آلبوم گل صد برگ
آواز :شهرام ناظری
سرپرست گروه :جلال ذوالفنون
سه تار : جلال ذوالفنون
سه تار : رضا قاسمی
سه تار : محمد حسن مهدیان
سه تار : کاوه دلیر آذر
سه تار : امیر هوشنگ اردلان
دف : بیژن کامکار
*به یاد هشتصدمین سال تولد مولوی*
بیات ترک
مقدمه (چاووشی) ـ شعر از عطار نيشابوری
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزه‌ی دردی به دست
سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست
تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست
پرده‌ی پندار می‌باید درید توبه‌ی زهاد می‌باید شکست
وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پای‌بست
پيش درآمد و تصنيف (درس سحر)
ـ ساخته جلال ذوالفنون شعر از حافظ
مـا درس سـحـر در ره مـیـخـانـه نـهـادیم
مـحـصـول دعـــا در ره جـانـانــه نـهـادیـم
در خـِـرمـن صـد زاهـد عـاقــل زنـــد آتـش
ایـن داغ کـه مـا بـر دل دیـوانــه نـهـادیــم
سـلـطـان ازل گنـج غـم عشـق به ما داد
تــا روی دریـن مـنـزل ویـرانـــــه نـهـادیــم
در دل نـدهم ره پس از این مـِهـر بـُتـان را
مـُهـر لـب او بـر در ایـن خـانــــه نـهـادیـم
در خـرقـه ازیـن بـیـش مـُنـافق نتـوان بـود
بـنـیـاد ازیـن شیـــــوه‌ی رنـدانـه نـهـادیـم
چون می‌رود ایـن‌کشتی‌سرگشته که آخر
آواز(مثنوی) ـ همنواز آواز: جلال ذوالفنون ـ شعر از مولوی
تصنيف (اندک اندک) ـ ساخته شهرام ناظری ـ شعر از مولوی
اندک اندک جمع مستان می‌رسند
اندک اندک می پرستان می‌رسند
دلنوازان نازنازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می‌رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می‌رسند
چهار مضراب قديمی بيات ترک (روايت استاد سعيد هرمزی)
تک نواز: رضا قاسمی
آواز (دل من راي تو دارد) ـ همنواز :
جلال ذوالفنون ـ شعر از مولوی
تصنيف (الا يا ايها الساقی) ـ ساخته : رضا قاسمی ـ
شعر : مولوی ـ حافظ
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل​های تر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل​ها
بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
به بوی نافه​ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل​ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل​ها
قطعه ضربی ـ ساخته : رضا قاسمی
چه دانستم که این سودا، مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد، دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی، مرا ناگاه بربای
چو کشتی ام در اندازد، میان قُلزُم پر خون
زند موجی بر آن کشتی، که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد، ز گردش های گوناگون
نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان، شود بی آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحر فرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد، که چون غرق است در بی چون
چه دانم های بسیار است، لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی، در آن دریا کفی افیون