شعری از ادیب الممالک از شعرای دهه بیست تقدیم دوستان عزیز با کسب اجازه از دوست فرزانه ای که فرستاده
شعری از ادیب الممالک از شعرای دهه بیست تقدیم دوستان عزیز با کسب اجازه از دوست فرزانه ای که برام فرستاده حیفم اومد بایگانی بشه. در تشریح " تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است "
__________________________
شنیده ام که شهی با وزیر خود میگفت / که علم و فضل کلید خزانه هنر است
... درخت تلخ ز پیوند تربیت در باغ / به میوه شکرین جاودانه بارور است
وزیر گفت سرشت ستوده باید زآنک / به کور دادن آیینه جهد بی ثمر است
مسلم است که هیچ اوستاد نیارد ساخت / برنده جوهری از آهنی که بدگهر است
چو این شنید ملک در خفا به حاجب گفت / مرا به دست تو کاری شگرف در نظر است
پی تدارک این کار گربه ای باید / که بسته بر قدم همت تو نامورست
برفت حاجب و فی الفور گربه یا آورد / که هر که دیدش گفتی نه گربه شیر نر است
ملک به کارکنان گفت کش بیاموزند / صنایعی نهان که که در طبایع بشر است
به یک دو هفته چنان شد که حاضران گفتند / یکی ز آدمیان در لباس جانور است
سپس بخواست شهنشه وزیر را و گفت / ببین جانوری کز بشر بلندتر است
ببین به گربه که در پیش تخت من بر پای / ستاده شمع به کف از غروب تا سحر است
رها نموده عنان طبیعت از تعلیم / گسسته بند شباهت ز مادر و پدر است
وزیر گفت کلام شه است شاه کلام / دل ملوک به فرمان حی دادگر است
ولی به تربیت گربه غزّه نتوان بود / گه چون سرشت مساعد نه ، تربیت هدر است
سرشت تلخ چو دارد درخت اگر آبش / ز جوی خلد دهی ، تیره رنگ و تلخ بر است
ملک به پاسخ وی گفت طرح معقولات / قبیح دان چو مخالف به حس و نظر است
دلیل عقل اگر بر هوا کند پرواز / چو شد مخالف حس و نظر شکسته پر است
ببین به گربه صحبت بنه که انکارت / در این قضیه چو انکار ضوء در قمر است
در این میانه ز سوراخ خانه موشی جست / که گربه موش چو بیند ز هوش بیخبر است
فکند گربه ز کف شمع را و در پی موش / دوید هر سو چنانکه خوی جانور است
وزیر دامنش اندر گرفت و گفت شها / ببین که تربیت بد سرشت بی اثر است
به تربیت نشود گربه آدمی زیرا / سرشت گربه دگر طبع آدمی دگر است
نه زر توان برد از سنگ و آهن و پولاد / نه آهن آید از آن سرزمین که کان زر است
کسی شکر ز نی بوریا طمع نکند / بصورت ارچه نی بوریا چو نیشکر است
__________________________
شنیده ام که شهی با وزیر خود میگفت / که علم و فضل کلید خزانه هنر است
... درخت تلخ ز پیوند تربیت در باغ / به میوه شکرین جاودانه بارور است
وزیر گفت سرشت ستوده باید زآنک / به کور دادن آیینه جهد بی ثمر است
مسلم است که هیچ اوستاد نیارد ساخت / برنده جوهری از آهنی که بدگهر است
چو این شنید ملک در خفا به حاجب گفت / مرا به دست تو کاری شگرف در نظر است
پی تدارک این کار گربه ای باید / که بسته بر قدم همت تو نامورست
برفت حاجب و فی الفور گربه یا آورد / که هر که دیدش گفتی نه گربه شیر نر است
ملک به کارکنان گفت کش بیاموزند / صنایعی نهان که که در طبایع بشر است
به یک دو هفته چنان شد که حاضران گفتند / یکی ز آدمیان در لباس جانور است
سپس بخواست شهنشه وزیر را و گفت / ببین جانوری کز بشر بلندتر است
ببین به گربه که در پیش تخت من بر پای / ستاده شمع به کف از غروب تا سحر است
رها نموده عنان طبیعت از تعلیم / گسسته بند شباهت ز مادر و پدر است
وزیر گفت کلام شه است شاه کلام / دل ملوک به فرمان حی دادگر است
ولی به تربیت گربه غزّه نتوان بود / گه چون سرشت مساعد نه ، تربیت هدر است
سرشت تلخ چو دارد درخت اگر آبش / ز جوی خلد دهی ، تیره رنگ و تلخ بر است
ملک به پاسخ وی گفت طرح معقولات / قبیح دان چو مخالف به حس و نظر است
دلیل عقل اگر بر هوا کند پرواز / چو شد مخالف حس و نظر شکسته پر است
ببین به گربه صحبت بنه که انکارت / در این قضیه چو انکار ضوء در قمر است
در این میانه ز سوراخ خانه موشی جست / که گربه موش چو بیند ز هوش بیخبر است
فکند گربه ز کف شمع را و در پی موش / دوید هر سو چنانکه خوی جانور است
وزیر دامنش اندر گرفت و گفت شها / ببین که تربیت بد سرشت بی اثر است
به تربیت نشود گربه آدمی زیرا / سرشت گربه دگر طبع آدمی دگر است
نه زر توان برد از سنگ و آهن و پولاد / نه آهن آید از آن سرزمین که کان زر است
کسی شکر ز نی بوریا طمع نکند / بصورت ارچه نی بوریا چو نیشکر است
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت ۶:۲۹ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد