غروب پاييز..من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم..كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم.شعر رسول مقصودی
غروب پاييز
من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم
كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم
چو باد تيرۀ شب مي وزد به جانب روز
من از گذرگه گردون چو گرد برخيزم
وجود من همه رنگين ز خون خورشيد است
كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم
سياه روزي من بين و تیره بختي من
كه جز به ديو سيه روي شب نيا ویزم
و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد
به سوگواري نابودي غم انگيزم
من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم
كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم
چو باد تيرۀ شب مي وزد به جانب روز
من از گذرگه گردون چو گرد برخيزم
وجود من همه رنگين ز خون خورشيد است
كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم
سياه روزي من بين و تیره بختي من
كه جز به ديو سيه روي شب نيا ویزم
و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد
به سوگواري نابودي غم انگيزم
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶ ساعت ۹:۲۶ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد