سکوت کارو گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟  فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور   گفتا که خموش !

سکوت کارو گفتم که سکوت ... !

از چه رو لالی و کور ؟

فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور

گفتا که خموش ! تا که زندانی زور

بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور

بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش

دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش

فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش

کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش

بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست

در دامن این تیره شب مرده پرست

با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست

قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست

دل زنده کنید تا بمیرد نکام این نظم سیاه

و ... فقر در ظلمت شام برسر نکشد ،

خزیده از بام به بام خون دل پا برهنگان ،

جام به جام نابود کنید . یأس را

در دل خویش کاین ظلمت دردگستر ،

زار پریش محکوم به مرگ جاودانی است ...

بلی شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش

ببار ای نم نم باران.زمین خشک را تر کن.سرود زندگی سر کن.دلم تنگه دلم تنگه کارو ویگن تقدیم دوستان

ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
بخواب بخواب ای دختر نازم
به روی سینه نازم
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
که همچون سینه سازم
همش تنگه همش تنگه
لالایی کن مرغک من
دنیا فسانه است
لالایی کن مرغک من
دنیا فسان است
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
هر لاله شب گیر این گیتار محزون
اشک هزاران مرغک بی آشیانست
ببار ای نم نم باران
ببار ای نم نم باران
زمین خشک را تر کن
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه
سرود زندگی سر کن
دلم تنگه دلم تنگه

https://www.youtube.com/watch?v=lNbu_aQIyd4

کارو بر سنگ مزار الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم چه می خواهی ؟

 بر سنگ مزار
شعری بسیار زیبا از کارو
الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
  چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
  چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟...
از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن
  نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
  تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
  کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
  چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
  چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
  از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
  سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
  هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
  فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم
  ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم
  کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم
  چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
  چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
  ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
  که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
  همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
  به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
  ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
  وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
  شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
  کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
  به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
  که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
  نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
  در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
  همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
  پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
  به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
  سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
  به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
  که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی

 

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم.چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟ کارو  

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
...
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی


کارو

چنگیزی پیدا می شود، هیتلری... و هیتلر ها .... و در تجلی این حقیقت،.مادر ها، بیداد می کنند . کارو

چنگیزی پیدا می شود، هیتلری... و هیتلر ها
... و اینها، در فواصل قرنها، به شیون شبگیر،
 تبدیل می کنند: طنین دلپذیر سرودها را
... و بجای سنگریزه های از یاد رفته،
 با قلب میلیونها انسان بیگناه، آشنا میکنند
: بستر به خون تپیده ی رودها را...
 اما، اینها نه دلیل برآنست که
 بنای آفرینش، بر پایه محبت نیست
 ... بنای آفرینش بر محبت است
. و در تجلی این حقیقت،
 مادر ها، بیداد می کنند ...

"کارو

ببار ای نم نم باران،زمین خشک را تر کن..کارو.با صدای ویگن

ببار ای نم نم باران،

 

 زمین خشک را تر کن

 

 سرود زندگی سر کن

 

 دلم تنگه... دلم تنگه...

 

بخواب ای دختر نازم،

 

 به روی سینه بازم

 

که همچون سینه سازم

 

همش سنگه... همش سنگه...

 

 نشسته برف بر مویم،

 

 شکسته صفحه رویم

 

خدایا؛ با چه کس گویم ؛

 

که سر تا پای این دنیا

 

همش ننگه... همش ننگه...

 

 کارو

سکوت شعر بسیار زیبایی از کارو

سکوت

گفتم که سکوت ... ! از چه رو لالی و کور ؟
 فریاد بکش ،‌که زندگی رفت به گور
 گفتا که خموش ! تا که زندانی زور
 بهتر شنود ، ندای تاریخ ز دور
 بستم ز سخن لب ، و فرا دادم گوش
 دیدم که ز بیکران ،‌دردی خاموش
 فریاد زمان ،‌رمیده در قلب سروش
کای ژنده بتن ،‌ مردن کاشانه به دوش
 بس بود هر آنچه زور بی مسلک پست
 در دامن این تیره شب مرده پرست
 با فقر سیاه.... طفل سرمایه ی مست
 قلب نفس بیکستان ، کشت ... شکست
 دل زنده کنید تا بمیرد نکام
 این نظم سیاه و ... فقر در ظلمت شام
 برسر نکشد ، خزیده از بام به بام
 خون دل پا برهنگان ، جام به جام
نابود کنید . یأس را در دل خویش
 کاین ظلمت دردگستر ، زار پریش
 محکوم به مرگ جاودانی است ... بلی
شب خاک بسر زند ، چو روز اید پیش

 

کارو