اوحدی مراغه ای ..من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز.چه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟
حال دل پیش تو گفتم ، که تو یارم باشی
نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی
من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز
چه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟
زین پس آن چشم ندارم که مرا خواب آید
مگر آن شب که در آغوش و کنارم باشی
همچو بلبل همه از دست تو فریاد کنم
تا تو ، ای دستهٔ گل ، باغ و بهارم باشی
با که آرام کنم ؟ یا چه قرارم باشد ؟
که تو سرمایهٔ آرام و قرارم باشی
نکنم یاد بهشت و غم دوزخ نخورم
گر تو فردا حَکَم ِ روزشمارم باشی
مگر آن روز به نخجیر سگانت نگرم
کان سرپنجه ندارم که شکارم باشی
اوحدی، از گُل روی تو مراد من چیست ؟
گفت : شرط است که هم صحبت خارم باشی
با چنان گل چه غم از خار ؟ که بر هم نزنم
دیده از تیر و تبر ، گر تو حصارم باشی
اوحدی مراغی
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۹۵ ساعت ۳:۴۱ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد