یکی دیگر از درخشان ترین تصنیف های ایرانی ،تصنیف بسیار زیبای  «عاشقی محنت بسیار کشید» یادگار صدای قمر

یکی دیگر از درخشان ترین تصنیف های ایرانی ،تصنیف بسیار زیبای «عاشقی محنت بسیار کشید» یادگار صدای قمر ، در دستگاه همایون ساخته مرتضی خان نی داوود و شعری از ایرج میرزاست .بعدها اجرای درخشان دیگری با صدای هنگامه اخوان با تار محمد رضا لطفی و تنبک ناصر فرهنگ‌فر تولید شد .هنگامه اخوان متولد 1334 ،شاگرد ادیب خوانساری ، میان خواننده های زن معاصر ، نزدیک ترین صدا را به قمرالملوک وزیری درخشان ترین صدای زن تاریخ موسیقی ایران دارد . پنج بیت آخر این شعر نامدار ، یکی از به یاد ماندنی ترین ابیات عاشقانه شعر معاصر است.

عاشقي محنت بسيار كشيد تا لب دجله به معشوقه رسيد

نا شده از گل رويش سيراب كه فلك دسته گلي داد به اب

نازنين چشم به شط دوخته بود فارغ از عاشق دلسوخته بود

ديد در روي شط آيد به شتاب نو گلي چون گل رويش شاداب

خواست كازاد كند از بندش اسم گل برد در اب افكندش

خوانده بود اين مثل ان مايه ناز كه نكويي كن ودر اب انداز

گفت به به چه گل زيباييست لایق دست چو من رعنایی است

حيف ازون گل كه برد اب او را كند از منظره ناياب او را

گفت رو تا كه زهجرم برهي نام بي مهري بر من ننهي

مورد نيكي خواصت كردم از غم خويش خلاصت كردم

باري ان عاشق بيچاره چو بط دل بدريا زد وافتاد به شط

ديد ابيست گوارا ودرشت به نشاط امد ودست از جان شست

دست پايي زد وگل را بربود سوي دلدارش پرتاب نمود

گفت كاي افت جان سنبل تو ما كه رفتيم بگير اين گل تو

بكنش زيب سر اي دلبر من ياد آبي كه گذشت از سر من

جز براي دل من بوش مكن عاشق خويش فراموش نكن

خود ندانست مگر عاشق ما كه زخوبان نتوان خواست وفا

عاشقان گر همه را اب برد خوب رويان همه را خواب برد

.. شعرایرچ میرزای عزیز ترانه سرا: وه چه خوب آمدی، صفا کردی چه عجب شدکه ياد ما کردی؟ ای بسا آرزوت

.. شعرایرچ میرزای عزیز ترانه سرا:

ايرج ميرزا وه چه خوب آمدی، صفا کردی چه عجب شد که ياد ما کردی؟

ای بسا آرزوت می مُردم خوب شد آمدی، صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دميد که تو امروز ياد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی که تفقُد به بينوا کردی؟

قلم پا به اختيار تو نبود وه چه خوب آمدی، صفا کردی ...

چه عجب شد که ياد ما کردی؟ آفتاب از کدام سمت دميد که تو امروز ياد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی که تفقُد به بينوا کردی؟

قلم پا به اختيار تو نبود يا ز سهوالقلم خطا کردی؟

بی وفايی مگر چه عيبی داشت که پشيمان شدی وفا کردی؟

شب مگر خواب تازه ای ديدی که سحر ياد آشنا کردی؟

هيچ ديدی که اندرين مدت از فراقت به ما چه ها کردی؟

دست بردار از دلم ای شاه که تو اين مُلک را گدا کردی

با تو هيچ آشتی نخواهم کرد با همان پا که آمدی برگرد

يا ز سهوالقلم خطا کردی؟ بی وفايی مگر چه عيبی داشت که پشيمان شدی وفا کردی؟

شب مگر خواب تازه ای ديدی که سحر ياد آشنا کردی؟

هيچ ديدی که اندرين مدت از فراقت به ما چه ها کردی؟

دست بردار از دلم ای شاه که تو اين مُلک را گدا کردی

با تو هيچ آشتی نخواهم کرد با همان پا که آمدی برگرد

ترانه سرا: ايرج ميرزا

وه چه خوب آمدی،صفا کردی چه عجب شدکه يادما کردی؟ ای بسا ازآرزوت میمردم خوب شدآمدی ایرج میرزا

ایرچ میرزا ..

