شب چودربستم ومست ازمی نابش کردم ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
شب چودربستم ومست ازمی نابش کردم
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم‚ عمر حسابش کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۴ ساعت ۲:۱۸ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد