عرفی شیرازی صدشکرکه بتخانه ی اندیشه خراب است ناقوس و تبش درگرو باده ی ناب است عرفی شیرازی

عرفی شیرازی

صد شکر که بتخانه ی اندیشه خراب است

ناقوس و تبش در گرو باده ی ناب است

با قسمت خود هر که تو بینی جم و دارا است

محتاجی مردم همه آن سوی حساب است

سیرابی و لب تشنگی از هم نشناسیم

این است که آسایش ما عین عذاب است

حرمان مرا شوق دهد نشاء مقصود

بس تشنه فرو مرد ندانست که آب است

گر کبک دل من نزند قهقه ی ذوق

معذور همی دار که در چنگ عقاب است

توفیق بهانه است اگر عازم راهی

بشتاب که سرمایه ی توفیق شباب است

دی پیر مغان گفت دلم سوخت که عرفی

جویای رموز است ولی بیهده یاب است

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست...عرفی شیرازی

گر نخل وفا بر ندهد چشم تری هست


تا ریشه در آب است امید ثمری هست


هر چند رسد آیت یاس از در و دیوار


بر بام و در دوست پریشان نظری هست


چندین به پریشانی آن طره چه نازی


در زلف تو از زلف تو آشفته تری هست


منکر نشوی گر به غلط دم زنم از عشق


این نشئه مرا گر نبود با دگری هست


آن دل که پریشان شود از ناله ی بلبل


در دامنش آمیز که با وی خبری هست


هرگز قدری غم ز دلم دور نبوده است


شادی است که او را سر و برگ سفری هست


تا گفت خموشی به تو راز دل عرفی


دانست که در ناحیه غماز تری هست


عرفی شیرازی