وه چه خوب آمدی، صفا کردی چه عجب شد که ياد ما کردی؟

ای بسا از آرزوت می مُردم خوب شد آمدی، صفا کردی

آفتاب از کدام سمت دميد که تو امروز ياد ما کردی؟

از چه دستی سحر بلند شدی که تفقُد به بينوا کردی؟

قلم پا به اختيار تو نبود يا ز سهوالقلم خطا کردی؟

بی وفايی مگر چه عيبی داشت که پشيمان شدی وفا کردی؟

شب مگر خواب تازه ای ديدی که سحر ياد آشنا کردی؟

هيچ ديدی که اندرين مدت از فراقت به ما چه ها کردی؟

دست بردار از دلم ای شاه که تو اين مُلک را گدا کردی

با تو هيچ آشتی نخواهم کرد با همان پا که آمدی برگرد

ترانه سرا: ايرج ميرزا

ایرج میرزا عید نوروز اول سال است روز عیش و نشاط اطفال است لحظاتی سفر کردم به دوران کودکی تو کتاب ها

ایرج میرزا

عید نوروز اول سال است

روز عیش و نشاط اطفال است

همه آن روز رخت نو پوشند

چای و شربت به خوش دلی نوشند

پسر خوب روز عید اندر

رود اول به خدمت مادر

دست بر گردنش کند چون طوق

سر و دستش ببوسد از سر شوق

گوید این عید تو مبارک باد

صد چنین سال نو ببینی شاد

بعد آید به دست بوس پدر

بوسه بخشد پدر به روی پسر

پسر بد چو روز عید شود

از همه چیز ناامید شود

نه پدر دوست داردش نه عمو

نه کسی عیدی آورد بر او

عیدی آن روز حق آن پسر است

که نجیب و شریف و باهنر است

ایرج میرزا  عید نوروز اول سال است   روز عیش و نشاط اطفال است

لحظاتی سفر کردم به دوران کودکی دبستان کتاب فار سی

ا ین شعرزیبای زنده یاد ایرج میرزا  چاپ شده بود هنوزم حفظم .

خودمو جاگذاشتم با کوله باری ازشورشیدایی

شوق  کودکی دلتنگی غم شادی و...

ایرج میرزا

عید نوروز اول سال است

روز عیش و نشاط اطفال است

همه آن روز رخت نو پوشند

چای و شربت به خوش دلی نوشند

پسر خوب روز عید اندر

رود اول به خدمت مادر

دست بر گردنش کند چون طوق

سر و دستش ببوسد از سر شوق

گوید این عید تو مبارک باد

صد چنین سال نو ببینی شاد

بعد آید به دست بوس پدر

بوسه بخشد پدر به روی پسر

پسر بد چو روز عید شود

از همه چیز ناامید شود

نه پدر دوست داردش نه عمو

نه کسی عیدی آورد بر او

عیدی آن روز حق آن پسر است

که نجیب و شریف و باهنر است

هنگامه اخوان -- هدیه عاشقی.شاعر ؛؛ جلال الدّوله ایرج میرزا.آهنگساز : مرتضی‌ نی‌ داوود تار ؛؛ محمد رض

هنگامه اخوان -- هدیه عاشقی  

آهنگساز : مرتضی‌ نی‌ داوود  

تنظیم و تکنوازی تار ؛؛ محمد رضا لطفی‌  

شاعر ؛؛ جلال الدّوله ایرج میرزا

...

  عاشقی محنت بسیار كشید  

تا لب دجله به معشوقه رسید  

نشده از گل رویش سیراب  

كه فلك دسته گلی داد به آب  

نازنین چشم به شط دوخته بود

  فارغ از عاشق دلسوخته بود  

دید در روی شط آید به شتاب  

نوگلی چون گل رویش شاداب  

گفت به به چه گل زیباییست  

لایق دست چو من رعنائیست  

حیف ازین گل كه برد آب او را  

كند از منظره نایاب او را  

زین سخن عاشق معشوقه پرست

  جست در آب چو ماهی از شست

  خواست كازاد كند از بندش  

نام گل برد و در آب افكندش  

گفت رو تا كه ز هجرم برهی

  نام بی مهری بر من ننهی  

مورد نیكی خاصت كردم  

از غم خویش خلاصت كردم  

باری آن عاشق بیچاره چو بط  

دل به دریا زد و افتاد به شط  

دید آبی ست فراوان و درست  

به نشاط آمد و دست از جان شست

  دست و پایی زد و گل را بربود  

سوی دلدارش پرتاب نمود  

گفت كای آفت جان سنبل تو  

ما كه رفتیم ، بگیر این گل تو  

جز برای دل من بوش مكن  

عاشق خویش فراموش مكن  

بكنش زیب سر ای دلبر من  

یاد آبی كه گذشت از سر من  

جز برای دل من بوش مکن.

عاشق خویش فراموش نکن  

خود ندانست مگر عاشقِ ما.

