بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم  بی آرزو چه سود دگر زندگانیم غزلی باشکوه از استاد  بهادریگانه

بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم

بی آرزو چه سود دگر زندگانیم

موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ

پیچید روزگار کفن بر جوانیم ...

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده

ای عشق دربدر به کجا میکشانیم

چون شمع در سکوت شبستان انزوا

بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم

در خاکپای دوست فکندم سر از غرور

این است با فلک سبب سرگرانیم

ایکاش پای بند قفس بود جان من

تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم

از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر

ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم

چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟

ای روزگار از چه به سر میدوانیم

مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز

هر کس که بشنود غم سوز نهانیم شعر :

بهادر یگانه -----------------

شعر : بهادر یگانه.از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر.ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم

شعر : بهادر یگانه

بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم

بی آرزو چه سود دگر زندگانیم

موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ

پیچید روزگار کفن بر جوانیم

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده

ای عشق دربدر به کجا میکشانیم

چون شمع در سکوت شبستان انزوا

بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم

در خاکپای دوست فکندم سر از غرور

این است با فلک سبب سرگرانیم

ایکاش پای بند قفس بود جان من


تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم

از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر

چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟

ای روزگار از چه به سر میدوانیم

مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز

هر کس که بشنود غم سوز نهانیم

بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم.شعر استاد بهادر یگانه

بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم
شعر استاد بهادر یگانه
بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم
بی آرزو چه سود دگر زندگانیم
موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ
پیچید روزگار کفن بر جوانیم
گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده
ای عشق دربدر به کجا میکشانیم
چون شمع در سکوت شبستان انزوا
بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم
در خاکپای دوست فکندم سر از غرور
این است با فلک سبب سرگرانیم
ایکاش پای بند قفس بود جان من
تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم
از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر
ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم
چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟
ای روزگار از چه به سر میدوانیم
مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز
هر کس که بشنود غم سوز نهانیم

به قلم استاد بهادر یگانه خرابم ز مستی خرابم خدایا شرابم سراپا شرابم خدایا

به قلم استاد بهادر یگانه
خرابم ز مستی خرابم خدایا
شرابم سراپا شرابم خدایا
ره کعبه از هر بیابان که پرسم
دهد خار صحرا جوابم خدایا
به هر سینه ای سر نهم ناله خیزد
غمم ، حسرتم ، التهابم خدایا
ز دیدار من دیده آزرده گردد
مگر چهره آفتابم خدایا
من از بیوفایان وفا چشم دارم
بدنبال نقش سرابم خدایا
مرا شاید از شعله ها آفریدی
که سر تا به پا پیچ و تابم خدایا
چنان در دل اشکها غرق گشتم
که از غم چو نقشی بر آبم خدایا
ز هر موج ویران شود خانه من
به دریای هستی حبابم خدایا
دلم شکوه از ماه و پروین ندارد
من از خویشتن در عذابم خدایا
چو موجم سراسر خروشم الهی
چو بادم سراپا شتابم خدایا
ز رویای هستی بجز غم ندیدم
همین بود تعبیر خوابم خدایا

به قلم استاد بهادر یگانه..خرابم ز مستی خرابم خدایا..شرابم سراپا شرابم خدایا..سپاس از عزیزی که ارسال

خرابم ز مستی خرابم خدایا
شرابم سراپا شرابم خدایا

ره کعبه از هر بیابان که پرسم
دهد خار صحرا جوابم خدایا

به هر سینه ای سر نهم ناله خیزد
غمم ، حسرتم ، التهابم خدایا

ز دیدار من دیده آزرده گردد
مگر چهره آفتابم خدایا

من از بیوفایان وفا چشم دارم
بدنبال نقش سرابم خدایا

مرا شاید از شعله ها آفریدی
که سر تا به پا پیچ و تابم خدایا

چنان در دل اشکها غرق گشتم
که از غم چو نقشی بر آبم خدایا

ز هر موج ویران شود خانه من
به دریای هستی حبابم خدایا

دلم شکوه از ماه و پروین ندارد
من از خویشتن در عذابم خدایا

چو موجم سراسر خروشم الهی
چو بادم سراپا شتابم خدایا

ز رویای هستی بجز غم ندیدم
همین بود تعبیر خوابم خدایا


به قلم استاد بهادر یگانه

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده.ای عشق دربدر به کجا میکشانیم .شعر استاد بهادر یگانه

بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم
شعر استاد بهادر یگانه
بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم
بی آرزو چه سود دگر زندگانیم
موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ
پیچید روزگار کفن بر جوانیم
گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده
ای عشق دربدر به کجا میکشانیم
چون شمع در سکوت شبستان انزوا
بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم
در خاکپای دوست فکندم سر از غرور
این است با فلک سبب سرگرانیم
ایکاش پای بند قفس بود جان من
تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم
از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر
ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم
چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟
ای روزگار از چه به سر میدوانیم
مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز
هر کس که بشنود غم سوز نهانیم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم) فرخی یزدی بهادر یگانه هایده شجریان

