شعر از رسول مقصودی
همّت اي طوفان غم! 
بيش از اين ديگر خدايا تاب خاموشي ندارم
همّتي خواهم ز مي كز سينه فريادي برآم
تا غبار غم بيافشانم به سر، چون گردبادي
دامن افشان مي گريزم، سر به صحرا مي گذارم
كشتگاه عشق را جز اشك باراني نزيبد
همّت اي طوفان غم تا اشك اندوهي ببارم
خشك شد گلبوتۀ شادي كنار جوي اشكم
حاصلي گر بايدم، بهتر كه تخم غم بكارم
واي! مي سوزند يا رب، شاخ و برگم را به آتش
بر سر جُرمي كه مي خواهم برويم، گل برآرم
گر چه دانم دست رد بر سينۀ هستي زدن به
ليك غم را از براي چاره دستي مي فشارم
ور مرا از آستان غم مرادي بر نيايد
بر در ميخانه هم امشب نمازش مي گزارم
خواب شيرين باد عذراي مرا بر دامن شب
در بهاي آنچه من از ديده گوهر مي شمارم
جاي پاي غم به دلها خوش بود، اما بنازم،
جاي پاي خنده را بر گوشۀ لبهاي يارم