که ز خوبان نتوان خواست وفا  

عاشقان را همه گر آب برد  

خوبرویان همه را خواب بَرَد

https://www.youtube.com/watch?v=nWwV_rs_6uY

https://www.youtube.com/watch?v=TauJgVf9XTI

 

زهره و منوچهر (ایرج میرزا)صبح نتابیده هنوز آفتاب.وا نشده دیده نرگس ز خواب.. تقدیم به یک دوست قدیمی ک

زهره و منوچهر (ایرج میرزا)
زهره و منوچهر

صبح نتابیده هنوز آفتاب 
وا نشده دیده نرگس ز خواب

تازه گُل آتشی مُشک بوی 
شسته ز شبنم به چمن دستو روی

منتظر حوله باد سحر 
تا که کند خشک بدان روی تر

ماه رخی چشم و چراغ سپاه 
نائب اول به وجاهت چو ماه

صاحب شمشیر و نشان در جمال 
بنده مهمیز ظریفش هلال

نجم فلک عاشق سر دوشی اش 
زهره طلبکار هم آغوشی اش

نیّر رخشان چو شبه چکمه اش 
خفته یکی شیر به هر تکمه اش

دوخنه بر دور کلاهش لبه 
وان لبه بر شکل مه یک شبه

بافته بر گردن جان ها کمند 
نام کمندش شده واکسیل بند

کرده منوچهر پدر نام او 
تازه تر از شاخ گل اندام او

چشم بمالید و برامد ز خواب 
با رخ تابنده تر از آفتاب

رو زچو روز خوش آدینه بود 
در گرو خدمت عادی نبود

خواست به میلدل و وفق مرام 
روز خوش خویش رساند به شام

چون زه هوس های فزون از شمار 
هیچ نبودش هوسی جز شکار

اسب طلب کردو تفنگ و فشنگ 
تاخت به صحرا پی نخجیر و رنگ

رفت کند هرچه مرال است و میش 
برخی بازوی توانای خویش

از طرفی نیز در ان صبح گاه 
زهره مِهین دخترِ خالویِ ماخ

آلهه عشق و خداوند ناز 
آدمیان را به محبت گداز

پیشه وی عاشقی آموختن 
خرمن ابناء بشر سوختن

خسته و عاجز شده در کار خود 
واله و آشفته چو افکار خود

خواست که بر خستگی آرد شکست 
یک دو سه ساعت کشد از کار دست

سیر گل و گردش باغی کند 
تازه ز گل دشت دماغی کند

کند ز بر کسوت افلاکیان 
کرد به سر مقنعه خاکیان

خویشتن آراست به شکل بشر 
سوی زمین کرد ز کیهان گذر

آمد ار آرامگه خود فرود 
رفت بدان سو که منوچهر بود

زیر درختی بر لب چشمه سار 
چشم وی افتاد به چشم سوار

تبر نظر گشت در او کارگر 
کار گرست آری تیر نظر

لرزه بیفتاد در اعصاب او 
رنگ پرید از رخ شاداب او

گشت به یک دل نه به صد دل اسیر 
در خم فتراک جوان دلیر

رفت که یک باره دهد دل به باد 
یاد الوهیت خویش اوفتاد

گفت به خود خلقت عشق از من است 
این چه ضعیفی و زبون گشتن است

من که یکی عنصر افلاکیم 
از چه زبون پسری خاکیم

الهه عشق منم در جهان 
از چه به من چیره شود این جوان

من اگر آشفته و شیدا شوم 
پیش خدایان همه رسوا شوم

عشق که از پنجه من زاده است 
وز شکن زلف من افتاده است

با من اگر دعوی کشتی کند 
با دگران پس چه درشتی کند

خوابگه عشق بود مشت من 
زاده من چون گزدانگشت من

تاری از آن دام که دائم تنم 
در ره این تازه جوان افکنم

عشق نهم در وی و زارش کنم 
طرفه غزالی است شکارش کنم

دست کشم بر گل و بر گوش او 
تا بپرد از سر او هوش او

جنبش یک گوشه ابروی من 
می کشدش سایه صفت سوی من

من که بشر را به هم انداختم 
عاشق و دل داده هم ساختم

خوب توانم که کنم کار خویش 
سازمش از عشق گرفتار خویش

گرچه نظامی است غلامش کنم 
منصرف از شغل نظامش کنم

این همه را گفت و قوی کرد دل 
داد به خود جرات و شد مستقل

کرد نهان عجز و عیان ناز خویش 
هیمنه ای داد به آواز خویش

گفت سلام ای پسر ماه هور 
چشم بد از روی نکوی تو دور

ای ز بشر بهتر و بگذیده تر 
بلکه ز من نیز پسندیده تر

ای که پس از خلق تو خلاق تو 
همچو خلایق شده مشتاق تو

ای تو بهین میوه باغ بهی 
غنچه سرخ چمن فرهی

چین سر زلف عروس حیات 
خال دلارای رخ کائنات

در چمن حسن گل فاخته 
سرخ و سفیدی به رخت تاخته

