"ساقی امشب ما را دیوانه کردی ما را بی خود از یک پیمانه کردی از جانبازی هرگز پروا نکردم دل را شمع و ج

"ساقی امشب ما را دیوانه کردی

ما را بی خود از یک پیمانه کردی

از جانبازی هرگز پروا نکردم

دل را شمع و جان را پروانه کردی

جان را پروانه کردی ما را با افسونت افسانه کردی

یادم کن ای بخت من یادم کن شادم کن با بوسه ای شادم کن

بنده ی عشقم در کویت حلقه به گوشم من بی لب نوشینت

ای جان باده ننوشم من همچو می از غم دوری تو

از چه نجوشم من همچو سر زلف تو در به در و خانه به دوشم من

ما را با افسونت افسانه کردی دل را شمع و جان را پروانه کردی

جان را پروانه کردی یادم کن ای بخت من یادم کن

شادم کن با بوسه ای شادم کن

آه، که سراپا جور و جفایی نه وفا

داری، نه صفایی که سراپا جور و جفایی

نه وفا داری، نه صفایی یادم کن ای بخت من یادم کن

شادم کن با بوسه ای شادم کن

شب چودربستم ومست ازمی نابش کردم  ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم  دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

شب چودربستم ومست ازمی نابش کردم

ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا

گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟طاقت بارفِراق این همه ایامم نیست خالی ازذکرتوعضوی چه حکایت

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

طاقت بار فِراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه‌ی خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که بَرکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند

ور جَهودی بِکُنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلا

من که درخلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زِرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو، کز دوستیت

خبراز دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دوچشم توکه چشم ازتوبه انعامم نیست

سعدیا! نامتناسب حَیَوانی باشد

هرکه گویدکه دلم هست و دلارامم نیست

احمدرضا احمدی نشانی خانه خویش را گم كرده ایم لطف بنفشه را می دانیم اما دیگربنفشه را هم نگاه نمیکنیم

احمد رضا احمدی

نشانی خانه خویش را گم كرده ایم

لطف بنفشه را می دانیم

اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی كنیم

ما نمی دانیم شاید در كنار بنفشه

دشنه ای را به خاك سپرده باشند

باید گریست باید خاموش و تار به پایان هفته خیره شد

شاید باران ما من و تو چتر را در یك روز بارانی

در یك مغازه كه به تماشای گلهای مصنوعی رفته بودیم

گم كردیم

غزل حافظ 🌹🌹🌹بنال بلبل! اگر با منت سریاریست که مادوعاشق زاریم وکارما زاریست درآن زمین که نسیمی

غزل حافظ 🌹🌹🌹

بنال بلبل! اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طُره دوست

چه جای دَم زدن نافه‌های تاتاریست؟

بیار باده که رنگین کنیم جامه زَرق

که مست جام غروریم و نام هشیاریست

خیالِ زلفِ تو پُختن نه کار هر خامیست!

که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه‌ایست نهانی، که عشق از او خیزد

که نام آن نه لبِ‌ لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چَشم است و زُلف و عارض و خال

هزار نکته در این کاروبار دلداریست

قَلَندران حقیقت به نیم جو نخرند

قَبای اَطلَس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید؛ آری

عُروج بر فَلَکِ سَروَری به دشواریست

سَحَر کرشمه‌ی چَشمت به خواب می‌دیدم

زِهی مَراتب خوابی که بِهْ زِ بیداریست

دلش به ناله میازار و خَتم کن حافظ!

که رستگاریِ جاوید در کم‌آزاریست

تقدیم به هامون عزیزترازجانم زنده یاد نادر نادر پور از کوچه‌های خاطره‌ی من امشب، صدای پای تو می‌آید

تقدیم به هامون عزیزترازجانم

زنده یاد نادر نادر پور

از کوچه‌های خاطره‌ی من امشب، صدای پای تو می‌آید،

آه ای عزیزِ دور! آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟

اینجا، پرندگان سحر در من میلِ گذشتن از سرِ عالم را بیدار می‌کنند،

اما، شبانگهان: دیوارها اسارت پنهانیِ مرا تکرار می‌کنند.

اینجا، مرا چگونه توانی یافت؟ من، از میان مردمِ بیگانه

کس را به غیرِ خویش نمی‌بینم تصویر من در آینه، زندانی است

من، خیره در مقابل آن تصویر می‌ایستم که با همه ننشینم.

اینجا، مرا در آینه خواهی دید: آیینه‌ای شگفت که همتای ساعت است،

آیینه‌ای که عقربه‌های نهان او در چارچوب سود و زیان کار می‌کنند،

آیینه‌ای که ثانیه‌ها و دقیقه‌ها در ذهنِ بی‌ترحمِ سوداگرانه‌اش

تصویرِ تابناک مرا تار می‌کنند. اینجا، زمان، طلاست:

هر لحظه‌اش به قیمتِ اکسیر و کیمیاست،

اما، ضمیرِ من تقویمِ بی‌تفاوت شب‌ها و روزهاست.

