(علی اطهری کرمانی)گفتم : ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟  گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

(علی اطهری کرمانی)

غم بی همنفسی

بگذارید بگریم به پریشانی خویش ...

که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر

در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟

اندرین بحر بلا ساحل امیدی نیست

تا بدان سوی کشم کشتی توفانی خویش!

زنده ام باز، پس از این همه ناکامیها

به خدا کس نشناسم به گران جانی خویش

گفتم : ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟

گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم

داغ رسوایی عشق تو به پیشانی خویش "

اطهری" قصه ی عشاق شنیدیم بسی

نشنیدیم کسی را به پریشانی خویش

علی اطهری کرمانی.جامم تهی است ساقی ، امشب بیا صفا کن..

جامم تهی است ساقی ،
امشب بیا صفا کن..
علی اطهری کرمانی
جامم تهی است ساقی ، امشب بیا صفا کن
جامی بریز و جانم ، جام جهان نما کن
ای من فدای دستت ، وان چشم نیم مستت
امشب مرا به مستی ، از خویشتن جدا کن
زان آب آتش آلود ، آتش به هستیم زن
وز قید و بند هستی ، یک لحظه ام رها کن
ای ماه سرو بالا ، وی سرو ماه سیما
هجرت بلای من شد ، آزادم از بلا کن
یکدم به مهربانی ، بگشا گره ز ابرو
سر نه به سینه ی من ، گیسو به ناز وا کن
از آن دو چشم خونریز ، وان قامت بلا خیز
شوری به جانم افکن ، هنگامه ای به پا کن
عمر من و تو ای گل ، چندان وفا ندارد
در این دو روز فرصت ، ای بی وفا ، وفا کن
بیگانه ام کن از خویش ، دیوانه ام کن از عشق
در خون بکش بسوزان ، بیداد کن ، جفا کن
روزی که لاله سرخ ، روید ز تربت ما
زانجا اگر گذشتی ، آنروز یاد ما کن
خندان به بزم اغیار ، پروانه سوز گشتی
بر روز تیره ی خود ، ای شمع گریه ها کن
جان « اطهری » ندارد ، در راه دوست قدری
این جان بی بها را ، در پای او فدا کن
علی اطهری کرمانی

علي اطهري كرماني. بگذار تا ببينمش اكنون كه مي رود. اي اشك از چه راه تماشا گرفته اي

علي اطهري كرماني

رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي

  دل جاي توست ، گرچه دل از ما گرفته اي

...

  ترسم به عهد خويش نپايي و بشكني

  آندل كه از منش به تمنا گرفته اي

  اي نخل من كه برگ و برت شد ز ديگران

داني كز آب ديده من پا گرفته اي ؟

  بگذار تا ببينمش اكنون كه مي رود

  اي اشك از چه راه تماشا گرفته اي

((علی اطهری کرمانی))بگذاريد مرا.عاشقم٬سوخته ام٬وا بگذاريد مرا!

((علی اطهری کرمانی))

بگذاريد مرا

عاشقم٬سوخته ام٬وا بگذاريد مرا!

لحظه ای با دل شيدا بگذاريد مرا!

من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران

ببريد از من و تنها بگذاريد مرا!

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود!

بقضا و قدر اينجا بگذاريد مرا!

عاقلان راه سلامت به شما ارزانی

من که مجنونم و رسوا بگذاريد مرا!

خسته و کوفته از شور و شر زندگيم!

يکدم آسوده ز غوغا بگذاريد مرا!

تلخکامم که به غمخواری من بنشينيد!

شاد از آنم که به غمها بگذاريد مرا!

دل ديوانه عاشق نشود پند پذير!

بهتر آنست به خود وا بگذاريد مرا!

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود!بقضا و قدر اينجا بگذاريد مرا!((علی اطهری کرمانی))

بگذاريد مرا


عاشقم٬سوخته ام٬وا بگذاريد مرا!

لحظه ای با دل شيدا بگذاريد مرا!

من در افتاده ام از پا دگر ای همسفران!

ببريد از من و تنها بگذاريد مرا!

سرنوشت من و دل بی سر و سامانی بود!

بقضا و قدر اينجا بگذاريد مرا!

عاقلان راه سلامت به شما ارزانی!

من که مجنونم و رسوا بگذاريد مرا!

خسته و کوفته از شور و شر زندگيم!

يکدم آسوده ز غوغا بگذاريد مرا!

تلخکامم که به غمخواری من بنشينيد!

شاد از آنم که به غمها بگذاريد مرا!

دل ديوانه عاشق نشود پند پذير!

بهتر آنست به خود وا بگذاريد مرا!

((علی اطهری کرمانی))

جامم تهی است ساقی ، امشب بیا صفا کن..علی اطهری کرمانی

جامم تهی است ساقی ، امشب بیا صفا کن
جامی بریز و جانم ، جام جهان نما کن

ای من فدای دستت ، وان چشم نیم مستت
امشب مرا به مستی ، از خویشتن جدا کن
زان آب آتش آلود ، آتش به هستیم زن
وز قید و بند هستی ، یک لحظه ام رها کن
ای ماه سرو بالا ، وی سرو ماه سیما
هجرت بلای من شد ، آزادم از بلا کن
یکدم به مهربانی ، بگشا گره ز ابرو
سر نه به سینه ی من ، گیسو به ناز وا کن
از آن دو چشم خونریز ، وان قامت بلا خیز
شوری به جانم افکن ، هنگامه ای به پا کن
عمر من و تو ای گل ، چندان وفا ندارد
در این دو روز فرصت ، ای بی وفا ، وفا کن
بیگانه ام کن از خویش ، دیوانه ام کن از عشق
در خون بکش بسوزان ، بیداد کن ، جفا کن
روزی که لاله سرخ ، روید ز تربت ما
زانجا اگر گذشتی ، آنروز یاد ما کن
خندان به بزم اغیار ، پروانه سوز گشتی
بر روز تیره ی خود ، ای شمع گریه ها کن
جان « اطهری » ندارد ، در راه دوست قدری
این جان بی بها را ، در پای او فدا کن
علی اطهری کرمانی

رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي .. شعر علي اطهري كرماني

رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي

 

 دل جاي توست ، گرچه دل از ما گرفته اي

 

 ترسم به عهد خويش نپايي و بشكني

 

 آندل كه از منش به تمنا گرفته اي

 

اي نخل من كه برگ و برت شد ز ديگران

 

 داني كز آب ديده من پا گرفته اي ؟

 

بگذار تا ببينمش اكنون كه مي رو ی

 

  اي اشك از چه راه تماشا گرفته اي

 

 علي اطهري كرماني

شعر از علی کرمانی اطهری...رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي

رفتي ولي كجا ؟ كه به دل جا گرفته اي


دل جاي توست ، گرچه دل از ما گرفته اي



ترسم به عهد خويش نپايي و بشكني


آندل كه از منش به تمنا گرفته اي



اي نخل من كه برگ و برت شد ز ديگران


داني كز آب ديده من پا گرفته اي ؟



بگذار تا ببينمش اكنون كه مي رود


اي اشك از چه راه تماشا گرفته اي



علي اطهري كرماني