برگرفته از وبلاگ دوستی خوندنیست.تقدیم شما دوستان ..شعر از زنده یاد عمران صلاحی

با وجود این که تمامِ تلاشم رو کردم که دمِ عیدی از امید و تازه شدن و انرژیِ مثبت و این کلیشه‌هایی‌ که این روزا جز خاطره یی ازشون برامون نمونده بنویسم و اینهمه سیاهی و جنگ و دروغ و گرونی و ........ نبینم باز نشد و با عرض پوزش از دوستان گرامی‌ این شعرِ زیبای عمران صلاحی رو که واقعا وصف حالِ تقدیمتون میکنم ..

كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
...
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره ؟

كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره ؟
 
 
سروده ای  زیبا از زنده یاد عمران صلاحی
 

جاده ای خاکی..زنده یاد عمران صلاحی

جاده ای خاکی

می رود ارابه ی فرسوده ای - لنگان -
می کشد ارابه را اسبی نحیف و مردنی در شب
آن طرف، شهری غبارآلود
پشت گاری
سطلی آویزان
پر از خالی
خفته گاریچی، مگس ها این ور و آن ور
پشت گاری جمله ای:
"بر چشم بد لعنت"

زنده یاد عمران صلاحی 

ميايي بچه بشيم پشت ستون سايه‌ها ..زنده یاد عمران صلاحی

مي‌ايي بچه بشيم به آسمون نيگا كنيم؟
ميايي قلبا رو مثل بادبادك هوا كنيم؟

ميايي بچه بشيم پشت ستون سايه‌ها
يه جوري قايم بشيم همديگه رو صدا كنيم؟

ميايي بچه بشيم رختامونو دربياريم
بپريم با همديگه تو حوض نور شنا كنيم؟

من مي‌خوام يه جور بشه بغل كنيم همديگه رو
...
مي‌آيي بچه بشيم دوروغكي دعوا كنيم؟

سكه‌ي خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم
مي‌آيي با همديگه مُشتاي ابرو وا كنيم؟

همه‌ي پنجره‌ها شيشه دارن، شيشه‌ي مات
بيا با همديگه سنگ از تو كوچه پيدا كنيم


زنده‌ياد عمران صلاحي

مرگ از پنجره بسته به من می نگرد ...زنده یاد عمران صلاحی

مرگ از پنجره بسته به من می نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

...
تخت حس خواهد کرد

که سبک تر شده است

در تنم خرچنگی است

که مرا می کاود

خوب می دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده زشت کریهی شده ام

بچه هایم از من می ترسند

آشنایانم نیز ،

به ملاقات پرستار جوان می آیند.

عمران صلاحی

سالهاست.كه از جزيره ي متروك.نامه اي را در بطري روانه ي آبهاي عالم كرده ام.عمران صلاحي

سالهاست
كه از جزيره ي متروك
نامه اي را در بطري روانه ي آبهاي عالم كرده ام
اگر كسي عاشق باشد
ميتواند كلماتم را بخواند
...
به هر زباني
در هر سرزميني
گاهي فكر ميكنم
كسي مي آيد
و با همان شيشه برايم شراب مي آورد
......
عمران صلاحي

کوچه باغ..صدای به هم خوردن استکان ها.عمران صلاحی .از دوست فرهیخته وتذکرشون ممنونم و از ارسال این سرو

کوچه باغ

صدای به هم خوردن استکان ها
صدای غم انگیز آوازه خوان ها
صدای سماور، هیاهوی غلیان
گره خورده با نغمه خسته جان

به روی سر برفی پیر عاشق
به جا مانده خاکستر کاروان ها
چه خاکستر پرغباری که هر دم
کشد پرده بر نام ها و نشان ها

رها کن صدا را، که اینک صدا را
صدا می زند آبی آسمان ها
بخوان پیر عاشق، بخوان "لاله ها" را
که از باغ جان آوری ارمغان ها
غمت عابر کوچه باغ دلم شد
بخوان عاشقانه، بخوان از همان ها...

"عمران صلاحی"

مرگ..از پنجره بسته به من مينگرد..عمران صلاحـی

 
مرگ
از پنجره بسته به من مينگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
...
در شبي تيره و سرد
تخت
حس خواهد كرد
كه سبكتر شده است
در تنم خرچنگيست
كه مرا ميكاود
خوب ميدانم من
كه تهي خواهم شد
و فرو خواهم ريخت
توده ي زشت كريهي شده ام
بچه هايم
از من ميترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان آمده اند
/

عمران صلاحـی