 

چرا همه ما فراموش میکنیم که این موسیقی با تلاش عده زیادی از نوازندگان و موسیقیدانان و آهنگ نویسان و دستاندکاران ساخته شده و فقط و فقط خوانندهای عزیز رو بعنوان صاحبان این هنر تشویق میکنیم ؟ دوستان عده زیادی جمع شدن و از علم و تجربه و هنر و تلاششان مایه گذاشتن تا این آثار بیمانند رو ساختن به همه آنها درود بفرستیم نه تنها به خوانندگان عزیز / اما چرا عزیزان دیگر چشمه هنر موسیقی و شعر اینقدر دچار خشکسالی وحشتناک شده که ما هنوز باید شاهکارهای ۵۰ سال پیش رو گوش کنیم کو اون استعدادهای بی مثال و بی همتا کجا هستند اون جوانهایی که این آثار درخشان را باز هم بسازنند ؟

 

 
(شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مرا
گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم)
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من
این سکوت مرا ناشنیده مگیر ای آشنا
غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد
خدا داند منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی من این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگرسوز و ساز دلم را ندیده مگیر
دلم گیرد هرزمان بهانه توسرم دارد شور جاودانه تو
روی دل بود به سوی آستانه توآید شب در میان تیرگی هاگشاید تن روح من
به شور و غوغا روکند چو مرغ وحشی سوی خانه تو
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی مناین سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگرسوز و ساز دلم را ندیده مگیر
(منزل مردم بیگانه چوشد خانه چشمآنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمعآتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم)
(شب چو دربستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم منزل مردم بیگانه چوشد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمعآتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمیمرد ز حسرت فرهادخواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه دردبر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود آنچه جان کند تنم آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم)
(دل که خونابه غم بود و جگرگوشه دردبر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بودآنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم)
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی مناین سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگرسوز و ساز دلم را ندیده مگیر
امشب که تو در کنار منی غمگسار منی سایه ات سر من تا سپیده مگیر
ای اشک من خیز و پرده مکش پیش چشم ترموقت دیدن او راه دیده مگیر
دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند
 منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان دل ناامیدم گواهی ندارد خدا داند
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی مناین سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگرسوز و ساز دلم را ندیده مگیر
دلم گیرد هرزمان بهانه توسرم دارد شور جاودانه تو روی دل بود به سوی آستانه تو
و آید شب در میان تیرگی ها گشاید پر روح من به شورو غوغا روکند چو مرغ وحشی سوی خانه تو
ای بی وفا راز دل بشنو از خموشی مناین سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا چشم دل بگشا حال من بنگرسوز و ساز دلم را ندیده مگیر

 

 https://www.youtube.com/watch?v=efxNWPDeRoQ

ترانه سرا:مولوی،بهادر یگانه.آهنگ ساز:همایون خرم.رسوای زمانه منم،دیوانه منم.علیرضا قربانی -

نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
در غم ما روزها ، بی گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست
تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست
تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست

شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

تو ای خدای من ، شنو نوای من
زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من
مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

وای از این شیدا ، دل من
مست و بی پروا ، دل من
مجنون هر صحرا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

لاله ی تنها ، دل من
داغ حسرت ها ، دل من
سرمایه ی سودا ، دل من
رسوا دل من ، رسوا دل من

خاک سر پروانه منم ، خون دل پیمانه منم
چون شور ترانه تویی ، چون آه شبانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم
رسوای زمانه منم ، دیوانه منم

ترانه سرا : مولوی ، بهادر یگانه
آهنگ ساز : همایون خرم

 

https://www.youtube.com/watch?v=Sd4QvJXv1Lc

 

خواننده : عليرضا قرباني.آهنگساز : اثري از استاد همايون خرم.ترانه سرا : مرحوم استاد بهادر يگانه

خواننده : عليرضا قرباني
آهنگساز : اثري از استاد همايون خرم
ترانه سرا : مرحوم استاد بهادر يگانه

نوازنده ها: بابک شهرکي، علي زارع، رضا محمدي،

کريم قرباني، وحيد وفايي، ناصر رحيمي، ايمان جعفري،

سامان احتشامي، حسين فاضل، بهزاد رواقي، فضل اله شهرکي،

محمد رجبي، فرهاد عندليبي، بهنام شهرکي

اي بي وفا راز دل بشنو 
از خموشي من 
اين سكوت مرا ناشنيده مگير

اي آشنا چشم دل بگشا 
حال من بنگر 
سوز و ساز دلم را نديده مگير

امشب كه تو در كنار مني 
غمگسار مني 
سايه ات سر من تا سپيده مگير

اي اشك من 
خيز و پرده مشو 
پيش چشم ترم 
وقت ديدن او راه ديده مگير

دل ديوانه من 
به غير از محبت 
گناهي ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان 
كه جز بي پناهي 
پناهي ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشي 
كه در هر بيابان 
به تلخي سرشكي بيفشاند

به جز اين اشك سوزان 
دل نااميدم گواهي ندارد خدا داند

 

https://www.youtube.com/watch?v=p0PN0vVC7O4

هايده ـ همايون خرم ـ بهادر يگانه ـ فرخي يزدي ـ فيروزه اميرمُعز.گلهاي تازه ، برنامۀ شمارۀ ۲۵ ـ افسانۀ

محمد فرخي يزدي (۱۲۶۸ يزد - ۱۳۱۸) سراينده و روزنامه‌نگار آزاديخواه و دموکرات روزگار مشروطيت بود. وي سردبير روزنامه هاي بسياري از جمله روزنامه توفان بود. او همچنين نماينده مردم يزد در دوره هفتم مجلس شوراي ملي بود که سرانجام در زندان قصر به دستور رضاشاه با آمپول هوا کشته شد و سپس در گورستان گمنامي در زير خاک پنهان شد. (Mirza Mohammad Farrokhi Yazdi (1887--October 18, 1939)
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگي کردن من مُردن تدريجي بود
آن چه جان کند... تنم ، عمر حسابش کردم
هايده ، Hayedeh ـ (۲۱ فروردين ۱۳۲۱ - ۱۳۶۸ تهران ) خوانندۀ بسيار توانا و خوش صداي ايراني که بناچار از زادگاه خود گريخت و در آمريکا زندگي را از سر گرفت. وي در زمينه موسيقي کلاسيک و پاپ ايراني کارهاي ارزشمندي از خود بيادگار گذاشته است. وي در پي يک بيماري در شهر لس آنجلس ناگهان چشم از جهان فرو بست. (  April 10, 1942 -- January 20, 1990 )
همايون خرم Homayoun Khorram ـ ( ۱۳۰۹ در بوشهر ـ ۱۳۹۱ تهران )، نوازندهٔ نامدار ويولن، موسيقيدان و آهنگساز موسيقي ايراني بود. او يکي از پرکارترين هنرمندان در زمينۀ موسيقي ايراني بود و از ترانه ها و برنامه هاي گلها با خوانندگان بيشماري بجاي مانده است. پس از بهمن ۵۷ وي را از نواختن باز داشتند ولي با سپري شدن سالها سرانجام وي نيز مانند ديگر هنرمندان راستين مانند ايرج و گلپا و ياحقي و .... توانست در روزگار پايان عمر نيز به کار بپردازد. (June 30, 1930 -- January 17, 2013)
بهادر يگانه BAHADOR YEGANEH ـ در سال ۱۳۰۱ در قزوين چشم به جهان گشود. بهادر پس از دريافت ديپلم در وزارت كشور بكار پرداخت و پس از چندي به دانشكدۀ حقوق رفت و از اين دانشكده نيز پايان نامه گرفت. بهادر يگانه شيفتۀ ادب و نوشتن بود و بدان دل داده بود و در همين راستا ، وي پس از چندي به دانشكدۀ ادبيات روى آورد و تا درجۀ دكترا پيش رفت. سالها در استاندارى فارس بکار پرداخت ولي در سال ۱۳۴۳ از شيراز به تهران آمد و با ادارۀ راديو و شوراى موسيقى راديو ( ترانسرايى و برنامه هاي گلها ) به همكارى پرداخت. بهادر يگانه اين همكاري را تا مرگ برنامۀ گلها در سال ۱۳۵۷ ادامه داد و از پس چيزي در دسترس نداريم. سرانجام بهادر يگانه در سال ۱۳۶۳ برابر با سال ۱۹۸۴ ترسايي در تهران چشم از جهان فرو بست. (1922 -- 1984)
گلهاي تازه ، برنامۀ شمارۀ ۲۵ ـ افسانۀ شيرين
در دستگاه اصفهان (اسپهان)
هايده ـ همايون خرم ـ بهادر يگانه ـ فرخي يزدي ـ فيروزه اميرمُعز
اي بي‌وفا ، راز دل بشنو از خموشي من، اين سكوت مرا ناشنيده مگير
اي آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنِگر، سوز و ساز دلم را نديده مگير
امشب كه تو، در كنار مني، غمگسار مني، سايه‌ از سر من تا سپيده مگير
اي اشک من ، خيز وُ پرده مکش پيش چشم ترم، وقت ِديدن او راه ديده مگير
دل ديوانۀ من بغير از محبت گناهي ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ توفان كه جز بي‌پناهي پناهي ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشي كه در هر بيابان به تلخي سرشكي بي‌افشاند
به جز اين اشک سوزان ، دل نااميدم گواهي ندارد ، خدا داند
دلم گيرد هر زمان بهانۀ تو
سرم دارد شور جاودانۀ تو
روي دل بود بسوي آستانه تو
تا آيد شب در ميان تيرگي‌ها
گشايد پَر روح من به شور و غوغا
رو کند چو مرغ وحشي سوي خانۀ تو

https://www.youtube.com/watch?v=IttfehVhg_k

غمیـــنم و تنها به خلوت شبها شکــــسته دلم را جدایی تو .. شعر بهادر یگانه. اجرا زنده یاد مهستی تقدیم