بسکه تو خلقت شده ای شوخ و شنگ 
گشته به خلقت کن تو عرصه تنگ

کز پس تو باز چه رنگ آورد 
حسن جهان را به چه قالب برد

بی تو جهان هیچ صفای نداشت 
باغ امید آب و هوای نداشت

قصد کجا دار و نام تو چیست 
در دل این کوه مرام تو چیست

کاش فرود آیی از تیز گام 
کز لب این چشمه ستانیم کام

در سر این سبزه من و تو به هم 
خوش به هم آییم در این صبح دم

مغتنم است این چمن دل فریب 
ای شه من پای درآر از رکیب

شاخ گلی پا درین سبزه نه 
شاخ گل اندروسط سبزه به

بند کن آن رشته به قرپوش زین 
جفت بزن از سر زین بر زمین

خواهی اگر پنجه به هم افکنم 
وز دو کف دست رکابی کنم

تا تو نهی بر کف من پای خود 
گرم کنی در دل من جای خود

یا که بنه پا به سرو دوش من 
سُر بخور از دوش در آغوش من

نرم و سبک روح بیا در برم 
تات چو سبزه به زمین گسترم

بوسه شیرین دهمت بی شمار 
قصه شیرین کنمت صد هزار

کوه و بیابان پی آهو مبر 
غصه هم چشمی آهو مخور

گرم بودروز دل کوهسار 
آهوکا دست بدار از شکار

حیف بود کز اثر آفتاب 
کاهد از آن روی چو گل آب و تاب

یا ز دم باد جنایت شعار 
بر سر زلفت بنشیند غبار

خواهی اگر با دل خود شور کن 
هر چه دلت گفت همان طور کن

این همه بشنید منوچهر از او 
هیچ نیامد به دلش مهر او

روح جوان همچو دلش ساده بود 
منصرف از میل بت و باده بود

گر چه به قد اندکی افزون نمود 
سال وی از شانزده افزون نبود

کشمکش عشق ندیده هنوز 
لذت مستی نچشیده هنوز

با همه نوش لبی ای عجب 
کز می نوشش نرسیده به لب

بود در او روح سپاهی گری 
مانع دل باختن و دل بری

لا جرم از حجب جوابی نداد 
یافت خطابی و خطابی نداد

گوی چسبیده ز شهد زیاد 
لب به لب آن پسر حور زاد

زهره دگر باره سخن ساز کرد 
زمزمه دلبری آغاز کرد

کای پسر خوب تعلل مکن 
در عمل خیر تامل مکن

مهر مرا ای به تو از من درود 
بینی و از اسب نیایی فرود

صبح به این خرمی و این چمن 
با چمن آرا صنمی همچو من

حیف نباشد که گرانی کنی 
صابری و سخت کمانی کنی

لب مفشار این همه بر یک دگر 
رنگ طبیعی ز لب خود مبر

بر لب لعلت چو بیاری فشار 
رنگ طبیعی کند از وی فرار

یا برسد سرخی او را شکست 
یا کندش سرخ تر از آنچه هست

آن که تورا این دهن تنگ داد 
وان لب جان پرورگلرنگ داد

دا که تا بوسه فشانی همی 
گه بدهی گه بستانی همی

گاه به ده ثانیه بی بیش و کم 
گیری سی بوسه ز من پشت هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش 
مدتش از مدت سی بوسه بیش

بوسه اول ز لب آید به در 
بوسه ثانی کشد از ناف سر

حال ببین میل کدامین توراست 
هر دو هم ار میل تو باشد رواست

با زچو این گفت و جوابی ندید 
زور خدایی به تن اندر دمید

دست زدو بند رکابش گرفت 
ریشه جان و رگ و خوابش گرفت

خواه نخواه از سرزینش گشید 
در بغل خود به زمینش کشید

ایرج میرزا

ایرج  میر زا ..بخوانید وصیت کم نظیر او را.بر سنگ قبرش در ظهرالدوله:

 ایرج  میر زا 


بخوانید وصیت کم نظیر او را

بر سنگ قبرش در ظهرالدوله:

ای نكويان كه در اين دنيائيد
يا از اين بعد به دنيا آئيد
اين كه خفته ست در اين خاك منم
ايرجم، ايرج شيرين سخنم
مدفن عشق جهان است اينجا
يك جهان عشق نهان است اينجا
هر كه را روی خوش و خوی نكوست
مرده و زنده من عاشق اوست
من همانم كه در ايام حيات
بی شما صرف نكردم اوقات
تا مرا روح و روان در تن بود
شوق ديدار شما در من بود
بعد چون رخت زدنيا بستم
باز در راه شما بنشستم
گرچه امروز به خاكم مأواست
چشم من باز به ديدار شماست
بنشينيد به اين خاك دمی 
بگذاريد به خاكم قدمی
گاهی از من به سخن ياد كنيد
در دل خاك دلم شاد كنيد

