

زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک
...

ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

سوی بتخانه مرو پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد

گوهر وقت بدین خیرگی از دست مده

آخراین در گرانمایه بهایی دارد

گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره دور از رمه و عزم چرایی دارد

شعر از پروین اعتصامی
 

هرکه با پاکدلان  صبح و مسایی دارد

دلش از پرتو اسرار صفایی دارد

زهد با نیت پاک است نه با جامه ی پاک

ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد

شمع خندید به هر بزم  از آن معنی سوخت

خنده بیچاره ندانست که جایی دارد

سوی بتخانه مرو  پند برهمن مشنو

بت پرستی مکن  این ملک خدایی دارد

هیزم سوخته  شمع ره و منزل نشود

باید افروخت چراغی که ضیایی دارد

گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب

بره  دور از رمه و عزم چرایی دارد

مور هرگز به در قصر سلیمان نرود

تا که در لانه ی خود برگ و نوایی دارد

گهر وقت بدین خیرگی از دست مده

آخر این درگرانمایه بهایی دارد

فرخ آن شاخک نو رسته که در باغ وجود

وقت رستن  هوس نشو و نمایی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی  پروین

آنکه چون پیر خرد  راهنمایی دارد

بلبل آهسته به گل گفت شبی..که مرا از تو تمنائی هست..پروين اعتصامی

بلبل آهسته به گل گفت شبی

که مرا از تو تمنائی هست

من به پیوند تو یک رای شدم
...

گر ترا نیز چنین رائی هست

گفت فردا به گلستان باز آی

تا ببینی چه تماشائی هست

گر که منظور تو زیبائی ماست

هر طرف چهره‌ی زیبائی هست

پا بهرجا که نهی برگ گلی است

همه جا شاهد رعنائی هست

باغبانان همگی بیدارند

چمن و جوی مصفائی هست

قدح از لاله بگیرد نرگس

همه جا ساغر و صهبائی هست

نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست

نه ز زاغ و زغن آوائی هست

نه ز گلچین حوادث خبری است

نه به گلشن اثر پائی هست

هیچکس را سر بدخوئی نیست

همه را میل مدارائی هست

گفت رازی که نهان است ببین

اگرت دیده‌ی بینائی هست

هم از امروز سخن باید گفت

که خبر داشت که فردائی هست



پروين اعتصامی

به راهی درسلیمان دید موری ..که با پای ملخ می کرد زوری.. پروین  اعتصامی

 
به راهی درسلیمان دید موری
که با پای ملخ می کرد زوری
به تندی گفت کای مسکین نادان
 چرایی فارغ از ملک سلیمان
چرا باید چنین خونابه خوردن
 تمام عمر خود را بار بردن
بگفت از سور ، کمتر گوی با مور
که موران را قناعت خوش تر از سور
چو ما خود خادم خویشیم و مخدوم
به حکم کس نمی گردیم محکوم
...چه در کار و چه در کار آزمودن
 نباید جز به خود محتاج بودن
هر آن موری که زیر پای زوری است
 سلیمانی است کاندر شکل موری است

پروین اعتصامی