اینجا، غروب، رنگ جنون دارد، باران، صدای گریه‌ی تنهایی است،

چشمِ ستارگان، همه نابیناست. اینجا، من از دریچه فراتر نمی‌روم:

دیوارِ روبرو سرحدِ ناگشوده‌ی دیدار است.

اینجا، چراغِ خانه‌ی همسایه چشم مرا به خویش نمی‌خواند:

بیگانگی، گزیده‌ترین یار است. اینجا، درین دیار،

درها، همیشه سوی درون باز می‌شود.

در سرزمین غربتِ اندوهگینِ من، در زیرِ آسمانِ مه‌آلودِ باختر،

شب در دلِ من است، صبح از شقیقه‌های من آغاز می‌شود.

اینجا، چو من، غریبِ غمینی نیست در وهم شب،

چراغِ یقینی نیست، تنها، صدای یک دلِ سرگردان

با بانگِ پای رهگذری حیران در کوچه‌های خاطره می‌پیچد،

آه ای عزیز دور! آیا تو در پناه کدامین در، یا در پسِ کدام درخت ایستاده‌ای؟

آیا به شهر غربت من پانهاده‌ای؟ ... "

نادر نادرپور"

دروددوستان بزرگوارغزل باشکوه حافظ تقدیمتان دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم نقشی به یادخط تو برآب م

دروددوستان بزرگوار

غزل باشکوه حافظ تقدیمتان

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به یادخط تو بر آب می‌زدم

ابروی یاردرنظروخرقه سوخته

جامی به یادگوشه محراب میزدم

هرمرغ فکرکزسرشاخ سخن بجست

بازش زطره توبه مضراب می‌زدم

روی نگاردر نظرم جلوه می‌نمود

وزدوربوسه بررخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ

فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی توتاوقت صبحدم

برکارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرودو می ناب می‌زدم

خوش بودوقت حافظ وفال مراد و کام

بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم "

حافظ"

آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند آیا بودکه گوشة چشمی بما کننددردم نهفته به زطبیبان مدعی باشدکه ازخزانه

آنانکه خاک را بنظر کیمیا کنند

آیا بود که گوشة چشمی بما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانة غیبش دوا کنند

معشوق چون نقاب ز رخ برنمیکشد

هر کس حکایتی بتصور چرا کنند

چون حُسن عاقبت نه برندیّ و زاهدیست

آن به که کار خود بعنایت رها کنند

بی‌معرفت مباش که در من یزید عشق

اهل نظر معامله با آشنا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه میرود

تا آن زمان که پرده برافتد چها کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که بِروُی و ریا کنند

گر سنگ ازین حدیث بنالد عجب مَدار

صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

پیراهنی که آید از او بوی یوسفم

ترسم برادران غیورش قبا کنند

بگذر بکوی میکده تا زمرة حضور

اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان

خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوامِ وصل میسّر نمی‌شود

شاهان کم التفات بحالِ گدا کنند

شاهدان گر دلبری زینسان کنند

زاهدان را رخنه در ایمان کنند

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ ﺑﺎ ﯾ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت

ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد

ﻭﻟﯽ ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس، ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،ﻧ

ﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!

یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،

چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد..

سالها تجربه و آن همه دنیا گشتن به من آموخت همین یکه و تنها گشتن بلکه روزی به تو تنها رسم از تنهایی

سالها تجربه و آن همه دنیا گشتن

به من آموخت همین یکه و تنها گشتن

بلکه روزی به تو تنها رسم از تنهایی

چند بیهوده به دور همه دنیا گشتن؟

در دل و دیده به دنبال تو گردم شب و روز

تا به سر خواهدم این گنبد مینا گشتن

دل به دریا زده ام بر لب دریای غمت

قطره ای خواهم از آن خوردن و دریا گشتن

ای سر زلف تو بر باد ده و نافه چین

آهوان را نرسد اینهمه صحرا گشتن

همه آمیخته با حیرت و رویای منی

گو چه می خواهی ازاین حیرت و رویا گشتن

من هم ای گوهر گمگشته از این گمراهان

گمشدن خواهم و در کوی تو پیدا گشتن

افق چشم و سیه مشق شبان یلداست

همه چون زلف تو در نقش چلیپا گشتن

جلوه ای کن که سخن با تو کنم چون موسی

سینه ام سوخته در حسرت سینا گشتن

فیض روح القدسم بخش و حفاظ مریم

بلکه ما نیز توانیم مسیحا گشتن

آنچنان صیرفیم ساز که نقد همه را

بتوان از سره و ناسره بینا گشتن

چند پنهان شدن از دیده پری رخسارا؟

وز سُویدای دل و سینه هویدا گشتن

نقش من عاشقی و در خط و خال رخ توست

همه چون زلف تو آشفتن و شیدا گشتن

قاف عزلت تو به من دادی و اقلیم بقا

تا توانستم از این قاعده عنقا گشتن

«شهریارا» دگر آیین سخن، دانی چیست؟

لفظ بگذاشتن و در پی معناگشتن شهریار