روان تر، زیباتر و غم فزا تر از این وصیت تا حالا خوانده بودید؟

زهره و منوچهر (ایرج میرزا)پیشه وی عاشقی آموختن .خرمن ابناء بشر سوختن

زهره و منوچهر (ایرج میرزا)

زهره و منوچهر

صبح نتابیده هنوز آفتاب 
وا نشده دیده نرگس ز خواب

تازه گُل آتشی مُشک بوی 
شسته ز شبنم به چمن دستو روی

منتظر حوله باد سحر 
تا که کند خشک بدان روی تر

ماه رخی چشم و چراغ سپاه 
نائب اول به وجاهت چو ماه

صاحب شمشیر و نشان در جمال 
بنده مهمیز ظریفش هلال

نجم فلک عاشق سر دوشی اش 
زهره طلبکار هم آغوشی اش

نیّر رخشان چو شبه چکمه اش 
خفته یکی شیر به هر تکمه اش

دوخنه بر دور کلاهش لبه 
وان لبه بر شکل مه یک شبه

بافته بر گردن جان ها کمند 
نام کمندش شده واکسیل بند

کرده منوچهر پدر نام او 
تازه تر از شاخ گل اندام او

چشم بمالید و برامد ز خواب 
با رخ تابنده تر از آفتاب

رو زچو روز خوش آدینه بود 
در گرو خدمت عادی نبود

خواست به میلدل و وفق مرام 
روز خوش خویش رساند به شام

چون زه هوس های فزون از شمار 
هیچ نبودش هوسی جز شکار

اسب طلب کردو تفنگ و فشنگ 
تاخت به صحرا پی نخجیر و رنگ

رفت کند هرچه مرال است و میش 
برخی بازوی توانای خویش

 

از طرفی نیز در ان صبح گاه 
زهره مِهین دخترِ خالویِ ماخ

آلهه عشق و خداوند ناز 
آدمیان را به محبت گداز

پیشه وی عاشقی آموختن 
خرمن ابناء بشر سوختن

خسته و عاجز شده در کار خود 
واله و آشفته چو افکار خود

خواست که بر خستگی آرد شکست 
یک دو سه ساعت کشد از کار دست

سیر گل و گردش باغی کند 
تازه ز گل دشت دماغی کند

کند ز بر کسوت افلاکیان 
کرد به سر مقنعه خاکیان

خویشتن آراست به شکل بشر 
سوی زمین کرد ز کیهان گذر

آمد ار آرامگه خود فرود 
رفت بدان سو که منوچهر بود

زیر درختی بر لب چشمه سار 
چشم وی افتاد به چشم سوار

تبر نظر گشت در او کارگر 
کار گرست آری تیر نظر

لرزه بیفتاد در اعصاب او 
رنگ پرید از رخ شاداب او

گشت به یک دل نه به صد دل اسیر 
در خم فتراک جوان دلیر

رفت که یک باره دهد دل به باد 
یاد الوهیت خویش اوفتاد

گفت به خود خلقت عشق از من است 
این چه ضعیفی و زبون گشتن است

من که یکی عنصر افلاکیم 
از چه زبون پسری خاکیم

الهه عشق منم در جهان 
از چه به من چیره شود این جوان

من اگر آشفته و شیدا شوم 
پیش خدایان همه رسوا شوم

عشق که از پنجه من زاده است 
وز شکن زلف من افتاده است

با من اگر دعوی کشتی کند 
با دگران پس چه درشتی کند

خوابگه عشق بود مشت من 
زاده من چون گزدانگشت من

تاری از آن دام که دائم تنم 
در ره این تازه جوان افکنم

عشق نهم در وی و زارش کنم 
طرفه غزالی است شکارش کنم

دست کشم بر گل و بر گوش او 
تا بپرد از سر او هوش او

جنبش یک گوشه ابروی من 
می کشدش سایه صفت سوی من

من که بشر را به هم انداختم 
عاشق و دل داده هم ساختم

خوب توانم که کنم کار خویش 
سازمش از عشق گرفتار خویش

 

