شعر مهدی اخوان ثالث ای تکیه گاه و پناه  زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه  تنهایی و خلوت من  ای شط

شعر مهدی اخوان ثالث

ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پر شکوه تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پرشوکت من ای با تو من گشته بسیار درکوچه های بزرگ نجابت

ظاهر نه بن بست عابر فریبنده ی استجابت در کوچه های سرور و غم راستینی

که مان بود در کوچه باغ گل ساکت نازهایت در کوچه باغ گل سرخ شرمم

در کوچه های نوازش در کوچه های چه شبهای بسیار تا ساحل سیمگون

سحرگاه رفتن در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند گهگاه اگر از سخن باز می ماند

افسون پاک منش پیش می راند ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک

ای شط زیبای پر شوکت من ای رفته تا دوردستان آنجا بگو

تا کدامین ستاره ست روشنترین همنشین شب غربت تو ؟

ای همنشین قدیم شب غربت من ای تکیه گاه و پناه

غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور

در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه در کوچه های چه شبها

که اکنون همه کور آنجا بگو تا کدامین ستاره ست

که شب فروز تو خورشید پاره ست

.مولانا همه را بیازمودم ، ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد سر خُنب ها گشودم

.مولانا

همه را بیازمودم ، ز تو خوشترم نیامد

چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد

سر خُنب ها گشودم ، ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری ، لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس ؟ که میسّرم نماند

دو سه روز شاهی ات را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد ؟

برو ای تن پریشان ، تو و آن دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم ، دل دیگرم نیامد .

مولوی

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر  بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر.. خرم آن روز که با دیده گریان بروم

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر..

خرم آن روز که با دیده گریان بروم

تا زنم آب در میکده یک بار دگر..

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی

تا برم گوهر خود را به خریدار دگر..

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت

حاش لله که روم من ز پی یار دگر..

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود

هم به دست آورمش باز به پرگار دگر..

عافیت می‌طلبد خاطرم ار بگذارند

غمزه شوخش و آن طره‌ی طرار دگر..

راز سربسته ما بین که به دستان گفتند

هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر..

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم

قصد دل ریش به آزار دگر..

بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست

غرقه گشتند در این بادیه بسیـــــــــار دگر...