غروب پاييز
من آن غروب غم انگيز و سرد پاييزم
كه خون سرخ به رگهاي آسمان ريزم
چو باد تيرۀ شب مي وزد به جانب روز
من از گذرگه گردون چو گرد برخيزم
وجود من همه رنگين ز خون خورشيد است
كه وقت مرگ وي از دامنش بياويزم
سياه روزي من بين و تیره بختي من
كه جز به ديو سيه روي شب نيا ویزم
و لحظه اي پس از اين آسمان سيه پوشد
به سوگواري نابودي غم انگيزم