محتسب در نیمه شب جایی رسیددر بن دیوار،مستی خفته دید گفت هی مستی چه خورده‌ستی بگو گفت ازین خوردم ک

محتسب در نیمه شب جایی رسید

در بن دیوار ، مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خورده‌ستی بگو

گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست

گفت از آنکه خورده‌ام گفت این مخفیست

گفت آنچه خورده‌ای آن چیست آن

گفت آنکه در سبو مخفیست آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن

مست ، هوهو کرد هنگام سخن

گفت : گفتم آه کن هو می‌کنی؟!

گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادی است

هوی هوی می‌ خوران از شادی است

محتسب گفت این ندانم خیز خیز

معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت : رو تو از کجا من از کجا

گفت : مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو

از برهنه ، کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوّت رفتن بُدی

خانه‌ی خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی

همچو شیخان بر سر دکّانمی

"مولانا"

.مولانا همه را بیازمودم ، ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد سر خُنب ها گشودم

.مولانا

همه را بیازمودم ، ز تو خوشترم نیامد

چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد

سر خُنب ها گشودم ، ز هزار خم چشیدم

چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد

چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد

که سمن بری ، لطیفی چو تو در برم نیامد

ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم

چه مراد ماند زان پس ؟ که میسّرم نماند

دو سه روز شاهی ات را چو شدم غلام و چاکر

به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد

خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون

چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد

چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل

به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد

چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان

چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد ؟

برو ای تن پریشان ، تو و آن دل پشیمان

که ز هر دو تا نرستم ، دل دیگرم نیامد .

مولوی

مولانا گفتم دلُ دین برسرکارت کردم هرچیزکه داشتم نثارت کردم گفتا،تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم

مولانا

گفتم دلُ دین بر سر کارت کردم

هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا،تو که باشی که کنی یا نکنی

آن من بودم که بی قرارت کردم!

آن کس که تو را شناخت،جان را چه کند؟

فرزندُ عیالُ خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی،هر دو جهانش بدهی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟

ای در دل من میلُ تمنا،همه تو!

واندر سر من مایه ی سودا،همه تو!

هر چند به روی کار در مینگرم

امروز همه تویی فردا همه تو

مولانا آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

مولانا

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جان‌ها به سحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببُرده‌ست کجاست؟

جانِ جان‌ست، وگر جای ندارد چه عجب!

این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه‌ست وزان سو هوسی‌ست

وآنکه او در پس غمزه‌ست دلم خَست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود

وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم خداوندگار بلخ مولانای بزرگ

بجوشید بجوشید که ما بحر شعاریم ب

جز عشق به جز عشق دگر کار نداریم

در این خاک در این خاک در این مزرعه پاک

بجز مهر به جز عشق دگر تخم نکاریم

چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم

بیایید بیایید که تا دست برآریم

چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم

که امروز همه روز خمیریم و خماریم

مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت

که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم

برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

خداوندگار بلخ

گویند زپیمانه ننوشید ،حرام است هر کس که بنوشد به سردار مقام است ما دوش به میخانه عشّاق برفتیم مولانا

گویند ز پیمانه ننوشید ، حرام است

هر کس که بنوشد به سر دار مقام است

ما دوش به میخانه ی عشّاق برفتیم

دیدیم که مستی همه را کیش و مرام است

گفتیم به پیمانه چه دارید که مستید ؟

گفتند شراب است که از یار به کام است

گفتیم چرا یار بشد ساغر مستان ؟

گفتند که مستی سبب عشق مدام است

گفتیم که ازعشق چه آید به سرانجام ؟

گفتند که عشق بردل عشاق طعام است

گفتیم که دوزخ شود آن خانه ی عشاق

گفتند که میخانه همان جای سلام است

ما نیز شدیم از پی آن جام و شرابش

زیرا که خدا مقصد پیمانه و جام است

مولانا

مولاناآنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست  وآنکه بیرون کند ازجان و دلم دست کجاست وآنک سوگندخورم جز

مولانا

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم

و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست

و آنک جان‌ها به سحر نعره زنانند از او

و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست

جان جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب

این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست

و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود

و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست

من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی ...