غمیـــنم و تنها به خلوت شبها شکــــسته دلم را جدایی تو

چو شعله لرزان چو آتش سوزا ن شرر زده بر جان جدایی تو

نه برق امیـــدی نه نـــور نویدی نه صبح سپیدی در این شب غم

به جان زده آذر فراق تو دیگر دلم شده یک سر لبالب غم

عشق تو شد چون دام بلا کرد ه پریشان حال مرا

چه چاره کنم با جدایی تو (2)

در آتش آهم دو دیده به راهم که بی تو اسیر سکوت شبم

بیا به کــنارم ببـــین شب تارم بیا که دگر جان بود به لبم

 


آتشی زده در دل من به خدا از برای دلم شده درد و بلا جدایی تو

نشسته به راه تو دل نگرانم بهار جهان بی تو گشته خزان

نه برق امیدی نه نور نویدی نه صبح سپیدی در این شب غم

به جان زده آذر فراق تو دیگر دلم شده یک سر لبالب غم

غمینم و تنها به خلوت شبها شکسته دلم را جدایی تو

چو شعله لرزان چو آتـــــش سوزان شرر زده بر جان جدایی تو


شاعر: بهادر یگانه

آهنگ از اسداله ملک است

 

  http://www.youtube.com/watch?v=pYJpfdcRtwI

تقدیم دوستان بشنوید بی نهایت زیباست.

 

بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم.بی آرزو چه سود دگر زندگانیم.شعر : بهادر یگانه

بر باد رفت در غم و حسرت جوانیم
بی آرزو چه سود دگر زندگانیم

موی سپید بر سر من تاخت ای دریغ
پیچید روزگار کفن بر جوانیم
...

گاهی به سوی مسجد و گاهی به میکده
ای عشق دربدر به کجا میکشانیم

چون شمع در سکوت شبستان انزوا
بگداخت جان ز حسرت بی همزبانیم

در خاکپای دوست فکندم سر از غرور
این است با فلک سبب سرگرانیم

ایکاش پای بند قفس بود جان من
تا وا رهد دل از غم بی همزبانیم

از زندگی ملولم و در خویشتن اسیر
ای مرگ همتی که ز خود وارهانیم

چون گردباد چند پیچم به پای خویش؟
ای روزگار از چه به سر میدوانیم

مانند لاله سر به بیابان نهد ز سوز
هر کس که بشنود غم سوز نهانیم

شعر : بهادر یگانه

چو غنچه ای توفان زده ام...چو آتشی دامان زده ام ...شاعر: بهادر یگانه

چو غنچه ای توفان زده ام


چو آتشی دامان زده ام


چو شمع شب با سوز درون


شرار غم بر جان زده ام


ز سوز دلم من فغان زده ام


شور به دل آسمان زده ام


چو لاله خزان شده دیگر جوانی من


چو غنچه خموشم که بر لبم از غم شکسته سخن


نشان شادی ندیده دلم


زبس غم جانان کشیده دلم


ز مردم دوران رمیده دلم


ز سوز درون


چو شمع سحر


به دامن شب چکیده دلم



شاعر: بهادر یگانه

شعر از بهادر یگانه با صدای ستار وشادروان الاهه

شمع و پروانه منم مست میخانه منم

رسوای زمانه منم دیوانه منم

یار پیمانه منم از خود بیگانه منم

رسوای زمانه منم دیوانه منم

چون باد صبا دربه درم با عشق و جنون هم سفرم

شمع شب بی سحرم از خود نبود خبرم

رسوای زمانه منم دیوانه منم

تو ای خدای من شنو نوای من

زمین و آسمان تو می لرزد به زیر پای من

مه و ستاره بال تو می سوزد به ناله های من

رسوای زمانه منم دیوانه منم

وای از این شیدا دل من مست و بی پروا دل من

مجنون هر صحرا دل من رسوا دل من

ناله تنها دل من داغ حسرت‌ها دل من

سرمایه سودا دل من رسوا دل من رسوا دل من

خاکستر پروانه منم خون دل پیمانه منم

چو شور ترانه توئی چون آه شبانه منم

رسوای زمانه منم دیوانه منم