گرچه نظامی است غلامش کنم 
منصرف از شغل نظامش کنم

این همه را گفت و قوی کرد دل 
داد به خود جرات و شد مستقل

کرد نهان عجز و عیان ناز خویش 
هیمنه ای داد به آواز خویش

گفت سلام ای پسر ماه هور 
چشم بد از روی نکوی تو دور

ای ز بشر بهتر و بگذیده تر 
بلکه ز من نیز پسندیده تر

ای که پس از خلق تو خلاق تو 
همچو خلایق شده مشتاق تو

ای تو بهین میوه باغ بهی 
غنچه سرخ چمن فرهی

چین سر زلف عروس حیات 
خال دلارای رخ کائنات

در چمن حسن گل فاخته 
سرخ و سفیدی به رخت تاخته

بسکه تو خلقت شده ای شوخ و شنگ 
گشته به خلقت کن تو عرصه تنگ

کز پس تو باز چه رنگ آورد 
حسن جهان را به چه قالب برد

بی تو جهان هیچ صفای نداشت 
باغ امید آب و هوای نداشت

قصد کجا دار و نام تو چیست 
در دل این کوه مرام تو چیست

کاش فرود آیی از تیز گام 
کز لب این چشمه ستانیم کام

در سر این سبزه من و تو به هم 
خوش به هم آییم در این صبح دم

مغتنم است این چمن دل فریب 
ای شه من پای درآر از رکیب

شاخ گلی پا درین سبزه نه 
شاخ گل اندروسط سبزه به

بند کن آن رشته به قرپوش زین 
جفت بزن از سر زین بر زمین

خواهی اگر پنجه به هم افکنم 
وز دو کف دست رکابی کنم

تا تو نهی بر کف من پای خود 
گرم کنی در دل من جای خود

یا که بنه پا به سرو دوش من 
سُر بخور از دوش در آغوش من

نرم و سبک روح بیا در برم 
تات چو سبزه به زمین گسترم

بوسه شیرین دهمت بی شمار 
قصه شیرین کنمت صد هزار

کوه و بیابان پی آهو مبر 
غصه هم چشمی آهو مخور

گرم بودروز دل کوهسار 
آهوکا دست بدار از شکار

حیف بود کز اثر آفتاب 
کاهد از آن روی چو گل آب و تاب

یا ز دم باد جنایت شعار 
بر سر زلفت بنشیند غبار

خواهی اگر با دل خود شور کن 
هر چه دلت گفت همان طور کن

این همه بشنید منوچهر از او 
هیچ نیامد به دلش مهر او

روح جوان همچو دلش ساده بود 
منصرف از میل بت و باده بود

گر چه به قد اندکی افزون نمود 
سال وی از شانزده افزون نبود

کشمکش عشق ندیده هنوز 
لذت مستی نچشیده هنوز

با همه نوش لبی ای عجب 
کز می نوشش نرسیده به لب

بود در او روح سپاهی گری 
مانع دل باختن و دل بری

لا جرم از حجب جوابی نداد 
یافت خطابی و خطابی نداد

گوی چسبیده ز شهد زیاد 
لب به لب آن پسر حور زاد

زهره دگر باره سخن ساز کرد 
زمزمه دلبری آغاز کرد

کای پسر خوب تعلل مکن 
در عمل خیر تامل مکن

مهر مرا ای به تو از من درود 
بینی و از اسب نیایی فرود

صبح به این خرمی و این چمن 
با چمن آرا صنمی همچو من

حیف نباشد که گرانی کنی 
صابری و سخت کمانی کنی

لب مفشار این همه بر یک دگر 
رنگ طبیعی ز لب خود مبر

بر لب لعلت چو بیاری فشار 
رنگ طبیعی کند از وی فرار

یا برسد سرخی او را شکست 
یا کندش سرخ تر از آنچه هست

آن که تورا این دهن تنگ داد 
وان لب جان پرورگلرنگ داد

دا که تا بوسه فشانی همی 
گه بدهی گه بستانی همی

گاه به ده ثانیه بی بیش و کم 
گیری سی بوسه ز من پشت هم

گاه یکی بوسه ببخشی ز خویش 
مدتش از مدت سی بوسه بیش

بوسه اول ز لب آید به در 
بوسه ثانی کشد از ناف سر

حال ببین میل کدامین توراست 
هر دو هم ار میل تو باشد رواست

با زچو این گفت و جوابی ندید 
زور خدایی به تن اندر دمید

دست زدو بند رکابش گرفت 
ریشه جان و رگ و خوابش گرفت

خواه نخواه از سرزینش گشید 
در بغل خود به زمینش کشید 
ایرج میرزا

عاشقی محنت بسیار کشید [شعر , ]..ایرج میرزا.اجرا هنگامه اخوان   تقدیم دوستان بشنوید.

عاشقی محنت بسیار کشید

[شعر , ]..ایرج میرزا.

اجرا هنگامه اخوان

عاشقی محنت بسیار کشید 
 تا لب دجله به معشوق رسید
نشده از گل رویش سیراب
که فلک دسته گلی داد به او
نازنین چشم به شط دوخته بود 
فارغ از عاشق دلسوخته بود
دید در روی شط آید به شتاب  
نو گلی چو گل رویش شاداب
گفت به به چه گل زیباییست  
لایق دست چو من رعناییست
حیف از این گل که برد آب او را    
کند از منظره نایاب او را
زین سخن عاشق معشوقه پرست  
جست در آب چو ماهی از شست
خواست که آزاد کند از بندش    
نام گل برد و در آب افکندش
گفت رو تا که ز هجرم به رهی  
 نام بی مهری بر من ننهی
مورد نیکی خاص ات کردم    
از غم خویش خلاصت کردم
باری آن عاشق بیچاره چو بط 
 دل به دریا زد و افتاد به شط
دید آبی است فراوان و درست   
به نشاط آمدودست ازجان شست
دست و پایی زد و گل را به ربود  
سوی دلدارش پرتاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو  
ما که رفتیم بگیر این گل تو
جز برای دل من بوش مکن 
عاشق خویش فراموش مکن
بکنش زیب سر ای دلبر من   
یاد آبی که گذشت از سر من

http://www.youtube.com/watch?v=TauJgVf9XTI

 

كلاغ و روباه ..اثر متفاوتی از ایرج میرزا..كلاغــــي به شاخــي شده جاي گـــير .به منـــــــــــقار بگ

كلاغ و روباه ..اثر متفاوتی از ایرج میرزا


كلاغــــي به شاخــي شده جاي گـــير
به منـــــــــــقار بگرفته قــدري پنير
...
يكـــي روبـــهي بــوي طــــعمـه شنــيد
به پيــــش آمـــــــد و مدح او برگزيد
بگـــفتا ســـــــــلام اي كلاغ قــــــشنگ
كه آيي مرا در نظر شـــــوخ وشنگ
اگــــر راســـــــتي بـــــــــــود آواي ِتـــو
به مانـــــند پـــــــــرهاي زيباي تــو
در اين جـــنگل انــدر ســـــــــــمندر بُدي
براين مــــرغ ها جـمله سرور بُدي
ز تـــعريفِ روباه شـــــــد زاغ ،شــــــــاد
ز شــــــــــادي نياورد خود را به ياد
به آواز كـــــــردن دهــــــــان برگشــــود
شــــــــكارش بيـــفتاد و روبه ربود
بگفـتا كه اي زاغ ايـــن را بـــــــــــــــدان
كه هر كس بُود چرب و شيرين زبان
خـــورد نعمت از دولــتِ آن كــــــــــسي
كه گـــفتِ او گـــــــوشَ دارد بسي
چنان چـــــــون به چــــــربي نطق و بيان
گــــــرفتم پنير ِ تــــــــورا از دهان

اثر: ايرج ميرزا

عاشقی محنت بسیار کشید..ایرج میرزا..هنگامه اخوان

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید
نشده از گل رویش سیراب

 که فلک دسته گلی داد باب
نازنین چشم بشط دوخته بود

فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت وه وه چه گل رعنا ئیست

 لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست

  جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آنمایهء ناز

 که نکویی کن و در آب انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل بدریا زد و افتاد بشط
دید آبیست فراوان ودرست 

 بنشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود 

سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو

 ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن 

عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما

 که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد 

خوبرویان همه را خواب برد

وه چه خوب آمدی، صفا کردی ...چه عجب شد که ياد ما کردی؟ ..ایرچ میرزای عزیز

وه چه خوب آمدی، صفا کردی
چه عجب شد که ياد ما کردی؟
ای بسا آرزوت می مُردم
خوب شد آمدی، صفا کردی
آفتاب از کدام سمت دميد
که تو امروز ياد ما کردی؟
از چه دستی سحر بلند شدی
که تفقُد به بينوا کردی؟
قلم پا به اختيار تو نبود
يا ز سهوالقلم خطا کردی؟
بی وفايی مگر چه عيبی داشت
که پشيمان شدی وفا کردی؟
شب مگر خواب تازه ای ديدی
که سحر ياد آشنا کردی؟
هيچ ديدی که اندرين مدت
از فراقت به ما چه ها کردی؟
دست بردار از دلم ای شاه
که تو اين مُلک را گدا کردی
با تو هيچ آشتی نخواهم کرد
با همان پا که آمدی برگرد
ترانه سرا: ايرج ميرزا

عاشقي محنت بسيار كشيد.. از شاهکارهای ایرج میرزا.واجرای بی نظیر هنگامه اخوان

عاشقي محنت بسيار كشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نا شده از گل رويش سيراب
كه فلك دسته گلي داد به اب
نازنين چشم به شط دوخته بود
فارغ از عاشق دلسوخته بود
ديد در روي شط ايد به شتاب
نو گلي چون گل رويش شاداب
خواست كازاد كند از بندش
اسم گل برد در اب افكندش
خوانده بود اين مثل ان مايه ناز
كه نكويي كن ودر اب انداز
گفت به به چه گل زيباييست
لایق دست چو من رعنایی است
حيف ازون گل كه برد اب او را
كند از منظره ناياب او را
گفت رو تا كه زهجرم برهي
نام بي مهري بر من ننهي
مورد نيكي خواصت كردم
از غم خويش خلاصت كردم
باري ان عاشق بيچاره چو بط
دل بدريا زد وافتاد به شط
ديد ابيست گوارا ودرشت
بنشاط امد ودست از جان شست
دست پايي زد وگل را بربود
سوي دلدارش پرتاب نمود
گفت كاي افت جان سنبل تو
ما كه رفتيم بگير اين گل تو
بكنش زيب سر اي دلبر من
ياد ابي كه گذشت از سر من
جز براي دل من بوش مكن
عاشق خويش فراموش نكن
خود ندانست مگر عاشق ما
كه زخوبان نتوان خواست وفا
عاشقان گر همه را اب برد
خوب رويان همه را خواب برد
شاعر سترگ اذربايجاني ايرج ميرزا
با صداي گرم ودلنشين هنگامه اخوان

مهر مادری شعر بسیار زیبایی از ایرج میرزا

داد معشوقه به عاشق پیغام


 که کند مادر تو با من جنگ


هر کجا بیندم از دور کند


  چهره پر چین و جبین پر آژنگ


با نگاه غضب آلوده زند

 
 بر دل نازک من تیر خدنگ


از در خانه مرا طرد کند


 همچو سنگ از دهن قلماسنگ


مادرسنگ دلت تا زنده است


 شهد در کام من و توست شرنگ


نشوم یکدل و یکرنگ تورا


  تا نسازی دل او از خون رنگ


گرتوخواهی به وصالم برسی


 بایداین ساعت و بی خوف و درنگ


روی و سینه تنگش بدری


 دل برون آری از آن سینه تنگ


گرم و خونین به منش بازآری

 
 تابرد زآیینه قلبم زنگ


عاشق بی خبر ناهنجار


 بل نه آن فاسق بی عصمت و ننگ


حرمت مادری از یاد ببرد


 مست از باده و دیوانه ز بنگ


رفت و مادر را افکند به خاک


سینه بدرید و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوقه نمود


 دل مادر به کفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمین


 واندکی رنجه شد او را آرنگ


آن دل گرم که جان داشت هنوز


 اوفتاد از کف آن بی فرهنگ


از زمین باز چو برخاست نمود


 پی برداشتن دل آهنگ


دید کز آن دل آغشته به خون


آید آهسته برون این آهنگ


آه دست پسرم یافت خراش


 وای پای پسرم خورد به سنگ

شعری از ایرج میرزا

عاشقي محنت بسيار كشيد

 


تا لب دجله به معشوقه رسيد

 


نا شده از گل رويش سيراب

 


كه فلك دسته گلي داد با اب

 


نازنين چشم به شط دوخته بود

 


فارغ از عاشق دلسوخته بود

 

دید از روی شط اید بشتاب

 

 


گفت به به چه گل زيبايي

 


لايق دست چو من رعنايي

 


حيف ازون گل كه برد اب او را

 


كند از منظره ناياب او را

 


ديد در روي شط ايد به شتاب

 


نو گلي چون گل رويش شاداب

 


خواست كازاد كند از بندش

 


اسم گل برد در اب افكندش

 


خوانده بود اين مثل ان مايه ناز

 


كه نكويي كن ودر اب انداز

 


گفت به به چه گل زيباييست

 

 

لایق دست چو من رعنایی است

 


حيف ازون گل كه برد اب او را

 


كند از منظره ناياب او را

 


گفت رو تا كه زهجرم برهي

 


نام بي مهري بر من ننهي

 


مورد نيكي خواصت كردم

 


از غم خويش خلاصت كردم

 



باري ان عاشق بيچاره چو بط

 


دل بدريا زد وافتاد به شط

 


ديد ابيست گوارا ودرشت

 


بنشاط امد ودست از جان شست

 


دست پايي زد وگل را بربود

 


سوي دلدارش پرتاب نمود

 


گفت كاي افت جان سنبل تو

 


ما كه رفتيم بگير اين گل تو

 


بكنش زيب سر اي دلبر من

 


ياد ابي كه گذشت از سر من

 


جز براي دل من بوش مكن

 


عاشق خويش فراموش نكن

 


خود ندانست مگر عاشق ما

 


كه زخوبان نتوان خواست وفا

 


عاشقان گر همه را اب برد

 


خوب رويان همه را خواب برد

 


شاعر سترگ اذربايجاني ايرج ميرزا

 


با صداي گرم ودلنشين هنگامه اخوان