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی

وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ میشدمژ می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی توتسخرزدوگفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

حضرت مولانا

مولوی دیوان شمس..ساربانا اشتران بین سربه سر ا قطار مست میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

ساربانا اشتران بین سربه سر ا قطار مست

میر مست و خواجه مست و یار مست اغیار مست

باغبانا رعد مطرب ابر ساقی گشت و شد

باغ مست و راغ مست و غنچه مست و خار مست

آسمانا چند گردی گردش عنصر ببین

آب مست و باد مست و خاک مست و نار مست

حال صورت این چنین و حال معنی خود مپرس

روح مست و عقل مست و خاک مست اسرار مست

رو تو جباری رها کن خاک شو تا بنگری 

 ذره ذره  خاک را از خالق جبار مست

تا نگویی در زمستان باغ را مستی نماند

مدتی پنهان شدست از دیده مکار مست

بیخ‌های آن درختان می نهانی می‌خورند

روزکی دو صبر می‌کن تا شود بیدار مست

گر تو را کوبی رسد از رفتن مستان مرنج

با چنان ساقی و مطرب کی رود هموار مست

ساقیا باده یکی کن چند باشد عربده

دوستان ز اقرار مست و دشمنان ز انکار مست

باد را افزون بده تا برگشاید این گره

باده تا در سر نیفتد کی دهد دستار مست

بخل ساقی باشد آن جا یا فساد باده‌ها

هر دو ناهموار باشد چون رود رهوار مست

روی‌های زرد بین و باده گلگون بده

زانک از این گلگون ندارد بر رخ و رخسار مست

باده‌ای داری خدایی بس سبک خوار و لطیف

زان اگر خواهد بنوشد روز صد خروار مست

شمس تبریزی به دورت هیچ کس هشیار نیست

کافر و مؤمن خراب و زاهد و خمار مست

مولوی،دیوان شمس،

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم  وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم مولانا

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت اختر بی آب را کاین خاکیان را می خورند

هم آب بر آتش زنم هم باده‌هاشان بشکنم

از شاه بی‌آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی‌خوار را در دیر ویران بشکنم

زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو٬ باغ طاغیـان گر سبـز بینی غم مخور

چـون اصلهای بیخشان از راه پنـهان بشکنم

من نـشکنم ٬ جـز جـور را٬ یا ظـالم بد غــور را

گـر ذره ای دارد نمـک گـبـرم اگـر آن بشکنم

هر جـا یکـی گویـی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتـم مقیـم بزم او٬ چون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیـطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم٬ آن بشکنم

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

امروز سرمست آمدم تا دیر را ویران کنم

گرز فریدونی کشم ضحاک را سر بشکنم

این بار سرمست آمدم تا جام و ساغر بشکنم

ساقی و مطرب هردو را من کاسه سر بشکنم

گر کژ بسویم بنگرد گوش فلک را بر کنم

گر طعنه بر جانم زند دندان اختر بشکنم

چون رو به معراج آورم از هفت کشور بگذرم

چون پای بر گردون نهم نه چرخ و چنبر بشکنم

گر محتسب جوید مرا تا در رهی کوبد مرا

من دست و پایش در زمان با فرق و دندان بشکنم

گر شمس تبریزی مرا گوید که هی آهسته شو

گویم که من دیوانه ام این بشکنم آن بشکنم

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان  نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و د

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانی به خرابات آ تا لذت جان بینی ...

جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی

و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

ن یمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم 

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

در حلقه لنگانی می‌باید لنگیدن

این پند ننوشیدی از خواجه علیانه

سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی

برخاست فغان آخر از استن حنانه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی

اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

مولوی  ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا  ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام م

مولوی

ای یوسف خوش نام مـا خوش می‌روی بر بام مــــا

ای درشکـــسته جــام مـا ای بــردریـــــده دام ما

ای نــور مـا ای سور مـا ای دولت منصــور مـا

جوشی بنه در شور ما تا می‌شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یــار مـــا عیــار مـــا دام دل خمـــار مـــا

پا وامکــش از کار ما بستان گــــرو دستار مــا

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتـــــش ســودای دل ای وای دل ای وای مـــــا

خواننده: شجریان شاعر: مولوی آهنگساز: حبیب سماعی دستگاه: دستگاه شور نازار دلی را که تو جانش باشی

خواننده: شجریان 
شاعر: مولوی 
آهنگساز: حبیب سماعی 
دستگاه: دستگاه شور 
متن ترانه: نازار دلی را که تو جانش باشی ......
معشوقة پیدا و نهانش باشی ......
زان می‌ترسم که از دل‌آزردن تو ......
زان می‌ترسم که از دل‌آزردن تو ......
دل خون شود و تو در میانش باشی ......
دل خون شود و تو در میانش باشی ......
دل خون شود و تو در میانش باشی ......
....................
دانی که به دیدار تو چونم تشنه ......
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه ......
من تشنة آن دو چشم مخمور توام ......
من تشنة آن دو چشم مخمور توام ......
عالم همه زین سبب به خونم تشنه ......
عالم همه زین سبب به خونم تشنه ......
عالم همه زین سبب به خونم تشنه ......

https://www.youtube.com/watch?v=sAeSFLzMnuM

تقدیم دوستان فرزانه وپرشور واهل دل همیشه همراه

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول..آتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشقست کاندر می فتاد

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتشست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
نی حریف هرکه از یاری برید
پرده‌هااش پرده‌های ما درید
همچو نی زهری و تریاقی کی دید
همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید
نی حدیث راه پر خون می‌کند
قصه‌های عشق مجنون می‌کند
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد قسمت یک روزه‌ای
کوزهٔ چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد
شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی
هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونک گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای
زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌پر وای او
من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس
عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود
آینت دانی چرا غماز نیست
زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

از اول امروز چو آشفته و مستیم.آشفته بگوییم که آشفته شدستیم.مولوی


از اول امروز چو آشفته و مستیم
آشفته بگوییم که آشفته شدستیم

آن ساقی بدمست که امروز درآمد
صد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم

آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همی‌دار اگر جام شکستیم

امروز سر زلف تو مستانه گرفتیم
صد بار گشادیمش و صد بار ببستیم

رندان خرابات بخوردند و برفتند
ماییم که جاوید بخوردیم و نشستیم

وقت است که خوبان همه در رقص درآیند
انگشت زنان گشته که از پرده بجستیم

یک لحظه بلانوش ره عشق قدیمیم
یک لحظه بلی گوی مناجات الستیم

از گفت بلی صبر نداریم ازیرا
بسرشته و بر رسته سغراق الستیم

بالا همه باغ آمد و پستی همگی گنج
ما بوالعجبانیم نه بالا و نه پستیم

خاموش که تا هستی او کرد تجلی
هستیم بدان سان که ندانیم که هستیم

تو دست بنه بر رگ ما خواجه حکیما
کز دست شدستیم ببین تا ز چه دستیم

هر چند پرستیدن بت مایه کفر است
ما کافر عشقیم گر این بت نپرستیم

جز قصه شمس حق تبریز مگویید
از ماه مگویید که خورشیدپرستیم


مولوی

آلبوم گل صد برگ.آواز :شهرام ناظری.سرپرست گروه :جلال ذوالفنون.*به یاد هشتصدمین سال تولد مولوی*

 

آلبوم گل صد برگ
آواز :شهرام ناظری
سرپرست گروه :جلال ذوالفنون
سه تار : جلال ذوالفنون
سه تار : رضا قاسمی
سه تار : محمد حسن مهدیان
سه تار : کاوه دلیر آذر
سه تار : امیر هوشنگ اردلان
دف : بیژن کامکار
*به یاد هشتصدمین سال تولد مولوی*
بیات ترک
مقدمه (چاووشی) ـ شعر از عطار نيشابوری
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده‌ی پندار می‌باید درید توبه‌ی زهاد می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پای‌بست
پيش درآمد و تصنيف (درس سحر)
ـ ساخته جلال ذوالفنون شعر از حافظ
مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم
مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم
در خـِـرمـن صـد زاهـد عـاقــل زنـــد آتـش
ایـن داغ کـه مـا بـر دل دیـوانــه نـهـادیــم
سـلـطـان ازل گنـج غـم عشـق به ما داد
تــا روی دریـن مـنـزل ویـرانـــــه نـهـادیــم
در دل نـدهم ره پس از این مـِهـر بـُتـان را
مـُهـر لـب او بـر در ایـن خـانــــه نـهـادیـم
در خـرقـه ازیـن بـیـش مـُنـافق نتـوان بـود
بـنـیـاد ازیـن شیـــــوه‌ی رنـدانـه نـهـادیـم
چون می‌رود ایـن‌کشتی‌سرگشته که آخر
آواز(مثنوی) ـ همنواز آواز: جلال ذوالفنون ـ شعر از مولوی
تصنيف (اندک اندک) ـ ساخته شهرام ناظری ـ شعر از مولوی
اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می پرستان می‌رسند
دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می‌رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می‌رسند
چهار مضراب قديمی بيات ترک (روايت استاد سعيد هرمزی)
تک نواز: رضا قاسمی
آواز (دل من راي تو دارد) ـ همنواز :
جلال ذوالفنون ـ شعر از مولوی
تصنيف (الا يا ايها الساقی) ـ ساخته : رضا قاسمی ـ
شعر : مولوی ـ حافظ
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل​های تر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
به بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها
قطعه ضربی ـ ساخته : رضا قاسمی
چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی، مرا ناگاه بربای
چو کشتی ام در اندازد، میان قُلزُم پر خون
زند موجی بر آن کشتی، که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد، ز گردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی، در آن دریا کفی افیون
 

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد.و آنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟مولانا

آنکه بی باده کند مست ...
مولانا
آنکه بی‌باده کند جان مرا مست کجاست؟
و آنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
و آنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم...
و آنکه سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست؟
و آنکه جان‌ها به سحر نعره زنانند از او
و آنکه ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست ؟
جانِ جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست؟
غمزه ی چشم بهانه‌ست و زان سو هوسی‌ست
و آنک او در پس غمزه‌ست دل خست کجاست؟
پرده ی روشن دل بست و خیالات نمود
و آنکه در پرده چنین پرده ی دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

مولوی.باشکوهترین سروده از حضرت مولانا ممنونم بابک عزیز از ارسال این شگفتی مبارک باشد آن رو را بدیدن

مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
به بوسیدن چنان دستی ز شاهنشاه سلطانی

بدیدن بامدادانی چنان رو را چه خوش باشد
هم از آغاز روز او را بدیدن ماه تابانی

دو خورشید از پگه دیدن یکی خورشید از مشرق
دگر خورشید بر افلاک هستی شاد و خندانی

بدیدن آفتابی را که خورشیدش سجود آرد
ولیک او را کجا بیند که این جسم است و او جانی

زهی صبحی که او آید نشیند بر سر بالین
تو چشم از خواب بگشایی ببینی شاه شاهانی

زهی روز و زهی ساعت زهی فر و زهی دولت
چنان دشواریابی را بگه بینی تو آسانی

اگر از ناز بنشیند گدازد آهن از غصه
وگر از لطف پیش آید به هر مفلس رسد کانی

اگر در شب ببینندش شود از روز روشنتر
ور از چاهی ببینندش شود آن چاه ایوانی

که خورشیدش لقب تاش است شمس الدین تبریزی
که او آن است و صد چون آن که صوفی گویدش آنی


مولوی

ترانه سرا:مولوی،بهادر یگانه.آهنگ ساز:همایون خرم.رسوای زمانه منم،دیوانه منم.علیرضا قربانی -

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست
تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من
زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

لاله ی تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من
سرمایه ی سودا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

ترانه سرا : مولوی ، بهادر یگانه
آهنگ ساز : همایون خرم

 

https://www.youtube.com/watch?v=Sd4QvJXv1Lc

 

گفت که دیوانه نه*ای لایق این خانه نه*ای/ رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم.. مولانا

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا/ زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه*ای لایق این خانه نه*ای/ رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه*ای رو که از این دست نه*ای / رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه*ای در طرب آغشته نه*ای / پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی / گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی / جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری / شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم / در هوس بال و پرش بی*پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو / زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن / گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم / چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم / اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی*زد ز بطر / بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی*حد تو / کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم / کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک / کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق / بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم / یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر / کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم