دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز ...عماد خراسانی
دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز ...
مرغ پر سوخته در پنجه ي باز است هنوز ...
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد ...
دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز ...
گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه ز عشق ...
یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز ...
خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد ...
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز ...
گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب ...
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز ...
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع ...
قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز ...
گر چه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت ...
در این خانه به امید تو باز است هنوز ...
این چه سوداست عمادا که تو در سر داری ...
وین چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۲۰ ب.ظ توسط عذرا مجیبی
|
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد