سالها تجربه و آن همه دنیا گشتن

به من آموخت همین یکه و تنها گشتن

بلکه روزی به تو تنها رسم از تنهایی

چند بیهوده به دور همه دنیا گشتن؟

در دل و دیده به دنبال تو گردم شب و روز

تا به سر خواهدم این گنبد مینا گشتن

دل به دریا زده ام بر لب دریای غمت

قطره ای خواهم از آن خوردن و دریا گشتن

ای سر زلف تو بر باد ده و نافه چین

آهوان را نرسد اینهمه صحرا گشتن

همه آمیخته با حیرت و رویای منی

گو چه می خواهی ازاین حیرت و رویا گشتن

من هم ای گوهر گمگشته از این گمراهان

گمشدن خواهم و در کوی تو پیدا گشتن

افق چشم و سیه مشق شبان یلداست

همه چون زلف تو در نقش چلیپا گشتن

جلوه ای کن که سخن با تو کنم چون موسی

سینه ام سوخته در حسرت سینا گشتن

فیض روح القدسم بخش و حفاظ مریم

بلکه ما نیز توانیم مسیحا گشتن

آنچنان صیرفیم ساز که نقد همه را

بتوان از سره و ناسره بینا گشتن

چند پنهان شدن از دیده پری رخسارا؟

وز سُویدای دل و سینه هویدا گشتن

نقش من عاشقی و در خط و خال رخ توست

همه چون زلف تو آشفتن و شیدا گشتن

قاف عزلت تو به من دادی و اقلیم بقا

تا توانستم از این قاعده عنقا گشتن

«شهریارا» دگر آیین سخن، دانی چیست؟

لفظ بگذاشتن و در پی معناگشتن شهریار