عماد خراسانی

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی

درد منی بگو که درمان کیستی

دامان من ز اشک ندامت پر آتش است

ای نوگل شکفته به دامان کیستی

شد پنجه ی که شانه ی آن زلف پرشکن

ای جمع حسن و لطف پریشان کیستی

با آن تن شگفت که خوش تر از جان بود

جانِ کـه هستی و جانان کیستی

ای صبح آرزو به کی لبخند می زنی

سحر آفرین کاخ و شبستان کیستی

من بی تو همچو ماهی بر خاک مانده ام

آب حیات سینه ی بریان کیستی

من میزبان درد و غم و رنج و حسرتم

ای آرزوی گمشده مهمان کیستی