مولانا گفتم دلُ دین برسرکارت کردم هرچیزکه داشتم نثارت کردم گفتا،تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم
مولانا
گفتم دلُ دین بر سر کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا،تو که باشی که کنی یا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم!
آن کس که تو را شناخت،جان را چه کند؟
فرزندُ عیالُ خانمان را چه کند؟
دیوانه کنی،هر دو جهانش بدهی
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟
ای در دل من میلُ تمنا،همه تو!
واندر سر من مایه ی سودا،همه تو!
هر چند به روی کار در مینگرم
امروز همه تویی فردا همه تو
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت ۶:۲۷ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد