نشد یک لحظه از یادت جدا دل.سپاسگزارم از دوستی که این شعر زیبا از لاهوتی بزرگ وعزیز رو فرستاده
از ابوالقاسم لاهوتی....
نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدادل
درون سینه آهی هم ندارم ستمکش دل پریشان دل گدادل
به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو حیا کن یا تو ساکت باش یا دل
نشد یک لحظه از یادت جدا دل زهی دل آفرین دل مرحبا دل
زدستش یک دم آسایش ندارم نمی دانم چه باید کرد با دل
هزاران بار منعش کردم از عشق مگر بر گشت از راه خطا دل
به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل مصیبت دل بلا دل
از این دل داد من بستان خدایا ز دستش تا به کی گویم خدادل
درون سینه آهی هم ندارم ستمکش دل پریشان دل گدادل
به تاری گردنش را بسته زلفت فقیر و عاجز و بی دست و پا دل
بشد خاک و ز کویت بر نخیزد زهی ثابت قدم دل با وفا دل
ز عقل و دل دگر از من مپرسید چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل
تو لاهوتی ز دل نالی دل از تو حیا کن یا تو ساکت باش یا دل
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۹ ق.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد