ابوسعید ابوالخیر.وا فريادا ز عشق وا فريادا.کارم بيکي طرفه نگار افتادا..اجرا استاد شجریان تقدیم همراه


ابوسعید ابوالخیر
وا فريادا ز عشق وا فريادا
کارم بيکي طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا...
دل چیست که گويم از براي غم تست
يا آنکه حريم تن سراي غم تست
لطفيست که ميکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جاي غم تست...
ما دل زغم تو بسته داريم اي دوست
از غیر تو دیده بسته داریم ای دوست
گفتي که به دلشکستگان نزديکم
ما نيز دل شکسته داريم اي دوست...
گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار...
دل جای تو شد و گر نه محزون کنمش
در دیده تویی و گر نه پر خون کنمش...
امید وصال تست جان را ورنه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش....

https://www.youtube.com/watch?v=76vpHuORUSs

 

ابوسعید ابوالخیر » رباعی

ابوسعید ابوالخیر » رباعیات
نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم
نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم
خواهم زخدای خویش کنجی که در آن
من باشم و آن کسی که من می‌خواهم

ابوسعید را گفتند :کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود.

ابوسعید را گفتند :

کسى را مى شناسیم که مقام او آن چنان است که بر روى آب راه مى رود.
شیخ گفت : کار دشوارى نیست ؛ پرندگانى نیز باشند که بر روى آب پا مى نهند و راه مى روند.
گفتند : فلان کس در هوا مى پرد. گفت : مگسى نیز در هوا بپرد.
گفتند : فلان کس در یک لحظه ، از شهرى به شهرى مى رود.
گفت : شیطان نیز در یک دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى رود. این چنین چیزها ، چندان مهم و قیمتى نیست.
مرد آن باشد که در میان خلق نشیند و برخیزد و بخسبد و با مردم داد و ستد کند و با آنان در آمیزد و یک لحظه از خداى غافل نباشد

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت: ......یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای..ابوسعید ابوالخیر

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت: ......
.ابوسعید ابوالخیر

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای
...

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای


بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای

یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای

فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای

گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

وا فریادا ز عشق وا فــریادا ..کارم بیکی طرفه نگار افتادا ..ابوسعید ابوالخیر

وا فریادا ز عشق وا فــریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا
گــــــــر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

**********
در دیده بجای خواب آبست مرا
زیرا که بدیدنت شتابست مــرا
گویند بخواب تا به خواب‌ش بینــــی
ای بیخبران چه جای خوابست مرا
...
...
***********
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت
اشکم همه در دیده‌ی گریان میسوخت
میسوختم آنچنـــــــانکه غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان میسوخت

*********
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مـــــــــــــــــرا تهی و پر کرد ز دوست
اجــــــــــــزای وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی هـــمه اوست

ابوسعید ابوالخیر

حال عالَم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای..گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای..ابوسعید ابوالخیر

حال عالَم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای
گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای
گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بُوَد؟
گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای
گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟
گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای
بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای ؟
یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای ؟
...
فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای
گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

ابوسعید ابوالخیر

گفتم که: دلم، گفت: کبابي کم گير....ابوسعيد ابوالخير

گفتم که: دلم، گفت: کبابي کم گير


گفتم: چشمم، گفت: سرابي کم گير


گفتم: جانم، گفت: که در عالم عشق


بسيار خرابست، خرابي کم گير


آگاه بزي اي دل و آگاه بمير


چون طالب منزلي تو در راه بمير

.
.
.

ابوسعيد ابوالخير

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:خواجه ابوسعید ابوالخیر

 حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای گفت:

 

یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای


گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟ گفت:

 

 یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای


گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟ گفت:

 

یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

 
بر مثال قطره‌ی برفست در فصل تموز

 

هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه‌ای


یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار

 

هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه‌ای


فیلسوفی گفت: اندر جانب هندوستان

 

حکمتی دیدم نوشته بر در بت خانه‌ای


گفتم: آن حکمت چه حکمت بود؟ گفت: این حکمتست

 

آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای


نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است

 

 هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه‌ای؟

 

 

خواجه ابوسعید ابوالخیر