طبيب بي هنر

باز مي خواند خروس صبجگاهي با نواي گرم و جانبخشي كه دارد،

مي رهاند از هراس و هول گمراهي، شبروان خسته دل را؛

گويد اينك راه آبادي بانگ او لبريز از شادي. آسمان را دامني آكنده از گوهر

جاده ها گسترده جون ديباي رومي تا نهانگاه عروس كشور

خاور روستايي پيرزن زير لحافي كهنه و سنگين خفته بر روي الاغي لنگ ـ

که ش فرسوده پالان ـ مي شود ز ان بانگ دلكش كم كمك بيدار،

اوست بيمار. مي برندش با دلي غرق اميد و بيم، تا ز خاك بقعۀ شهزاده ابراهيم

باز جويندش شفا ز آن درد جانفرسا ظهر فردا، جاده مي پيچد چو ماري تا ميان سنگلاخ كوه البرز

آسمان مشتي ز اندوه است و خواهد كوفت بر سر بر سر ويرانه اي متروك از آثار بقعه

مي سرايد بوم نغمه هايي مرگبار و شوم در پناه سايۀ ديوار

بقعه يپرمردي خسته و محزون نشسته ـ با هزاران فكر كفر آلود بر سرـ

و نگاهي خيره سوي پيكر بيجان همسر گوركن هم با كلنگ و بيل شومش،

گرم كار است.

زمستان 1344 رسول مقصودی